۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه




مهناز قزلو

همه ي روزها دست به يكي كرده اند
تا تو نيايي
نيا
چيزي را از دست نمي دهي
عروسكان مرده ولي
هنوز زنده اند

ياد گرفته ام بدون تو زندگي كنم
پيوندم با جهان، 
رد پايي ست 
ميان رنج و لذت

يك تكه از تنهايي ام را نگه داشته ام
لعنتي تمام هم نمي شود

پنجم ماي دوهزاروچهارده - استكهلم



مهناز قزلو / آن سوي مكث
گفتگو با ژاله احمدي / نويسنده
پيرامون كتاب "بدر جان و هفت شهر عشق"
در لينك لطفن بشنويد:

--------------------------
بدر جان و هفت شهر عشق
مولف و ويراستار: ژاله احمدي 

براي خريد كتاب مي توانيد با ايميل زير تماس بگيريد:
Bibliomania.berlin@web.de







بهانه ي بودن، عشق است

لحظه هاي بي دريغي كه بوي لبخند مي دهند

و شوق تابستاني آفتاب

با گل آفتابگردان

نسيم را

پر از بوسه ي قاصدك ها مي كند 

مهناز قزلًو

۱۳۹۳ خرداد ۱۸, یکشنبه



مهناز قزلو

درخت خاكستري
هرگز سيب نداشت
حوا،
فرسوده از وديعه ي خلقت
حوايي ديگر را نقاشي مي كرد
و دستان آدم
خاطره ي گرم حضور أدم را
در تخيلي هويت زدا
باز مي يافت

نه رودخانه سيب را تطهير كرد
نه دريچه اي هشيار
شانه هاي لبخند را
از مرگ تكانيد

زير شال آشنايي
قلب،
تصوير ايزد خرد را
مثل نگاره اي ناتمام
در كنار تجلي اندوهناك فريب
آذين مي بست

مارها، هماره مظهر تقدس اند
آخرين ترانه ي بي قهرماني

بيست و هشت آوريل دوهزار و چهارده - استكهلم



مهناز قزلو

گزارشي پيرامون آخرين وضعيت ريحانه جباري محكوم به اعدام

مهناز قزلو

آنسوي مكث


گفتگو با:

- مائده سلطانی دختر عبدالفتاح سلطانی وکیل زندانی 

- ايرج مصداقي پژوهشگر و نويسنده

- امید منتظری ژورنالیست و فعال حقوق بشر

 



اما گلدمن:

"زندگی با همه ی گونه گونی و کمالش هنر است، والاترین هنر. انسانی که جزئی از جریان زندگی نیست هنرمند نیست و این که چقدر خوب غروب خورشید را نقاشی می کند یا قطعه ای موسیقی دل انگیز و رویایی تصنیف می کند اهمیتی ندارد. بی تردید این بدان معنا نیست که هنرمند باید عقیده ای تردید ناپذیر داشته باشد، اما به این معنا است که او باید بتواند تراژدی زندگی میلیون ها انسان را که محکوم به محرومیت از شادي و زیبایی در زندگی هستند احساس کند. الهام بخش یک هنرمند واقعی هرگز کارگاه نقاشی نبوده است. هنر بزرگ همیشه به سوی انسان ها، به سوی امیدها و رویاهای شان و درخششی که روح آنها را به آتش کشیده، رفته است."



مهناز قزلو

دامن مادربزرگم را آزاد كنيد
پيراهن بهاري مادرم را
همانكه پر از نقاشي هاي عاشقانه است
دختري با گونه هاي گل انداخته
پشت پنجره اي چوبي
كه پر از عطر ياس و شكوفه هاي سيب است

راه ها،
جاده ها 
كوچه ها را آزاد كنيد
بگذاريد بيايند
تا بدانيم كجا مي خواهيم برويم

موهاي پريشانم 
روي دست كسي
رد خون مي گذارد

بيست و يكم آوريل دوهزار و چهارده- استكهلم


مهناز قزلو



گزارش آخرين وضعيت ريحانه جباري

و اعتراض گسترده به حكم اعدام




مهناز قزلو
آن سوي مكث



-----------

وضعيت پناهندگي و پناهندگان در تركيه


تحصن پناهندگان در برابر دفتر سازمان ملل


گفتگو با سه تن از پناهندگان ايراني در تركيه



مهناز قزلو

جاده اي كه خواب ست
زندگي، 
سيگار از دستش مي افتد

وقتي برهنگي، ابر مي شود
راز جهان مي ميرد
بوسه،
گونه اش را برميگرداند

واژه ها را به خودت گره نزن
بگذار هراس ركيك دروغ
ورق بخورد

چيزي در ميان ما گم شده ست

پانزده آوريل دوهزاروچهارده - استكهلم


مهناز قزلو

آن سوي مكث

گفتگو با: پريسا اسودي و حنيف حيدرنژاد
سياست هاي سخت گيرانه ي مهاجرت و پناهندگي استراليا و اروپا



يادمه هميشه عروسكهامو با اسباب بازي هايي مثل ماشين و تفنگ و .... برادرام عوض مي كردم، ديگه طوري شده بود براي ما سه تا يه جور اسباب بازي گرفته مي شد. اين طوري شد كه كليشه ي اسباب بازي هاي دخترانه و پسرانه شكست! 

كليشه هاي جنسيتي اكتسابي اند و نه ذاتي.
مهناز قزلًو



مهناز قزلو

هزاره ها از عمرم مي گذرد
و هر موي من 
از حادثه اي تلخ
سپيد است
با شكوفه هاي انار 
موهايم را رنگ مي كنم

پيچك هاي خزنده ي اطلسي
لبخندم را مي آرايند 
و توت فرنگي هاي بي فلس
بر آوندهاي سرخ لبانم 
بوسه مي زنند

دست خودم نيست
بر ساقه هاي ساده ي ريزوم
عاشقانه پيوند خورده ام

بتاريخ همين اكنون / دوازدهم آوريل دوهزاروچهارده - استكهلم



مهناز قزلو

اهل زمين
-------

تپش قدم هايي كه رانده مي شوند
در زادگاه تلخي هاي شفاف
سكوت را خطر نمي كنند
حق با توست
كنار واقعيت راه نرو!

آب هاي ساكت غمگين
هوش جاذب سفر را 
از ياد برده اند

هراس سروده هاي تشنه
لبهاي زخمي مسافري ست
كه خوشبختي را
برعهده نمي گيرند

دست زمان را رها كن
دغدغه ي هشيار شكستن
و اندام هاي كهربايي خاموش
نه! به من دل نبند

نه بوسه ترا به من نزديك مي كند
نه پنجره هاي بسته، دور
بليط همه دنيا را گرفته ام 
تا اهل زمين شوم

يازده آوريل دوهزاروچهارده

مهناز قزلو

چقدر آفتاب هاي بي رنگ و روي ريقو را
به رخ ام مي كشي

آهن قراضه ها
به هم چشمك مي زنند
آنگاه 
انباشته از سياست و گه
با پيامبران همخوابه مي شوند
و در آشوب تعلل و تاخير
در مزبله اي مدرن
روايتي متفاوت را
استفراغ مي كنند

دهم آوريل دوهزاروچهارده - استكهلم







مهناز قزلو

"دوستت دارم"، زندگي ست
دوستتم بدار
آنچنانكه هستم

به هنگام طلوع آفتاب
جهان را عاشقانه در آغوش خواهيم كشيد
و دست لاي موهاي آسمان مي بريم
تا شكوفه هاي عشق
بهار را نقاشي كنند

نهم آوريل دوهزاروچهارده- استكهلم




"بودش مردانه يا مردانگي"

مصاحبه ي جواد تسليمي با فتانه فراهاني /

 دكتراي مردم شناسي و استاد و پژوهشگر دانشگاه استكهلم 

در لينك زير بشنويد: 


مهناز قزلو
...................
"حكومت اسلامي ايران، با قانون قصاص، مردم را در برابر هم قرار مي دهد، در حاليكه خود، چنين قانون ضدانساني را در رويه ي قضايي به اجرا مي گذارد"

آن سوي مكث

به بهانه ي اعدام ريحانه جباري 
مصاحبه با پرستو فاطمي

بررسي قوانين قصاص و اعدام در حكومت اسلامي

در لينك زير بشنويد:




اعدام.....! آري يا نه؟ چرا؟
- آيا كسي كه دست به قتل مي زند، بايد اعدام شود،
- آيا خانواده ي مقتول بايد در مورد مجازات قاتل تصميم بگيرند. 
- تكليف رويه ي قضايي در مور جرايمي همچون قتل چيست. 
- چه كسي يا كساني صلاحيت بررسي پرونده هاي قتل را دارند..
چرا....؟

مهناز قزلًو




شايد اگر هر كدام از ما خود را زندگي كنيم، و ناگزير از به لباس ديگري درآمدن نباشيم و در عين حال بگذاريم هر يك خود واقعي اش را آزادانه زندگي كند، به خصم به هم پشت نخواهيم كرد!

مهناز قزلًو



این چه رسمی ست ؟

چه کس گفته چنین:
 
با گره سال خود آغاز کنیم؟

از هزاران گره ي مانده به راه

تو بیا تا گره ای باز کنیم !




مهناز قِزِلّو

"سرِ راهِ خودت نایست"
------------------

آنتن هایی که معجزه را می گیرند
و هراسشان همه، تاسی ست! 
و بینی های کج!
و قدهایی کوتاه!
تلویزیون را باید شکست!

رو به نسیم که بروی
سرخوشی ات می لغزد
ناپیدا می شوی
در قواره های غناس
و دردهای حقیر

سرِ راهِ خودت نایست

نخل های سرکشِ ساحل های بی صدف
برگ های دفترِ شعرم را می شناسند
و سلول هایی که در آنها زیستم

دانه های برف
بی اعتنا به تمنایم باریدند
دانه های باران
با جرعه های شیشه ای اشک
نگاهم از پنجره
گاهی که خم می شد

از تردیدها که بگذری
خیال نکن شاخه ی یقین
ترک می خورد
اثباتِ ثباتِ شک، همیشه
مثلِ یک صندلی سرد
لبخندت را تلخ می کند
حماقتی که بغض را هم مچاله می سازد

بگذار غرورِ هیولایی ام را بشکنم
همین ضخامتِ بی خاصیتِ مزمن
که عشق را
به گونه ی آخرین لبخندِ یک اعدامی
تخمین می زند

یکم آوریل دوهزار و چهارده - استکهلم




مهناز قِزِلّو
آن سوی مکث
----------------

مصاحبه با نسترن و زهره / زوج همجنسگرای ایرانی

به بهانه ی اعلام ازدواج دو همجنس گرای ایرانی

نگاهی کوتاه به قوانین یوگیاکارتا در حمایت از گرایشات و هویت های جنسیتی

در لینک زیر بشنوید




مهناز قِزِلّو

وقتی خودت باشی
وقتی خودم باشم
دو ستاره 
یک شب را روشن می کنند
فاصله هم که باشد
رویا در صاعقه رنگ می بازد
مثل ناقوسی که از واقعیت عبور می کند
و دستان بهار را به شکوفه ها می رساند
تا آوازی را بچیند

میان پنجره های شکسته
می توانی دست بر شانه هایم بگذاری
قلب به فرصتی تعلق دارد
که اشتیاق دیدنت 
دلم را بسوزاند

سرگشتگی دیوانه وار من 
چون رعد و آتش
اشک های عاشقانه ی غمگینی ست
که رد پای عطر برگ ها را 
تا مهربانی پاییز
بی تابانه انتظار می کشد

بیست و هفتم مارس دوهزار و چهارده - استکهلم