۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

موج زندانی و اوج تنهایی!




رضا معینی

دو شنبه 4 بهمن 1389
بخش بزرگی از تاریخ زندان و سرکوب و روش‌های آن که پایه های "گفتمان سرکوب" قدرت است، هنوز و علیرغم تلاش‌های بسیار در کشور ما نادانسته مانده است. نسلی که در زیر سایه‌ی رِژیم تمامیت‌خواه با سانسور و سرکوب و تحمیل فراموشی بزرگ شده است نسل بی‌تاریخ است. اگر به روایت رسمی هم شک دارد از نفرت به این حکومت است نه از دانستن آنچه که بر جامعه گذشته است.
با کشورم چه رفته است؟ پرسشی‌ست که شاعر تیرباران شده سعید سلطان‌پور در شعر بلندی در باره زندان با ما میان می‌گذارد. این شعر سعید سلطان‌پور گاه با واژه‌هایی اغراق‌امیز، اما تکان دهنده، پرسش از واقعیاتی است که گویا همیشه بوده‌اند و با ما خواهند ماند: زندان و زندانی سیاسی. چرا زندان همیشه و هنوز در این کشور ابزاری‌ست برای پس راندن جنبش‌های مردمی؟ پرسش با کشورم چه رفته است؟ تا امروز و با گذشت بیش از ٤٠ سال هنوز اکنونیت دارد. تلاشی‌ست برای دانستن چرایی هستی‌های ویران شده از فراموشی. امروز ما بازهم می‌توانیم از خود بپرسیم بر کشورم چه رفته است که در فاصله ی بیست و هشت سال دو کودتا در یک ٣٠ خرداد رخ می‌دهد؟ و آنهم با تبعاتی سنگین برای مردم. که "شعار زندان سیاسی آزاد باید گردد" هنوز اکنونیت دارد اما عمومیت نه؟
اگر ما همه‌ی تلاش‌گران برای " ایرانی بدون زندانی سیاسی، شکنجه و اعدام ممکن است " خود را مخاطب پرسش سعید سلطان‌پور بدانیم، باید از خود بپرسیم که بازداشت‌های دهه شصت و در پی آن کشتار زندانیان سیاسی به ویژه کشتار جمعی زندانیان سیاسی در سال ٦٧ را فراموش کرده بودیم ؟ نمی‌دانستیم که زندان، شکنجه و اعدام، ابزارهای ارعاب جمعی برای به سکوت وادار کردن است؟ طبعا اگر "می‌دانستیم" پس نخستین وظیفه ما مقابله با وحشت زندان بود. این وحشت نمی‌بایست چیره می‌شد.
بسیاری بر این باورند که در ٢٢ خرداد در ایران کودتایی رخ داد. کودتا، در ساده‌ترین معنا، گسست در روند عادی حیات سیاسی و اجتماعی جامعه است. کارکرد این گسست ایجاد اختلال در حافظه جمعی برای حاکم کردن فراموشی‌ست. کودتا بدون نقض حق دانستن شهروندان و ممانعت از دست‌یابی آنها به حقیقت ناممکن است. اما، راست این است که این نخستین کودتا در این نظام نیست. جمهوری اسلامی نظام کودتا در کودتا است.
رِژیم تمامیت‌خواه تاریخ ندارد. "روایت رسمی" قدرت به مثابه‌ی همه‌ی حقیقت به جامعه تحمیل می‌شود. تمامیت‌خواه نمی‌تواند تاریخ داشته باشد. رِژیم تمامیت‌خواه میهن ندارد. سرزمین و جغرافیای آن، تنها مکانی برای رخداد‌های " روایت رسمی" است. هدف سرکوب سانسور، تهدید، تطمیع و تحریف، ساختن جامعه‌ای است که حافظه‌ها از روایت قدرت پر شود. تا همگان نه تنها آنچه که بر ما " گذشته" که در "حال" و امروز را هم فراموش کنند. "روایت رسمی" اما نمی‌تواند همه‌ی رویدادها را در مکانی که شاهدانی در آن زیسته و یا قربانی شده‌اند به تمامی نفی و تحریف کند. دست کم تا زمانی که هنوز داغی بر دل مادر، پدر، فرزند و همسری نشسته است و سوگ‌شان را به خیابان‌ها، پارک ها و گورستان‌ها می‌کشانند، شمائل از عزیز خود می‌سازند و نامشان را فریاد می‌زنند، که آنها بوده‌اند و هنوز در یاد ما زنده‌اند. تا وقتی که چند شاهد از بند و دست‌بند و چشم‌بند خاطره دارند، حتا اگر هنوز روایت نشده است. تا که تن‌هایی هنوز از زخم شلاق و تحقیر و زندان زخمی است، تا زمانی که این همه برای حق دستیابی به حقیقت تلاش می کنند، نبرد "روایت رسمی" با " روایات شاهدان" ادامه دارد. در یک زمان نمی‌توان همه‌ی شاهدان را از مکان رویداد حذف کرد. جدال فراموش با حافظه در زمان جریان دارد.
حق دانستن، حق به یاد آوردن و فراموش نکردن نیز هست. فراموشی تنها از یاد بردن نیست. رویارویی روایت قربانیان با روایت رسمی تنها بسنده کردن به شمارش قربانیان و نفی مکانیکی روایت رسمی نیست. اصلی‌ترین وظیفه حافظه، یاری به ثبت حقیقت است. گاه در یاد ماندن را همچون عادت توصیه می‌کنند. اما به یاد داشتن عادت نیست. عادت می‌تواند آرام ارام در گذر زمان تغییر کند و یاد از حافظه دور شود و گاه نیز لازم است عادت و یاد فراموش شوند. تاریخ دانسته‌هاست، و دانستن مفهومی جمعی. اهمیت زمان و مکان رویداد در یادآوری است، مثل زندان و یا گورستانی که از مرزهای خانواده و شهر و گاه کشور فراتر می روند. اما " دانستن" ابزاری است که رویداد را در حافظه‌ها ، در میراث تاریخی دانستن ما ثبت می‌کند.
رِژیم تمامیت‌خواه تاریخ ندارد. میهن ندارد اما بر سرزمینی و در قلمرو مرزهایی حاکم است. می‌تواند با "روایت رسمی" و با اتکا بر فراموشی، "میهن" و "مردم" و "تاریخ" بسازد. می‌دانیم که با قانون سیاه (قانون مجازات مقدمين بر عليه امنيت و استقلال کشور) در سال ١٣١٠ زندانی سیاسی در ایران "قانونی" شد. نزدیک به ٨٠ سال است با استناد به این قانون مخالفان و معترضان زندانی می‌شوند و به دار آویخته می‌شوند. جمهوری اسلامی در قوانین "مجازات اسلامی" با کلماتی دیگر اما همان قانون سیاه را مشروع کرد. اتهام مشترک همه‌ی دستگیرشدگان امسال و سال گذشته و سال‌های پیشین، مواد "فصل اول، دوم و سوم جرایم ضد امنیت داخلی و خارجی کشور" قانون مجازات اسلامی است. و به تاریخ این قانون، ما تاریخ زندان سیاسی و از آن تاریخ بی‌شمار قربانی داریم. اما تشکلی مستقل و سراسری در دفاع از زندانیان سیاسی نداریم.
سرکوب تنها زندان و شکنجه و اعدام نیست. یکی از کارکردهای اصلی "روایت رسمی" حاکم کردن "گفتمان سرکوب" در جامعه است. این گفتمان، یعنی چیره شدن نوعی "منطق" که در عمل پذیرش کلیت " روایت رسمی" قدرت و وادار کردن جامعه مدنی به گفت‌ و گو با حکومت به زبان قدرت است. این امر در عمل نفی روایات دیگر و به ویژه روایت قربانیان است. برای تحمیل اين "منطق" و این " گفتگو" تنها به ايجاد جو رعب و وحشت بسنده نمی‌شود و در عصر سرکردگی تکنولوژیک، توتالیتاریسم، که همواره استفاده از ارتباطات یکی از امتیازات شاخص‌اش آن بوده و هست، بر موفقيت استراتژی ارتباطاتی نیز اتکا دارد. نتیجه مرگبار حاکم شدن گفتمان سرکوب برای جامعه مدنی، به بازی گرفته شدن از سوی قدرت و وادار شدن بخشی از سازمان‌های جامعه مدنی به "تعامل" با حاکميت است، و در نهایت سواستفاده از آنها برای فريب‌خبرسازی در عرصه ارتباطاتی،بدیل‌سازی و بی‌اعتبار کردن سازمان‌های واقعی جامعه مدنی در داخل و بالاخره ویترین‌سازی برای جامعه جهانی. این همه با توجیه احترام به قانون پیش برده می‌شود و از جمله قانون سیاهی که حاصل‌اش هشتاد سال ارتکاب جنایت در زندان‌های سیاسی است. تاکید بر فعالیت مسالمت آمیز جامعه مدنی، پذیرش هر قانون ناقض حقوق انسانی نیست، پذيرش ‌قانونی‌شکنی خودکامگان برای پيشبرد اهداف مغاير با کرامت و شان انسانی نيست. در یک کلام پذیرش گفتمان سرکوب قدرتِ غیر قانونی احترام به قانون نیست که تکرار گفت‌های منطق "قدرت" است. بخش عمده‌ای از رسانه‌های عمومی و متاسفانه حتا برخی از رسانه‌های مستقر در خارج از کشور نيز از اين "منطق" پيروی می‌کنند. اینگونه برای حفظ موقعيت و حضور خود در ايران در خارج از مرزهای آن قربانی گفتمان سرکوب می‌شوند. نفی دست‌یابی به حقیقت که حق سلب ناپذیر ملت‌هاست یاری رساندن به بازتولید فراموشی و کشتن حافظه جمعی در فرد فرد ما است.
بخش بزرگی از تاریخ زندان و سرکوب و روش‌های آن که پایه های "گفتمان سرکوب" قدرت است، هنوز و علیرغم تلاش‌های بسیار در کشور ما نادانسته مانده است. نسلی که در زیر سایه‌ی رِژیم تمامیت‌خواه با سانسور و سرکوب و تحمیل فراموشی بزرگ شده است نسل بی‌تاریخ است. اگر به روایت رسمی هم شک دارد از نفرت به این حکومت است نه از دانستن آنچه که بر جامعه گذشته است. برای همین سرسری در باره گذشته با آنچه که می‌داند قضاوت می‌کند. گاه از شنیدن فجایع برمی‌‌آشوبد که "کشته‌اند" و گاه "کشتارها" را با اتکا به " روایت رسمی" قدرت توجیه می‌کند.
حافظه سنگین این ملت وقتی چاک چاک می‌شود، وقتی در هر سلولش چند یاد نه برای ماندن که برای پاک کردن هم بکوشند، حقیقت فراموش می‌شود، در یاد نمی‌ماند تا تاریخ از آن یاد کند. و این همان تکرار فاجعه است که نادانسته می‌ماند.
راست این است که سرکوب با زندان دوباره چیره شد و ما بازهم یکی از اصلی‌ترین راه‌کارهای حمایت از زندان و زندانیان سیاسی را فراموش کردیم و آن حمایت از خانواده‌های قربانیان بود. در نبود تشکلی که رِژیم تمامیت‌خواه همه‌ی تلاش خود را برای نبودش بسیج کرده است. همبستگی ساده‌ترین و ممکن‌ترین راه‌کار برای نجات زندانیان است. همبستگی دیدن و بودن در لحظه‌هایی است که دیده نمی‌شوند. حمایت و همراهی بدون چشم داشت سیاسی است. ما می‌دانستیم حرکت جمعی خانواده‌ها می‌تواند رژیم را وادرار به عقب‌نشینی کند پس از این همه فاجعه می‌دانستیم که فقط خانواده می‌تواند سکوت وحشت را در زندان و پارک و گورستان بکشند. امروز و هنوز فرصت داریم تا به فریاد خانواده‌ها گوش کنیم و فریادرس‌شان باشیم.
پی‌نوشت : این نوشته بخش‌هایی از سخنرانی‌های مختلفی است که در سال ١٣٨٨ در مراسم‌های مختلف ایراد شده است. برخی از دوستان بنا بر وضعیت آن روزها توصیه به عدم انتشار آن کرده بودند. با احترام به صاحب‌نظر بودن‌شان من نیز پذیرفتم. امروز با برخی تغییرات مجموعه " با کشورم چه رفته است؟ " را در چند بخش منتشر می‌کنم.

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

با چهره‌ی مرتضی اشراقی عضو هیئت کشتار ۶۷ آشنا شویم




سال‌ها به دنبال عکس مرتضی اشراقی بودم. به همه جا سر زده بودم، از هر کسی کمک خواسته بودم اما هرچه می‌زدم به در بسته می‌زدم و کوشش‌هایم به جایی نمی‌رسید.
هنوز دارها را نشسته بودند و پیکر جعفر کاظمی و محمد حاج‌آقایی را به خاک نسپرده بودند که تلاشم به بار نشست. شکوه‌ام از روزگار و بیان بغضی که به خاطر از دست دادن دو عزیزم به گلو داشتم، زمینه‌ای شد که عکس اشراقی را پیدا کنم. تردیدی ندارم که دیر یا زود خون جعفر و محمد‌‌ به بار خواهد نشست و جنایتکاران تقاصی سخت پس خواهند داد. جاودانگی‌ این دو را به فال نیک می‌گیرم. باشد روزی که در جوشش و تلاءلو این خون‌‌ها، جنایتکاران به پای میز عدالت کشانده شوند. «این از نتایج سحر است باش تا صبح دولتت بدمد.»

مرتضی اشراقی دادستان انقلاب اسلامی تهران در دوران کشتار ۶۷ و یکی از اعضای هیئت سه نفره‌ای که خمینی برای قتل‌عام زندانیان سیاسی تعیین کرده بود، متولد گلپایگان است. وی تحصیلات خود را در دانشسرای عالی گلپایگان پی گرفت و در نزدیکی‌های انقلاب ۵۷، شبانه در دانشگاه درس حقوق خواند. وی به خاطر نزدیکی به آیت‌الله لطف‌الله صافی، آیت‌الله علی صافی و آیت‌الله محمدرضا گلپایگانی مدارج ترقی را در دستگاه قضایی دیکتاتوری مذهبی طی کرد و در سال‌های اولیه دهه ۶۰ به دادستانی انقلاب اسلامی اصفهان رسید. اشراقی در سال ۶۵ جایگزین علی رازینی دادستان انقلاب اسلامی تهران شد که به ریاست مجتمع قضایی نیروهای مسلح و سپس حاکم شرعی دادگاه ویژه روحانیت رسیده بود. در این دوره آخوندهایی چون سیدابراهیم رئیسی، احمد زرگر ، رمضانی و حقانی معاونت‌های او را به عهده داشتند.
برخلاف یرواند آبراهامیان که اشراقی را آیت‌الله و رئیس هیئت کشتار ۶۷ خوانده و به هیچ‌‌وجه حاضر به تصحیح اشتباه خود نیست، اشراقی نه تنها در حوزه نبوده و روحانی نیست بلکه حتا پیش از انقلاب به مبانی دینی هم چندان پایبند نبود.
آقای همنشین بهار به نقل از مرحوم رضا تاجداری مدیر دانشسرای مقدماتی گلپایگان که بعدها به معاونت اداری دانشگاه جندی شاپور اهواز رسید، می‌نویسد:

«خويش – آوندی داشتم که در قتل عام ۶۷ به دارش زدند، وي در اوين زندانی بود و مدتها ملاقات نداشت، کلافه و نگران بودم و دربدر به دنبال چاره مي‌گشتم ، يکی از دوستانم که از دانشگاه ُجندي شاپور اهواز فارغ التحصيل شده بود گفت - ناراحت نباش من يکی از همشهريان دادستان مرکز ، مرتضی اشراقی را می‌شناسم که در دانشگاه جندی شاپور کار می‌کرد، در ضمن در گذشته معلم جغرافيا و استاد او بوده است، بيا ايشان را که مردی محترم است ببينيم شايد مشکل شما حل شود.
اين شخص آقای رضا تاجداری نام داشت که شنيده ام متاسفانه در قيد حيات نيست ، سلام بر مهر و ُعطوفت اين مرد نيک و بزرگوار.
ايشان با محبت فراوان پذيرای ما ُشد، من درد دل کردم و گفتم ِگره اين کار به دست آقای مرتضی اشراقی باز مي‌شود، وقتي حال مرا ديد و شنيد زندانی مذکور تنها عضو خانواده است که زنده مانده، سکوت کرد و گريست، سپس گفت ُمتاسفم او يک زمانی شاگرد من در دانشسراي عالی گلپايگان بود، واقعش تيپ معتقد به مباني دين و اخلاق نیکو، نبود، در درس هم بسيار بی‌استعداد و پخمه بود، اما می‌شنوم در خيلی چيزها که از شأن آدمی به دور است بسيار خوش استعداد هستند، خيلی محافظه کار و ترسو هم تشريف داشتند، ايشان حالا خدا را هم بنده نيستند و با حُجَج ِاسلام و از ما بهتران فالوده می‌خورند، مي‌دانم رويم را زمين خواهد زد يا خودش را به آن راه خواهد زد که از دستم کاري بر نمی‌آيد.


مرتضی اشراقی پس از پایان کشتار ۶۷ تنها عضو هیئت بود که ارتقای مقام نیافت و به ریاست یکی از شعبه‌های دیوان عالی کشور بسنده کرد.
اشراقی علاوه بر جنایاتی که در مقام دادستان انقلاب اسلامی اصفهان و تهران مرتکب شد، در مقام رئیس یکی از شعب‌ دیوان عالی کشور پس از کشتار ۶۷ نیز احکام اعدام بسیاری را مورد تأیید قرار داد.
در جریان کشتار ۶۷ دستگاه قضایی نظام به این نتیجه رسید که می‌تواند با تشکیل هیئت‌های ویژه، پروسه‌ی رسیدگی به پرونده‌های سیاسی را  کوتاه کند. اشراقی پس از کشتار ۶۷ نیز یکی از اعضای ثابت این هیئت‌ها بود. آن‌ها هر از چند‌ گاهی به زندان «کمیته مشترک» مراجعه کرده و همان‌جا حکم اعدام زندان سیاسی را صادر و از طریق اشراقی به تأیید دیوان عالی کشور می‌رساندند تا بطور شکلی نشان دهند که قوانین نظام را اجرا می‌کنند. با تجربه‌ای که در کشتار ۶۷ کسب کرده‌ بودند، زندانی را در همان کمیته مشترک به دار می‌آویختند. 
در اوایل سال ۷۰ از طریق محمد سلامی که پس از آزادی از زندان، دوباره دستگیر شده بود، متوجه شدم که هیئتی مرکب از نیری، اشراقی و نمایندگان دادستانی و وزارت اطلاعات، زندانیان مجاهدی را که تازه دستگیر شده و در کمیته مشترک  به سر می ‌بردند محاکمه می‌کنند. در این دوران هیئت مزبور احکام اعدام بهنام مجدآبادی، سیامک طوبایی، حسن افتخارجو، جواد تقوی قهی، غلامرضا پوراقبال، محمود خدابنده‌لویی و بسیاری دیگر را صادر کرد. محمد سلامی نیز توسط همین هیئت محاکمه شده بود اما حکم اعدام وی در سال ۷۱ به مورد اجرا گذاشته شد.
اشراقی در سال‌های اخیر نزد بستگان و نزدیکانش که نسبت به حضور وی در هیئت کشتار سال ۶۷ خرده می‌گیرند به توجیه نقش خود پرداخته و می‌گوید: «من مأمور و معذور بودم و دل شیر می‌خواست ایستادن در برابر حکم امام، بزرگترهاش هم جیک نزدند».
این در حالی است که من روزهای متوالی در راهرو مرگ زندان گوهردشت شاهد بودم که وی شخصاً در مراسم اعدام زندانیان نیز شرکت می‌کرد. او جزو هیئتی بود که به بیماران قطع‌نخاعی و فلج مادرزاد نیز رحم نکرد.

مرتضی اشراقی در دهه‌ی ۸۰ خورشیدی به وکالت دادگستری روی ‌آورد. دفتر او واقع در خیابان ویلا، سپند شرقی پلاک ۷۳ طبقه پنجم و شماره تلفن او ۸۸۹۱۲۷۱۵ است.


ایرج مصداقی ۵ بهمن ۱۳۸۹



۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

خواننده : نگاره خالوا
ترانه: شهر خالی

دست ظالم را ببين بر ما چه مي تازد



شهر خالي جاده خالي کوچه خالي خانه خالي
جام خالي سفره خالي ساغر و پيمانه خالي

کوچ کردن دسته دسته آشنايانم ولي باز
باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي لانه خالي

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم
گريه ها شد جاي شادي ، شادي هر خانه ماتم

جمعه ماتم شنبه ماتم هفت روز هفته ماتم
کوک کردند مطربان هم سيم ماتم کوک ماتم

واي از دنيا که يار از يار مي ترسد
غنچه هاي تشنه از گلزار مي ترسد
عاشق از آوازه دلدار مي ترسد
پنجه ي خنياگران از تار مي ترسد
شه سوار از جاده هموار مي ترسد
اين طبيب از ديدن بيمار مي ترسد

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سالهاي انتظار بر من و تو بد گذشت

آشنا نا آشنا شد
تا بلي گفتم بلا شد

گريه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ي ويرانه را بر سر زدم

آب از آبي نجنبيد
خفته در خوابي نجنبيد

کوچ کردند دسته دسته آشنايان ، عندليبان
باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي  لانه خالي

واي از قومي که با دشمن  همي سازد
آبرو در خدمت ظالم چه مي بازد
مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم
دست ظالم را ببين بر ما چه مي تازد
اعدام کودکان در شهر و هر برزن
او به شلاق و به دارش وه چه مي نازد

چشمه ها خشکيد و دريا تشنگي  را دم گرفت
آسمان افسانه ي ما را به دست کم گرفت

جام ها جوشي ندارد ، عشق آغوشي ندارد
بر من و بر ناله هايم ، هيچکس گوشي ندارد



۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

مهدی نادری‌فرد یکی از عوامل اصلی کشتار ۶۷ در زندان گوهردشت



ایرج مصداقی 

مهدی نادری فرد متولد ۱۳۳۵ عضو جهاد سازندگی کرج که بعدها به دادیاری و دادستانی انقلاب اسلامی و فرمانداری کرج رسید، در جریان کشتار ۶۷ یکی از عوامل اصلی به قتل‌گاه فرستادن زندانیان سیاسی اهل کرج بود. نادری‌فرد و فاتح مسئول اداره اطلاعات کرج در روزهایی که کشتار در زندان گوهردشت جریان داشت در دادگاه شرکت داشته و به جو‌سازی علیه زندانیان می‌پرداختند و هنگامی که به پرونده‌ی یکی از زندانیان کرج رسیدگی می‌شد به همراه حسینعلی نیری رئیس هیأت کشتار، نقش تصمیم‌گیرنده را داشتند. نادری‌فرد و فاتح تلاش می‌کردند تا آن‌جا که ممکن است هیچ‌یک از زندانیان کرجی از کشتار جان به در نبرند. به خاطر تعداد محدود زندانیان کرج و شناختی که این دو از زندانیان کرجی داشتند، شرایط برای زندانیان کرج که عده‌ای از آن‌ها با ما در یک بند بودند، سخت‌تر می‌شد. البته حضور رئیسی معاون دادستان انقلاب وقت هم مزید بر علت‌ بود، چرا که وی نیز سابقاً دادیار و دادستان انقلاب اسلامی کرج بود.
زندانیان کرج در اثر اعمال نفوذ نادری‌فرد و فاتح جزو زندانیانی بودند که در اولین روزهای کشتار به قتل‌گاه برده شدند.
یکی از سیاست‌های ضدبشری و جنایتکارانه دادستانی کرج این بود که افراد را پس از اتمام حکم‌شان به بهانه‌های گوناگون آزاد نمی‌کردند. با پاپوش‌دوزی، پرونده‌سازی و ترفندهایی که نادری‌فرد و فاتح به کار می‌بستند زندانی پس از پایان محکومیت‌اش با یک حکم جدید مواجه می‌شد. برای مثال محمد درویش‌نوری، محمد ‌حجازی و... پس از پایان محکومیت‌شان با احکام جدیدی مواجه شدند و سپس در کشتار ۶۷ بیرحمانه به‌قتل رسیدند.
یکی از دلخراش‌ترین صحنه‌های کشتار ۶۷ در زندان گوهردشت در اثر تلاش‌های نادری‌فرد و فاتح به‌وقوع پیوست. کاوه نصاری یکی از زندانیان اهل کرج بود که از بیماری پیشرفته‌ی صرع رنج می‌برد. کمتر هفته‌ای بود که وی با حمله‌ی شدید صرع مواجه نشود. غالباً سر و صورتش به خاطر اصابت به زمین در اثر بیهوشی ناشی از حمله صرع، زخمی بود و نیمی از دندان‌هایش در اثر فشار فک‌ها و سائیده شدن دندان‌‌ها روی هم از بین رفته بود.
کاوه به ۵ سال زندان محکوم شده بود اما پس از پایان محکومیت، به وی ابلاغ شد که به دهسال زندان محکوم شده و حکم قبلی وی اشتباه بوده است.
کاوه در اثر تلاش‌های خانواده‌اش با گذاردن سند و وثیقه برای پیگیری وضعیت اسفناک جسمی‌اش به مرخصی می‌رود اما در اثر حمله صرع سرش با زمین برخورد کرده و بخاطر ضربه مغزی حافظه‌اش را به‌کلی از دست می‌‌دهد. او به‌هیچ‌وجه گذشته را به خاطر نمی‌آورد و در بازگشت به زندان دادیار به وی تفهیم کرده بود که او چه اعمالی را انجام داده و برای چه بایستی در زندان بماند! او حتی زندانیانی را که سابقاً با وی در یک بند بودند به خاطر نمی‌آورد.
یکی از پاهای کاوه به خاطر بیماری سیاتیک پیشرفته‌ای که داشت از کار افتاده بود. وی به هنگام راه رفتن دولا شده و با یک دست به پشت پایش می‌زد و آن را به جلو پرتاب می‌کرد و به این ترتیب لنگان لنگان و به سختی حرکت می‌کرد.  
کاوه، در جریان کشتار ۶۷، نوشتن انزجارنامه را در برخورد با لشگری معاون امنیتی زندان که افراد را برای اعزام به دادگاه دسته‌بندی می‌کرد، پذیرفته بود و به همین خاطر مانند تعدادی دیگر وارد پروسه‌ی کشتار نشده بود. بعد‌ازظهر ۲۲ مرداد او را از بند صدا زدند و نزد هیئت بردند. اعضای دادگاه وقتی با پذیرش شرایط‌شان از سوی وی روبرو شدند بهانه‌ای برای صدور حکم اعدام وی پیدا نکردند و برای همین او را به بند بازگرداندند. با این حال در اثر اصرار نادری‌فرد و فاتح وی را دوباره صدا زده و به دادگاه بردند تا به زعم خودشان یکی از اسناد و آثار مهم جنایت علیه بشریت را از بین ببرند. در آن‌جا اعضای هیئت از وی که توان جسمی نداشت خواستند که برای کار به بند «جهاد زندان» برود که کاوه نپذیرفت و آن‌ها نیز حکم اعدامش را صادر کردند و به همین سادگی دستور دادند که جانش را بستانند.
کاوه وقتی به راهرو مرگ آمد، دچار حمله صرع شدیدی شد و پس از مدتی دست و پا زدن و بیهوشی مانند تکه گوشتی، بی‌حرکت کنار راهرو آرام گرفت. هنوز از کرختی و بی‌حالی پس از حمله شدید فارغ‌ نشده بود که نامش را برای اعدام صدا زدند. کاوه حتی قادر به نشستن نبود چه برسد به حرکت. ظفر جعفری‌افشار که او نیز از بچه‌های زندانی اهل کرج بود و خود نیز به اعدام محکوم شده بود با تلاش بسیاری او را قلمدوش کرد و دوتایی مظلومانه اما پرغرور به قتلگاه رفتند. نادری‌فرد هم خود به همراه دیگر جنایتکاران به قتل‌گاه رفت تا شخصاً ناظر حلق‌آویز کردن آن‌ها باشد.  
سرنوشت غم‌بار عبدالعلی شعبانزاده یکی دیگر از تراژدی‌هایی بود که توسط نادری‌فرد رقم زده شد. عبدالعلی در دوران سرکوب قزل‌حصار یک بار ۱۹ شبانه‌روز متوالی سرپا ایستاد! پس از آن وی دائم از پادرد و عوارض سرپا ایستادن رنج می‌برد. مدت‌ها دکتر زندان بدون آن که آزمایشی از وی به عمل آورد و یا عکسی از پای وی بیاندازد بیماری او را مفصلی تشخیص داده و مسکن تجویز می‌کرد. در سال ۶۶ عاقبت وی را در بیمارستان بقیه‌الله سپاه بستری کرده و پای او را به علت وجود تومور پیشرفته قطع کردند. اما جنایتکاران دست از سر او بر نمی‌داشتند. هنگامی که عبدالعلی در بیمارستان بستری بود یکی از عوامل دستگاه امنیتی با هدایت نادری‌فرد و فاتح تحت عنوان یکی از وابستگان مجاهدین (پیک) با وی تماس گرفته و برای خروج از کشور با او قول و قرار می‌گذارد. عبدالعلی پس از آزادی از زندان در اسفند ۶۶ کوشید به کمک فرد یاد شده همراه با تعدادی از زندانیان سیاسی آزاد شده و هواداران مجاهدین از کشور خارج شود. افراد یاد شده از جمله امیرمهران بی‌غم، حسن قهرمانی، خیرالله نیل‌غاز، ناصر رضوانی که در تور وزارت اطلاعات قرار داشتند، پس از رسیدن به سلماس همگی دستگیر و در جریان کشتار ۶۷ به جوخه‌ی اعدام سپرده شدند. اگر اشتباه نکنم هم‌پرونده‌های عبدالعلی بین ۱۰ تا ۱۵ نفر بودند که غالباً بایستی اعدام شده باشند. علیرضا دهقانپور یکی از زندانیان کرجی که به خاطر کمک مالی به عبدالعلی تحت عنوان جمع‌ آوری کمک مالی در زندان برای مجاهدین زیر فشار قرار گرفته بود، می‌گفت یک بار در سلول انفرادی و زیر فشار، پای مصنوعی‌‌ای را به من دادند و گفتند پای عبدالعلی است.
 
از سال ۶۰ شرایط برای زندانیان کرج به مراتب سخت‌تر از شرایط برای دیگر زندانیان قز‌لحصار بود. بعد از آن‌که سید‌ابراهیم رئیسی دادستان کرج بخاطر جنایاتی که مرتکب شده بود ارتقای مقام یافت و به معاونت دادستانی انقلاب تهران رسید، نادری‌فرد جانشین وی شد و فشار زیادی را روی زندانیان کرجی اعمال کرد.
نادری فرد در سال‌های پس از انقلاب، همراه با آخوند جعفر شجونی عضو جامعه روحانیت مبارز تهران، غفور خوئینی عضو شورای شهر کرج، حسین فروزنده و ... گروه «المراقبون» کرج را که دارای دیدگاه‌‌های حجتیه‌ای بود و جنایات زیادی را در سطح شهرستان کرج و روستاها و بخش‌های اطراف کرج انجام داده بود، پایه‌گذاری‌ کرد. چنان‌که گفته می‌شد نادری‌فرد شخصاً‌ یکی از هواداران زن مجاهدین به نام کریمی را پس از اسارت از بالای کوه به پایین پرتاب کرد. 
نام نادری فرد در جریان افتضاح «خانه هدایت اسلامی» کرج به سر زبان‌ها افتاد. در آذرماه ۷۹ فردی به نام منصور شريفی، ساکن محله گيشای تهران به پليس گزارش داد که دخترش سمن از آموزشگاه به خانه بازنگشته. در تحقيقات قضايی معلوم شد سمن شريفی در موسسه خيريه «گل ياس» که با عنوان «خانه هدايت اسلامی» آغاز به کار کرده بود، به سر می برد. شریفی در شكايت خود ذکر کرده بود که چند بار براي تحويل گرفتن دخترم به آن مؤسسه مراجعه كردم، اما مسؤولان آن خانه از دادن دخترم به من امتناع كردند. مأموران براي تحقيق به مؤسسه خيريه «گل ياس» مراجعه كردند و متوجه شدند ۲۰ دختر كه بين ۷ تا ۲۲ سال سن دارند در آنجا نگهداري مي‌شوند كه پس از بازجويي از آنان دريافتند كه اين دختران به عناوين مختلف به آن خانه آورده شده اند. تحقیقات نشان داد خانه هدایت اسلامی که زیر نظر بنیاد نور وابسته به رفیق‌دوست اداره می‌شد طی دوران فعالیت خود به نگهداری صدها دختر (با سن ۷ سال به بالا) پرداخته بود. گزارش‌ها‌ حاکی از آن بود که مسئولان این بنیاد پس از ربودن دختران، به سوء استفاده جنسی از آن‌ها پرداخته و بخشی از آنان را به کویت و دوبی منتقل می‌کردند.
پس از شکايت منصور شريفی از همه کسانی که در اين کار دخالت داشتند، به منظور سرپوش گذاشتن بر موضوع و فرونشاندن خشم مردم، پرونده‌ای عليه حجت‌الاسلام محمد منتظری مقدم ( رييس دادگاه انقلاب اسلامی کرج و عضو موثر هيات امنای موسسه ياد شده) ، مدير مجتمع، مددکار مجتمع، نادری فرد، خاکی و مجموعاً‌ ۱۷ نفر به جریان افتاد.   
تا زمان صدور حکم دادگاه تجديد نظر، متهم رديف اول، حجت‌ الاسلام هادی منتظری مقدم، تنها متهمی که به مجازات ۹ سال زندان (که به هشت سال تقلیل یافت) محکوم شده بود، با وثيقه آزاد شد. پس از آزادی وی با قید وثیقه، رسانه‌ها از ناپدید شدن دختری که با مراجعه به مطبوعات وضعیت این مرکز را افشا کرده بود، گزارش دادند. آب‌ها که از آسیاب افتاد و با فروکش کردن جو التهاب اولیه با نفوذی که اعضای باند داشتند، تعدادي از متهمان پرونده از اتهام‌هاي وارده تبرئه و تعدادی دیگر نیز به جزای نقدی محکوم شدند و سروته پرونده مانند بسیاری از پرونده‌‌های مربوط به فساد و جنایت افراد ذی‌نفوذ نظام هم‌آورده شد. لازم به ذکر است که هیچ‌ خبری از اجرای این احکام منتشر نشد و همچنين نه در حکم دادگاه اوليه و نه در حکم دادگاه تجديدنظر هيچ اتهامی در مورد وضعيت و مسائل مربوط به  19 دختر هفت تا بيست ساله ديگری که در موسسه «گل ياس» نگهداری می شدند، عليه متهمان مطرح نشد و اخبار دادگاه انعکاس چندانی در مطبوعات نیافت. سازمان بازرسی کل کشور می‌‌توانست در مورد فوق تحقیق کند که با وجود نادری‌فرد و امثال او چنین کاری غیرممکن بود.

نادری فرد پس از سه دهه جنایت و شقاوت عاقبت در ۵ خردادماه ۱۳۸۹ بر اثر ابتلا به بیماری سرطان در بیمارستان طالقانی درگذشت و اسرار فراوانی از سه دهه‌ی جنایت و کشتار و شقاوت و بیرحمی را با خود به گور برد. او در داخل صحن امامزاده حسن کرج به خاک سپرده شد تا مشخص شود صحن ‌امامزاده‌ها در نطام جمهوری اسلامی پذیرای چه جنایتکارانی است.



نادری‌فرد که روابط نزدیکی با سید ابراهیم رئیسی داشت پس از انتقال او به ریاست سازمان بازرسی کل کشور در این نهاد مشغول به کار شد و در پست‌های معاون فرهنگی و اجتماعی و رئیس هسته گزینش سازمان بازرسی کل کشور فعالیت کرد.
مراسم یاد‌بود او در سازمان بازرسی کل کشور با حضور ابراهیم رئیسی معاون اول قوه قضائیه، پورمحمدی رئیس سازمان بازرسی کل کشور، (اعضای فعال هیئت کشتار ۶۷) محمد نیازی رئیس سابق مجتمع قضایی نیروهای مسلح و سازمان بازرسی کل کشور، تویسرکانی رئیس سازمان ثبت اسناد و املاک کشور، کازرونی امام جمعه و نماینده مجلس خبرگان رهبری و ... برگزار شد.  
نادری‌فرد پیش از این در سمت‌های دادستان انقلاب کرج، مدیرکل بازرسی استان تهران، معاون فرهنگی و اجتماعی سازمان بازرسی کل کشور خدمات فراوانی به سیستم قضایی و امنیتی رژیم رسانده بود.

ایرج مصداقی

۲۶ دیماه ۱۳۸۹




۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

بر محور دفاع از زندانیان سیاسی و قطع شکنجه و اعدام و سنگسار متحد شویم



بهروز ستوده
بهروز ستوده
فهم این مطلب دشوار نیست که دانسته شود  رژیم وحشی و افسار گسیخته جمهوری اسلامی ، فقط  در پرتو وحدت ملی و همدلی تمام اقشار و طبقات و اقوام وادیان تحت ستم  و مبارزه مشترک و سرتاسری  تمام نهاد ها واحزاب و گروهها و شخصیت های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و هنری ، از اریکه قدرت به زیر کشیده خواهد . همچنین نیازی به تخصص در دانش سیاسی  و علم جامعه شناسی نیست که فهمیده شود ،  زمانی که سرکوب  و اعدام وشکنجه و ایجاد فضای رعب و وحشت ، به محوراصلی سیاست جمهوری اسلامی تبدیل شده است و هرصدای مخالفی را درداخل کشور در نطفه خفه می سازند، وظیفه تمامی  نیروهای سیاسی و حقوق بشری در خارج از کشوربرای جلب توجه افکارعمومی جهان در مورد جنایات فاشیسم حاکم برایران و رساندن فریاد حق طلبانه مردم ایران و ندای مظلومیت زندانیان سیاسی  به گوش جهانیان ، دوچندان می گردد .
و هرکس که درس کلاس اول سیاست را خوانده باشد می داند که پراکنده کاری ، خرده کاری ، فرقه گرائی  و در مجموع  تفرقه و تششت در صفوف نیروهای مخالف رژیم جمهوری اسلامی ، یعنی همین وضعیت موجودی که 30 سال است شاهد و ناظر آن می باشیم ، می تواند در خدمت  استمرار و بقای رژیم ضدبشرجمهوری اسلامی باشد .  پس چگونه است که احزاب و گروههای سیاسی و نهادها  و فعالان حقوق بشری خارج از کشور که بعضاً نسخه ی حّل تمام معضلات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی  جهان را درجیب خود  دارند ! از درک این بدیهیات دنیای سیاست ورزی و جامعه شناختی عاجز اند ؟! چگونه است که تمام گروهها و کسانی که  مدعی مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی اند ، در پیله هائی که به دور خویش تنیده اند خود رامحبوس  و منزوی ساخته اند  و آنچنان به خرده کاری های خود عادت کرده اند که حتی خیزش های رعد آسا و ملیونی مردم ایران در رویاروئی با حکومت اسلامی که دنیا را به لرزه درآورد و جهانیان را به تحسین ازمردم آگاه و سلحشور ایران واداشت ، نتوانست پوسته ی سخت فرقه گرائی و خود مرکز بینی گروههای سیاسی و حقوق بشری  خارج از کشور را بشکند و آنان را درحول اقدام مشترکی علیه جنایات جمهوری اسلامی  متحد سازد؟  و چگونه است که در برابر موج اعدام ها و شکنجه ها و تجاوزها و صدور احکام جابرانه دادگاههای شقاوت اسلامی ، پس از 30 سال هنوز سقف مبارزات اپوزیسیون خارج از کشور از صدور اطلاعیه ها و تهیه طومارهای امضای پراکنده  فرا تر نرفته است ؟ تازه در صدور همین اطلاعیه ها  و طومارهای  امضاء نیز سیاست گزینشی و تبعیض  و خودی وناخودی حاکم است یعنی هر گروه و دسته ای متناسب با باورها و "مقدسّات" خود ممکن است از یک زندانی سیاسی  دفاع و نسبت به سایر زندانیان بی تفاوت  بمانند .
وجود بیش از 50 حزب و جبهه و سازمان وگروه سیاسی (بدون احتساب صدها سازمان و انجمن  و کانون و گروه حقوق بشری ) در خارج از کشور که همگی خود را مخالف حکومت تبهکار اسلامی می دانند  و صف طویلی از مدعیان رهبری  ، ریاست جمهوری ، شاه زادگی  ، وزارت و وکالت  ، و اطاق های فکرجنبش و دهها فرستنده رادیو وتلویزیون و صدها روزنامه و مجله و سایت اینترنتی  و غیره وغیره  همه حکایت از چرخه بزرگی از تکرار و خرده کاری و خود مرکزبینی وفرقه گرائی  تمامی دست اندر کاران این چرخه بزرگ  تکرار دارد و سمفونی بزرگی را نمایش می دهد که هیچ سازش هماهنگ نیست . و جالب  این است که صحنه گردانان این چرخه تکرار و سمفونی ناهماهنگ ، آنچنان شیفته ی خرده کاری ها و فرقه گرائی های خود و دیگران شده اند که این امر را نه تنها نشانه ی  ضعف اپوزیسیون خارج از کشور نمی دانند بلکه  آنرا نشانه ی بلوغ و رشد اندیشه دمکراسی خواهی این اپوزیسیون ارزیابی می کنند !! و جالب تر این است که  خودشیفتگان فرقه گرا  برای توجیه  خرده کاری ها و دوباره کاری های خویش  فوراً شاهدی را هم از گذشته به عاریت می گیرند و شعار"همه باهم" که خمینی شیاد آنرا در جریان انقلاب 57 مطرح ساخت  به ُرخ می کشند و پایه استدلال خود را براین قرار می دهند که گویا  جمهوری اسلامی  محصول و زائیده شعار"همه با هم" است ! و بعد هم به این جمعبندی غلط  می رسند که گویا برای جبران خطای گذشته ، بهتر این است که تا می توانیم از شعار"همه باهم"  دوری جوئیم  و به  پورالیسم وتکثر گرائی (بخوانید خرده کاری  و فرقه بازی) روی آوریم ! غافل از آنکه اتفاقاً سیاست "همه با هم" برای پیش بردن یک پروژه سیاسی و اجتماعی و دستیابی به هدفی مشترک  در ذات خویش  نه تنها سیاست نادرستی نیست  بلکه ضرورت مرحله ای هر جنبش اجتماعی است .  اما آنچه که نادرست  بوده  و درجریان  انقلاب 57  اتفاق افتاده است  سقوط آزاد اکثر احزاب و گروهها وشخصیت های سیاسی و فرهنگی وهنری جامعه آن روز ایران ، بزیر چتر رهبری آخوندی یاغی  برای بنیان گذاری حکومتی مجعول بود  ،  نه "همه باهم" برای  تأسیس حکومتی ملی و دمکراتیک و متناسب با یک جامعه مدنی و پیشرفته در قرن بیستم .  و طنز تاریخ این است که همین کسانی که امروزه برخرده کاری ها و فرقه گرائی های خود نقاب "پولاریسم" و "تکثرگرائی" می زنند و این درد مزمن اپوزیسیون خارج از کشور را  تئوریزه می کنند  از بقایای همان جریان هائی  هستند که  در بزنگاه تاریخی بهمن 57 ، در زیر پرچم رهبری خمینی صف آرائی کردند  و در وصف رهبری او و امامت  اش شعرها و ترانه ها سرودند و تا زمانی  که حلقه ی دار"امام ضدامپریالیست" بر گردن شان محکم نشد و یا از گردونه قدرت راننده نشدند ندانستند که  آتش بیار معرکه ی چه هیولای ضدبشر و  آدمی خواری  بوده اند و کشور ومردم ایران را به چه ورطه هولناکی سوق داده اند .
تأسف باراست که گفته شود احزاب و گروهها و شخصیت های سیاسی و اجتماعی  وفرهنگی وهنری  ایران ، در طول 50 سال گذشته فقط در یک مورد به وحدت نطر و اتحاد عمل رسیده اند و آن مورد ، اتحاد در پذیرش رهبری  خمینی در جریان انقلاب 57 بوده است . و اینک کسی نیست که از این خانم ها و آقایانی که دربقدرت رساندن خمینی و تحکیم حکومت اسلامی در میهن بخت برگشته ما نقش داشته اند و امروزه به هر دلیلی در صف اپوزیسیون جمهوری اسلامی قرار گرفته اند سئوال کند که چطور در آن زمان می توانستید  تمام اختلافات سیاسی و ایدئولويیک خود را کنار بگذارید و برای برانداختن رژیمی که با وجود دیکتاتوری اش لااقل به پاره از آداب و قوانین جامعه مدنی و قوانین بین المللی  پای بند بود و میزان جنایات وتبهکاری ها و فسادش یک هزارم  حکومت اسلامی نبود متحد شوید اما  امروز که کشور و ملت ایران بواسطه سیاست های خانمان برانداز داخلی و خارجی جمهوری اسلامی در آستانه نابودی قرار گرفته است ، امروز که فساد و تباهی تا مغز استخوان جامعه بیمار و درمانده ایران رسوخ کرده است  و امروز که مردم این سرزمین در سایه چوبه های دار و شکنجه  و زندان زندگی  می کنند  ، اپوزیسیون خارج از کشور که در رفاه و آسایش و بدور از خطر زندان و شکنجه و اعدام زندگی می کنند ، حداقل نمی توانند  بر روی خواسته های مرحله ای به اقدام مشترکی علیه جمهوری اسلامی  دست بزنند؟ برای مثال آیا مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی(همه زندانیان سیاسی و نه فقط بعضی از آنان) و قطع شکنجه و و اعدام و سنگسار نمی تواند به خواسته ی مشترک مجموعه اپوزیسیون خارج از کشور تبدیل گردد و براین اساس کارزاری جهانی علیه حکومت خون و دروغ براه اندخته شود ؟
 انشعاب های پی درپی در احزاب  و گروههای سیاسی  و  تجزیه آنها به  گروهها  و محافل پراکنده و گاهی متخاصم  و نیز تلاش های نافرجام برای متحد ساختن این اپوزیسیون بسیار ناهمگون در طی 30 سال گذشته ، این واقعیت را به اثبات رسانده است که متحد ساختن این لشکر شکست خورده و هزار تکه امری محال و غیرممکن و تلاش مجدد در این زمینه فقط اتلاف وقت است ولی این بدین معنی نیست که این اپوزیسیون هزار تکه و گروههای پراکنده و خرده کار نتوانند در مورد مسئله ای مانند دفاع از زندانیان سیاسی و مبارزه با شکنجه و اعدام و سنگسار به یکدیگر نزدیک شوند و دست همکاری به هم دهند چرا که صابون شقاوت وشکنجه و اعدام جمهوری اسلامی به تن همه ی احزاب و گروههای سیاسی ایران خورده است و همگی آنان از دالان خون وجنون این حکومت تبهکار گذشته اند . بنابراین اگر قرار است اپوزیسیون خارج از کشور در نقطه ای به یک اقدام مشترک دست بزنند این نقطه می تواند دفاع از زندانیان سیاسی و مبارزه با شکنجه واعدام و سنگسار باشد که این روزها شدت بیشتری یافته است .  دامن زدن به مباحث انحرافی و بی نتیجه ای که به مرحله اجرا در آوردن آنها  نه در توان و نه در صلاحیت اپوزیسیون خارج از کشور است حاصلی جز ایجاد تقرفه بیشتر در میان صفوف مخالفان جمهوری اسلامی و طرفداران آزادی وعدالت اجتماعی دربرنخواهد داشت . اگر کسانی نتوانند در باره موضوع ساده و درعین حال حیاتی مانند دفاع ازجان زندانیان سیاسی و مبارزه برای قطع شکنجه و اعدام وسنگسار با یکدیگر در ظرف مشترکی همکاری نمایند مطمئن باشید که اقداماتی ازقبیل تلاش برای ایجاد "آلترناتیو حکومت اسلامی" و تشکیل "دولت موقت" در خارج از کشور وغیره و غیره که هر ازچندی دوباره و صدباره از جانب برخی از شخصیت ها و محافل مطرح می گردد ، بیشتر به یک شوخی  و یک شعار بی محتوا شباهت دارد تا ارائه یک طرح واقع بینانه و متناسب با وضعیت موجود اپوزیسیون خارج از کشور.
نتیجه و حاصل کلام :
برخلاف سالهای 60  ، برنامه تواب سازی رژیم جمهوری اسلامی این بار با شکست کامل مواجه گردیده است ، نه کشتارهای خیابانی ، نه آدم کشی ها و تجاوزها در کهریزک ها ، نه اعتراف گیری ها به ضرب شکنجه و نه نمایش های تلویزیونی ، هیچکدام نتوانسته اند که سکوت قبرستان که جهموری اسلامی در پی برقراری آن است بر جامعه جوشان و تحّول خواه ایران برقرار سازد اما جانیان حاکم هنوز از شکست سیاست سرکوب وشکنجه و اعدام  برای خاموش کردن مردم درس نگرفته اند و همچنان براین سیاست شکست خورده پافشاری می نمایند . موج جدید اعدام ها ، صدور احکام سنگین با اتهامات واهی برای هنرمندان ، وکلا ، دانشجویان ، کارگران  و کلیه ی فعالان جنبش مدنی ایران و اعمال فشارهای مضاعف  برزندانیان سیاسی ، همگی نشانه اصرار قاتلان و متجاوزان برسیاست شکست خورده رعب و وحشت می باشد . وظیفه مبرم و عاجل تمام نیروهای اپوزیسیون خارج از کشور است  که با تمام نیرو در مقابل این موج جدید جنایت جمهوری اسلامی  متحد شوند ، باید کاری متفاوت از آنچه که تا کنون و طی سی سال گذشته انجام میشده است انجام داد. به پیام هائی که زنان و مردان زندانی و شکنجه شده ، از پشت دیوارهای بلند اوین و گوهردشت به خارج اززندان می فرستند نگاه کنید و ببینید که این شیران در قفس چگونه و با چه جرأت  و شهامتی برای کشاندن خامنه و حکومت فاسدش به پای میز محاکمه ، ادعانامه تنظیم می کنند و شکنجه های مضاعف را برجان می خرند . فراموش نکنیم که زندان ها و شکنجه گاههای جمهوری اسلامی امروزه به سنگری از مقاومت جنبش در مقابل جانیان جمهوری اسلامی  تبدیل شده است .
شایسته است  که مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی و شکستن ساطور قصابی جمهوری اسلام  در سرلوحه اقدامات اپوزیسیون خارج از کشور قرار گیرد . به لیست اعدامی ها ، شکنجه شده گان و زندانیان سیاسی  جمهوری اسلامی  نگاه کنید : زن ، مرد ، کودک ، بلوچ ، کرد ، ترک ، عرب ، ترکمن ، شیعه ، سنی ، درویش ، بهائی ، مسیحی ، کلیمی ، بی دین ، با دین ،  دگر اندیش ، دگرباش ، دانشجو ، کارگر ، معلم  و استاد دانشگاه ، هنرمند ، وکیل مدافع ، کشاورز،  پیشه ور، اصلاح طلب ،  کمونیست ، سوسیالیست ،  دمکرات ، سکولار، ملی  ، ملی-مذهبی ، مشروطه خواه ، سلطنت طلب ، و غیره وغیره .  این لیست بلند بیانگر این نیست که دندانهای خون آشام جمهوری اسلامی بر گردن تمامی آحاد ملت ایران با هر گرایش فکری و از هر قشر و طبقه ای  فرو رفته است  و در پرتو حکومت خون وجنون ولایت فقیه ،  هیچکس از زندان و شکنجه و اعدام  وتجاوز بی بهره  نمانده است . تنها جائی که تبعیض درکار جمهوری اسلامی  نیست حذف مخالفان و آزار و شکنجه واعدام آنان است .
پس اگر زندانیان سیاسی ، اعدامی ها و شکنجه شدگان را چنین طیف وسیعی ار ملت ایران تشکیل می دهند آیا ضروت ندارد که تمامی مدافعان این آسیب دیدگان برای بازداشتن حکومت اسلامی از جنایت بیشتر دست به اقدام مشترکی بزنند؟ وخام خیالی نیست که پنداشته شود جانورخون آشام  جمهوری اسلامی ،  با صدور چند اطلاعیه ای پراکنده  و طومار امضا ، دست از شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی برخواهد داشت ؟
چندی پیش مجمع عمومی سازمان ملل متحد برای هشتمین سال متوالی با اکثریت آراء نقض حقوق بشر را در ایران محکوم کرد ، شورای امنیت این سازمان نیز در ارتباط با  فعالیت های مشکوک اتمی جمهوری اسلامی برای چهارمین بار این رژیم را محکوم نمود .  حتماً بخاطر دارید که احمدی نژاد رئیس جمهور منتخب خامنه ای  درجواب صدور این قطعنامه ها چه گفت : « آنقدر قطعنامه صادر کنید که قطعنامه دانتان پاره شود» !
وقتی رژیمی با جامعه جهانی  چنین سخن می گوید آیا می توان انتظار داشت که این رژیم  با صدور چند  پیام  و اطلاعیه وطومارامضای مجزا آنهم از جانب اپوزیسیونی که از نظر جمهوری اسلامی  خود "مجرم" است و هرگاه دستش به هرکدام از آنان برسد با زندان و شکنجه و اعدام از آنان پذیرائی خواهد کرد ،  تن به عقب نشینی دهد ؟!
نیروی عظیمی برای مقابله با سیاست سرکوب و شکنجه و اعدام جمهوری اسلامی در خارج از کشور وجود دارد که اگر این نیرو فقط برای این منظور ، می گویم فقط برای این منظور و بر روی این منظور یعنی دفاع از زندانیان سیاسی و قطع شکنجه و اعدام های جمهوری اسلامی  نه چیزی بیشتر از آن ، تأکید می گذارم چون تنها فراخوانی که  می تواند اپوزیسیون هزار دسته ایرانیان خارج از کشور را به گرد خود جمع نماید همین است . در این فراخوان است که گروههای معتقد  به خودی و غیر خودی  و عوامل جمهوری اسلامی که 30 سال بر روی ایجاد تقرقه در میان ایرانیان خارج از کشور سرمایه گذاری کرده اند  شناخته خواهند شد . آری اگر چنین اقدام مشترکی در میان اپوزیسیون خارج از کشور شکل بگیرد و برای آن ستاد مشترکی از نمایندگان تمامی نهادهای حقوق بشری و احزاب و گروههای سیاسی بوجود آید آنگاه خواهید دید که چگونه سقف مبارزه  اپوزیسیون خارج از کشور از صدور اطلاعیه ها و طومارهای پراکنده در محکوم کردن اعدام وشکنجه و یا تقاضای آزادی این یا آن زندانی سیاسی را کردن  فراتر خواهد رفت . فقط چنین ستادی است که قادر خواهد بود کارزاری جهانی را برای آزادی زندانیان سیاسی ایران و قطع شکنجه و اعدام  و سنگسار سامان دهد ، اگر چنین امری تحقق بپذیرد  آنگاه خواهیم دید که سازمان ملل متحد و کشورهائی که مدعی دفاع از حقوق بشر اند مجبور خواهند شد که به گونه ای دیگر با حکومت فاشیستی جمهوری اسلامی برخورد نمایند و  همچنین این امر  سرآغازی خواهد بود برای گشودن پرونده ی 30 سال جنایت سیستماتیک جمهوری اسلامی . پرونده ای با نام " جنایت علیه بشریت ".
حال باید منتظر ماند و دید که آیا  اپوزیسیون خارج از کشور قادر است که به ندای زندانیان سیاسی ایران و همه نیک اندیشانی که اندیشه ای بجز خیر و صلاح ایران و ایرانی در سر ندارند پاسخ مثبت دهد و  حداقل در این مورد مشخص  ، ازلاک فرقه گرائی بیرون آید یا خیر ؟
25 دی ماه 1389
15 ژانویه 2011


منبع: پژواک ایران

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

این کجا و آن کجا؟



ا

سال تازه میلادی


 1 ـ آسمان سرد، یخ زده و تاریک شهرهای سوئدچون همه دیگر سال های گذشته با فرارسیدن سالی نو، ستاره باران شد و مردم با انفجار ترقه ها وآتش بازی به شادی و سرور پرداختند. میزان کاربرد موشک ها وفشفشه هاو ترقه ها فراوان است. دولت و دیگر دست اندکاران که برای کمترین اشتباه ونارسایی می باید پاسخ گوی مردم باشند، همه ساله کوشیده اند که بر میزان کنترل خود بر تولید وفروش این مواد افزوده و با دادن آگاهی ها و هشدارهای درست، از میزان آسیب دیدگی ها که هر ساله مورد هایی داشته است، بکاهند که در این امر نیز کارنامه درخشانی داشته اند. من بارها با خود اندیشیده ام که به فرض اگر مردم ایران در برگزاری جشن نوروز خود آزاد بوده و این میزان گسترده مواد انفجاری به کار می رفت چه رویدادهای وحشتناکی که پیش نمی آمد و حکومت بی کفایت چگونه مسئولیت را به گردن این و آن انداخته و به سادگی شانه از زیر بار مسئولیت های خود خالی می کرد. در این جا، گاه در هوای یخ زده منهای 25 یا 30 درجه نیز مردم جشن می گیرند و شادی می کنند و دولت همه گونه امکان ها را برای آسودگی وآسایش مردم بکار گرفته و دست گاه های گوناگون ومسئول، برای این شب ها در آمادگی کامل بسر برده تا اگر پیش آمد ناگواری نیز رخ داد فورن بتوانند رسیدگی کنند. مردم ما نیز در سایه این حکومت خون و هراس سال نوخود راجشن می گیرند ولی این کجا وآن کجا؟
2 ـ دو ماهی پیش از پایان سال گذشته دو رویداد مهم و تاریخی در سوئد پبش آمد که مردم را تکان داده وباورش برای آنان سخت بود. رویداد نخست:
در روزهای نخست ماه نوامبر تیتری بر سر برگ روزنامه های سوئد نشست که چون شوکی بر جامعه وارد و آن را به یک رسوایی بزرگ و بی پیشینه در سوئد مبدل ساخت. تیتر روزنامه ها از انتشار کتابی بنام"این سلطان بی میل (به  سلطنت)"(1) آگاهی می داد  که در آن در باره شاه کنونی سوئد، برگزاری جشن ها وخوش گذرانی های پنهان و رابطه های عشقی او با زنان دیگر در دو دهه پیشین سخن رفته است. انتشار این خبر به جنجال بزرگی نه تنها در سوئد که در دیگر کشورهای اسکاندیناوی، که ارتباط تنگاتنگی با سوئد دارند، و کشورهای به ویژه اروپایی به وجود آورد و به تیتر نخست شب و روز همه رسانه های گروهی مبدل گشت. در هفته نخست نام هیج یک از زنان هنوز بروز داده نشده بود ولی بزودی یکی از آنان "کامیلا هنه مارک"(2) یک سیاهپوست بزرگ شده در سوئد که ریشه نیجریایی دارد و از خوانندگان وهنرمندان شناخته شده سوئد است و بیش از یکسال به شکلی کاملن پنهان با شاه در رابطه بوده است، گام پیش نهاده و پرده از راز رابطه خود با شاه و شرح جشن ها و خوش گذرانی های شبانه وپنهان شاه و دوستانش بر داشت. ولی موضوع تنها این نبود. آنچه پذیرشش برای جامعه سوئد سخت بود این امر بود که یکی از آنان که جشن ها را ترتیب داده و دختران جوان استریپ تیز کننده را به جشن های شاهانه  می آورده است، یک مهاجر خلاف کار صربیایی دارنده یک بار و کلوپ شبانه با پیشینه محکومیت برای خلاف و خشونت بوده است. ماجرا زمانی بدتر شد که نام وچهره این شخص منتشر شد. او که "میله مارکویچ"(3) نامیده می شود آشکارا به خبرنگاران گفته است که از این شب ها فیلم نیز تهیه کرده و تهدید کرده است که اگر نیاز ببیند آن ها را منتشر خواهد نمود.
دامنه ماجرا چند هفته ای پس از آن هر چه گسترده تر شد. اکنون روشن شده است که شاه سوئد وکامیلا دارای یک پسر پانزده ساله هستند که در پنهان در نیجریه زاده شده و در خانه پدری کامیلا بزرگ شده و اکنون در یکی از بهترین آموزشگاه های لندن سرگرم دانش آموزی است. می پندارید که این پایان ماجرا است؟ نه، چنین نیست. اینک رسانه های سوئد بنا بر انگیزه هایی که بیان آن ها نوشته را به درازا می کشد، سخن از این می گویند که پس از ولیعهد کنونی سوئد که ویکتوریا دختر بزرگ شاه است، تنها کسی که بنا بر قانون سوئد می تواند شاه سوئد شود، همین فرزند دو رگه و تا کنون پنهان  شاه و کامیلا است!
خوب این تنها طرح ماجرا بود ولی آیا شاه سوئد، پیرامونیان او، دولت وپارلمان سوئد این داده های کتاب را دروغ و توطئه بیگانگان دانستند؟ آیا شاه سوئد تهدید به دادگاهی نمودن سه تن نویسندگان کتاب  نمود؟ آیا دولت فورن یه شکلی مهندسی شده آنان را دستگیر و زندانی نمود؟ آیا کتاب گردآوری شد یا از فروش آن جلوگیری شد؟ آیا چاپخانه و منتشر کننده کتاب مورد بازخواست ویا تهدید قرار گرفتند؟ آیا کوشش شد که هر چه زودتر موضوع و گویندگان آن را خاموش و خفه نموده، زیر شکنجه آنان را وادار به اعتراف های تلویزیونی در باره انجام توطئه انگلیس و اسرائیل وآمریکا نمایند؟ نه، هیچ یک از این ها رخ نداد. شاه سوئد در یک مصاجبه تلویزیونی گفت هر چه بوده گذشته است و باید چشم به آینده دوخت  و بیش از این هم در این باره سخن نگفت و نگفته است. نه کسی تهدید و بازداشت شد و نه دستگاه دادگستری به کوچکترین کاری دست زد واین در حالی است که بنا بر قوانین سوئد شاه می تواند ازاین سه تن نویسنده تنها به سبب "بد گویی" از او به دادگاه شکایت کند که سر انجامش می تواند مجازات زندان را نیز در پی داشته باشد. این چنین نیز نشده است. شاید خود شاه سوئد نیز می داند که جامعه آزاد و دموکراتیک سوئد نه تنها اجازه بازداشت و دادگاهی کردن این نویسندگان را نمی دهد که اگر حتا چنین نیز بشود، وضع از این نیز که هست بدتر شده و مردم به پشتیبانی از این نویسندگان بر خواهند خواست. این نکته را هم بیافزایم که همین نویسندگان، هم اکنون در حال نگارش کتاب دیگری و این بار در باره سیلویا زن شاه و ملکه آلمانی نژاد سوئد هستند. خوانندگان گرامی خود داوری کنند که این کجا و آن وضعیت مسخره، خفت بار و تبه کارانه حکومت اسلامی در ایران کجا؟
3 ـ رویداد دیگری که در همین روزهای آخر سال سوئد را به تکانی دیگر واداشت، یک گزارش وبررسی کامل و مستند تلویزیونی سوئد بود در باره پیشینه پدر سیلویا ملکه سوئد. این پیشینه نشان می داد که پدر سیلویا از پشتیبانان هیتلر و از نازیست های کوشنده بوده است. این گزارش مستند نشان می داد که او چگونه با بهایی بسیار اندک کارخانه تولید آهن یک یهودی بخت برگشته را با فرمان حکومت از دستش بیرون آورده و در پنهان و در پوشش به ساخت اسلحه برای ارتش هیتلری یاری می رسانده است. ماجرا زمانی بدتر شد که مصاحبه ای از سیلویا در رسانه ها پخش شد که در آن او پشتیبانی پدر خود از نازیست ها و هیتلر را انکار و خود را از آن نا آگاه نشان می داد. گزارش ولی چنان مستند بود وبه چنان کنکاش وجستجویی در پرونده های آرشیو های گوناگون در برزیل(که خانواده سیلویا سال ها نیز در آن جا ساکن بوده اند)، آلمان وسوئد دست زده بود که جای هیچ گونه انکاری را باقی نمی گذاشت.
روشن است که ماننده همآن پرسش هایی که در بند 2 آمد در این جا نیز به میان می آید که پاسخش نیز همآن است که در بالا آمد. نه تنها هیج مسئله ای برای تهیه کنندگان این گزارش تکان دهنده، افشا گر و مستند پیش نیامد که این ملکه سیلویا بود که زیر پرسش رفته  و نگاه ها را به سوی خود کشانده ومردم را به او بد بین ساخت. بنا بر این، وضع قانون مند و دموکراتیک سوئد که هیج کسی ومقامی را غیر پاسخ گو نمی شناسدو وزنه وارزش سنگین آزادی در کشور، آنان که در این دو ماجرا آسیب دیدند،  شاه وملکه سوئد بودند نه آنان که دست به این روشنگری ها و افشا گری ها زدند. ببینید که حکومت اسلامی با آنان که یا از خودی ها بودند(نمونه نوری زاد وتاج زاده ودیگران)، یا خود نیز روحانی بودند(نمونه آیت الله بروجردی که هم اکنون در سیاهچال است و کسی نمی داند چه بر سرش آمده است، یا زنده یاد آیت الله منتظری و آن چه بر او گذشت ویا آن چه امروز بر همین کروبی وخاتمی می گذرد) ویا نویسنده باورمند به اسلام ولی نه خرافی بودند و نه برای رسیدن به پست ومقام شرافت ووجدان خود را قربانی می کردند (نمونه زنده یاد استاد علی اکبر سیرجانیو ده ها نویسنده وهنرمند شرافتمند دیگر)که تنها دلیری کرده و به "مقام معطم"، این رهبر خود خوانده، قلابی و بی اعتبار، نامه اعتراضی آن هم گاه دلسوزانه نوشتند، چه رفتاری کرد وچه گونه برای هر یک از آنان  پرونده سازی نموده و بی شرمانه بدترین اتهام ها را به آنان زده و زندگیشان را به هم ریخت ویا نابود کرد! اینک خود داوری نمایید: این که در این به گفته آقایان نو کیسه" سرزمین کفر" می گذرد کجا و آن چه در آن اسلام ناب محمدی می گذرد کجا؟
4 ـ انتشار اعلام حکم محکومیت رئیس جمهور پیشن اسرائیل(موشه کاساو) به جرم تجاوز جنسی، یک روز مانده به آغاز سال نو میلادی(30 دسامبر 2010)، یک بار دیگر نشان داد که دموکراسی وقانون مندی در یک جامعه دموکراتیک به چه معناست و یکی از انگیزه های پیشرفت دانش، تکنیک و زیر ساخت های جامعه مدرن در اسرائیل در کجاست! این حکم نشان داد که چرا وچگونه اسرائیلان توانسته اند در همآن بیابان هایی که تازیان نیز در ماننده آن ساکن هستند، چنین سرزمینی به وجود آورند که با آن وسعت اندک، یکی از پیشرفته ترین کشاورزی های جهان را داراست. این زمانی است که  نخواهیم از پیشرفت ها در همه زمینه های دیگر از آن میان پیشرفت های شگرف در دانش پزشکی، صنعت و دستگاه های رایانه ای در اسرائیل سخن بگوییم. همین یک مورد می تواند نشان دهد که انگیزه دشمنی های کور شماری از تازیان وامانده و دستگاه خرافی و دروغ پرداز تبه کاران در ایران، در کجا نهفته است! اینک خود داوری کنید: این اسرائیل"صهیونست" کجا و آن ایران زیر لوای اسلام ناب محمدی کجا؟  

کوروش گلنام 
۳ ژانویه ۲۰۱۱ 

پا نویس:

Den motvilliga monarken   
 بر گردان فارسی بناچار چنین باید باشد چون واژه نخست در این جمله سوئدی(که "دن" است)، نشان اشاره به واژه شناخته شده(معرفه) است.  می توان این جمله را چنین نیز گفت: این سلطان بیزار( از سلطنت).   

 Camilla Henemark 2 ـ
Mille Markovic  3 ـ