۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

اساسنامه کانون روزنامه نگاران و نویسندگان برای آزادی

1- نام

1-1- نام این نهاد، "کانون روزنامه نگاران و نویسندگان برای آزادی" است که از روزنامه نگاران، نویسندگان، مترجمان، وبلاگ نویسان، هنرمندان، مدیران و دست­اندرکاران سایت­های خبری، هنری، فرهنگی و اجتماعی تشکیل شده است و نهادی سیاسی ـ اجتماعی و غیر انتفاعی است.

2- اهداف و مواضع

2-1- در همه­ ی جوامع نابرابر، نظام­ های حکومتی برای تأمین منافع خویش، اخبار، حرکت و اعتراض­های اجتماعی را به طور کنترل شده در اختیار افکار عمومی جهان قرار می­دهند، در نتیجه هدف از ایجاد این کانون، پوشش دادن به اخبار و واقعیت­های جنبش­های اجتماعی است که همواره توسط حکومت­ها سانسور شده است. مواضع و کنش­های عملی این کانون، همواره در جهت حفظ منافع مردم و افشای حاکمان در همه­ی عرصه­ هاست و تحقق یافتن این اهداف با تکیه بر هماهنگی رسانه­ های گروهی آزادیخواه و مترقی است که با سانسور هدفمند نظام­ های استبدادی مبارزه می­کنند.

3- وظایف

3-1- وظیفه­ ی اساسی کانون روزنامه نگاران و نویسندگان برای آزادی، کمک به ایجاد فضایی آزاد و دمکراتیک و مبارزه علیه سانسور، سرکوب اندیشه و ترور و خفقانی است که به ویژه توسط حکومت جمهوری اسلامی ایران علیه جنبش و اندیشه­ های سیاسی و اجتماعی اعمال می شود.

4- عضویت

4-1-همه­ ی کسانی که:

الف ـ با نظام های دیکتاتوری و استبدادی مبارزه کرده و می کنند.

ب ـ افرادی که در بند 1-1- به آنها اشاره شده­ است.

ج ـ افرادی که خواستار مبارزه با سانسور و مدافع آزادی بیان، قلم و اندیشه هستند با پذیرش اهداف و مواضع کانون، می توانند به عضویت کانون درآیند.

5- شکل سازمانی

5-1- تشکیلات سازمانی کانون، متمرکز نیست و خود گردان است و روابط عناصر و فعالان کانون بر اساس احترام متقابل و رعایت حقوق فردی استوار است و بر پایه­ ی خرد جمعی اداره می­شود. بنا بر موازین دمکراسی مستقیم، برنامه­ ها و تصمیم­ ها و مواضع کانون، توسط اکثریت اعضای کانون تعیین می­شوند. فعالیت­های اجرایی آن نیز به وسیله­ ی تقسیم کار در کمیسیون­های مختلف و بر اساس اهداف و مواضع کانون انجام می­گیرد.

6- ارگان­های کانون

6-1- ارگان­های کانون به طور کلی "نشست عمومی" و "هیأت هماهنگی" خواهد بود.

7- نشست عمومی

7-1- نشست عمومی عالی­ترین مرجع تصمیم گیری در کانون است که متشکل از همه­ ی اعضای کانون است و هر سال یک بار از سوی هیأت همآهنگی وقت تشکیل می­شود و با پنجاه و یک درصد اعضا رسمیت می­یابد. چگونگی تشکیل و برگزاری نشست عمومی و تعیین زمان دقیق آن به عهده­ ی هیأت هماهنگی و تأیید اعضا خواهد بود.

7-2- تاریخ تشکیل نشست عمومی باید از دو ماه پیش به اطلاع اعضا برسد.

7-3- تصمیم گیری­ها و پیشنهادها از طریق تفاهم و شیوه­ ی اقناع انجام خواهد شد. در صورت نبود تفاهم عمومی، 2/3 آرای اعضای حاضر در جلسه ضروری است.

7-4- هر عضوی می­تواند تقاضای جلسه­ ی اضطراری کند و علت آن را طی ارسال پیامی به بقیه­ ی اعضا توضیح دهد، ولی برگزاری جلسه منوط به تأیید 2/3 اعضا خواهد بود.

8- مواردی که نشست عمومی تصمیم می­گیرد

8-1- بررسی گزارش هیأت هماهنگی و گروه پیگیری

8-2- تغییر مواد اساسنامه برای یافتن راهکارهای عملی در جهت رسیدن به اهداف کانون

8-3- تنظیم و ارایه­ ی برنامه­ ی فعالیت­های سال بعدی

8-4- تعیین و جهت دادن به سرنوشت کانون، بر پایه­ ی اهداف و مواضع کانون

8-5- انتخاب هیأت هماهنگی جدید

9- هیأت هماهنگی

9-1- هیأت هماهنگی متشکل از 7 نفر است که می­تواند با تصمیم اکثریت اعضا افزایش یابد.

9-2- هیأت هماهنگی، بین دو نشست عمومی عالی­ترین مرجع اجرایی کانون است که شرح وظایف آن در آیین نامه­ ی داخلی به تصویب رسیده است.

9-3- تشکیل جلسه­ های هیأت هماهنگی به عهده­ ی گروه پیگیری است. جلسه­ های عادی هیأت هماهنگی هر دو هفته یک بار برگزار می­شود. در صورت نیاز، هیأت هماهنگی می­تواند با درخواست دستکم 5 عضو، جلسه­ ی اضطراری برگزار کند. جلسه­های هیأت هماهنگی بنا به تصمیم اکثریت اعضای آن می­تواند علنی باشد و از سوی نهادهای رسانه­ ای به اطلاع عموم برسد.

9-4- جلسه­ های هیأت همآهنگی با حضور اکثریت اعضا (نصف به علاوه یک) رسمیت می­یابد.

9-5- در آغاز هر جلسه، تعداد اعضای هیأت هماهنگی با توجه به تغییر و تحولات، از جمله پیوستن­ ها و استعفاها و همچنین تعداد اعضای حاضر در جلسه از سوی گروه پیگیری اعلام می­شود.

9-6- پیش از آغاز هر جلسه، دستور جلسه توسط گروه پیگیری به اطلاع شرکت کنندگان در جلسه رسیده و زمان بندی برای پیشبرد بحث­ها تنظیم می­شود.

9-7- شرکت اعضای کانون در جلسه­ های هیأت هماهنگی به عنوان ناظر آزاد است.

10- گروه پیگیری

10-1- گروه پیگیری جهت تسریع و اجرای تصمیم­های هیأت هماهنگی تشکیل می­شود. اعضای این گروه از میان داوطلبان انتخاب شده و تعداد آنها سه نفر است.

10-2- گروه پیگیری نسبت به پذیرش هر مسئولیتی، در برابر هیأت هماهنگی مسئول است.

11- وظایف گروه پیگیری

11-1- اداره­ ی جلسه­ های هیأت هماهنگی

11-2- تنظیم روابط درونی اعضای کانون و همراهان

11-3- تهیه­ ی گزارش جلسه­ های هیأت هماهنگی

11-4- اعلام دستور جلسه، پیش از برگزاری آن

12- اساسنامه­ ی کانون روزنامه نگاران و نویسندگان برای آزادی، در 12 ماده و 28 بند، تهیه و در تاریخ 2 مه 2009 برابر با 12 اردیبهشت 1388 توسط اعضای این کانون به تصویب رسید.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

چرا عمر جمهوري اسلامي طولاني شده است؟

با چشم ها ز حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای
خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را آزاد کردم اززنجيرهای خواب.

هر گاوگَندچاله دهاني
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد.

من درد در رگان‌ام حسرت در استخوان‌ام
چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام پيچيد
سرتاسر ِ وجود ِ مرا گويي چيزي به هم فشرد
تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.

اي کاش مي‌توانستند از آفتاب ياد بگيرند که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان، حتا با نان ِ خشک ِشان
و کاردهای شان را جز از برای ِ قسمت کردن بيرون نياورند
افسوس! آفتاب مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود
وآنان به عدل شيفته بودند واکنون با آفتاب گونه يي آنان را
اين گونه دل فريفته بودند!
ای کاش مي‌توانستم خون ِ رگان ِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم تا باورم کنند.
"شاملو"


آزادي در كشور ما يك اتفاق است و نه يك پروسه. هيچگاه آزادي فرصت نيافته تا در روند خود تكامل يافته و در ساختار فرهنگي جامعه جايگاهي درخور بيابد. تصور مي رود سركوب است كه ره به تطويل نظام هاي استبدادي مي برد. چنين نيز هست اما اين تنها يك بعد از ابعاد وجودي پروسه ي ديكتاتوري بوده و در واقع مي توان آن را معلول علت اصلي وجود چنين سيستمي قلمداد كرد.
علل ظهور و افول بي وقفه و حاكميت پياپي نظام هاي استبدادي در ايران را بايد در يك قاعده و نابهنجاري عميق جستجو كرد. عرف و سلوكي كه ريشه در لايه لايه ي بافت هاي سنتي داشته و در ساختار جامعه به عنوان يك باور و يا به اصطلاح فرهنگ، به سختي رسوخ كرده و نهادينه شده است. بسط و تعميم آن را نيز در تمام زمينه ها اعم از فردي، اجتماعي، اقتصادي، نظامي و لاجرم سياسي به عينه مي توان نظاره كرد. مظهر بارز و نمادين اين نابهنجاري فرهنگي در حاكميت با مشخصه ي ديكتاتوري ماهيت يافته است.

لايه هايي كه جزو لاينفك زندگي روزمره، تفكر، نگرش، ايده و عملكرد ما گشته اند. آنچنان با آن درآميخته ايم كه به سختي آن را باز مي شناسيم. قطعا نيازمند معياري هستيم كه بتوانيم آن را بكاويم، از آن پرده برداريم و تصوير فرهنگي خود و جامعه امان را بازنگري كنيم. آنچه كه در تمامي ابعاد وجودي با آن خو گرفته ايم و شيوه ي نگاه، انديشه، احساس، گفتار و حتي قضاوت و مناسبات ما را تشكيل مي دهد و بي ترديد آن چيزي نيست جز بافت فرهنگ استبدادي كه در مناسبات ما در تمام جوانب تبلور مي يابد.

افراد، نهادها و سازمانهاي سياسي نيز از اين امر مستثنا نيستند. عناصري كه خود به نوعي از همين قواعد تاثير گرفته و خواسته و ناخواسته از آن پيروي مي كنند و در عملكردهاي خود يا بطور فردي و يا متاثر از نهاد سياسي وابسته بدان كنش و واكنش نشان مي دهند.

اين ناهنجاري و ضد ارزش در سطح عناصر، نهادها و سازمانهاي سياسي رنگ و بوي قواعد مسلكي مي گيرند. اگر كسي قاعده بازي را رعايت نكند ملامت گرانه طرد مي شود. در حاليكه اين نهادها خود نماينده ي مبارزه با نماد اصلي اين قانونمندي يعني حاكميت ديكتاتوري هستند. پيداست اينها تناقضاتي است كه يك نهاد سياسي را در روند مبارزه دچار معضل، سرگرداني و بعضا بن بست مي نمايد كه گاه ره به انشعاب و گاه به انحلال برده و گاه نيز بندرت منتهي به شكل گيري تشكلي با يك سيستم بسته و يكسونگر مي شود. مشكلات پيچيده اي كه تنها راه حل آن قائل بودن به اصل روشن دموكراسي و رعايت انسان به مفهوم پراكتيك آن است.

تداوم عمر نظام هاي استبدادي در غياب تحولات دموكراتيك در نهادهاي سياسي رخ مي دهد. تحولاتي كه با بازنگري و در پي آن لزوما دگرگوني در ساختار ضرورت مي يابد كه به منزله ي پيش درآمدي براي انقلابي دموكراتيك و آزاديخواهانه است.

اينكه نيروهاي اپوزيسيون قادر به اقدامي موثر در راستاي سرنگوني نيستند نه ناشي از قدرت حاكميت فرسوده جمهوري اسلامي در تماميت خود با جناح هاي راست و به ظاهر چپش، بلكه ناشي از فقدان دموكراسي در مناسبات نهادهاي سياسي در مقام اپوزيسيون است كه عنصر ديناميزم را در آنان خنثي كرده و به نوعي مشي آنان را يا به گسستگي و يا به بن بست مي كشاند. براي رفع اين دشواري ناگزير از بازانديشي در مفهوم آزاديخواهي است. مگر نه آنكه لازمه ي تكامل و خودآگاهي دموكراسي است.


خصيصه ي ديكتاتوري خودمحوري و نفي دگرانديش است. طنز تلخ اينجاست كه حاكميت جمهوري اسلامي دقيقا با انكار خرد جمعي و متكي بر مكانيسم نفي نظريه مخالف و حذف دگرانديش با مشخصه فنتيك و جمود در نوع خود كه فاقد عنصر تحول و پذيرش است همچنان ادامه مي يابد و در هر مقطع نيز بنا به مصالحي در راستاي بقاي خود آلترناتيو نيز به بازار مكاره ي سياست عرضه مي دارد، گاه خاتمي و اينك موسوي.
جمهوري اسلامي با تمام خصايل يك حكومت فسيلي و ماقبل تاريخي، واپس نگر و ضدبشري بدين واقف است كه هر از گاه اقدام به رفرم هر چند روبنايي يك ضرورت است اما در مورد عناصر اپوزيسيون با اتكا بر اصل شرف و اصالت مبارزه، جوهره ي آزاديخواهي و عدالت اجتماعي در همچنان بر روي يك پاشنه مي چرخد. بنابر اين شايد پاسخ به اين پرسش چندان ساده نباشد كه با تكيه بر آفت چرخه ي توليد و بازتوليد مناسبات غيردموكراتيك چگونه گمان تفوق بر سيستم استبدادي حاكم خواهد رفت.

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

شريعت و حقوق بشر



خورشيد پاييزي به حياط كوچك زندان سرك كشيده بود كه در آن صبح دلتنگ به هواخوري قدم گذاشتم. آنجا فصل ها در هم تنيده بودند و با لحظات اعجاب آورش يكنواختي نبود. ديوارهاي بلند، سايه مرموز خود را به رخوت بر سنگفرش مبهم حياط پاشيده بود و گاه بوي خاك باران خورده ي دهكده را نسيمي مي پراكند.
تنها هر جمعه صبح، ساعاتي چند، در آن سال - شصت وسه- هواخوري به زندانيان بند چهار بالا در زندان اوين تعلق داشت و ديگر هيچ. دختركي بطرفم آمد. هم اتاقي ام بود. او نيز چون بيشماراني ديگر به خاطر اعتقاد به آزادي و باورهاي انساني محكوميت خود را سپري مي كرد. هر چند بيست و دو ساله بودم اما او بسيار جوان تر بود. نگاهي به آسمان انداخت. بيقرار بود. عينكش را بر چهره ي اندوهناكش جابجا كرد و گفت (نقل به مضمون) شايد براي صدمين بار باشد كه به دادياري نامه نوشتم. نمي دانم چرا صدايم نمي كنند. دو سال است كه دارم نامه مي نويسم.
با تعجب پرسيدم: دو سال...؟! مشكل چيه؟
- آخه من اصلا هوادار ِ ... نبودم. اما اونها در كيفرخواستم اينطور نوشته اند.
- منظورت را متوجه نميشم. چطور؟
- آخه مي دوني من طرفدارِ ... بودم. اينقدر در بازجويي مرا شلاق زدند تا بگويم .....م. هر چه به آنها گفتم نيستم قبول نكردند. هر روز مرا صدا مي كردند و همه چيز (شكنجه و شلاق) از سر گرفته مي شد. من هم ديگر توان آن را نداشتم. گفتم خيلي خوب، هستم. بعد يك ورقه بازجويي گذاشتند جلوم تا به خط خودم بنويسم. همه چيز (شكنجه و شلاق) ديگر تمام شد. مرا فرستادند دادگاه!

اين روايت، به مثابه نمونه اي از روالي است كه بر سرنوشت بسياري از زندانيان تاثير گذارده و مبين نفی سيستماتيک حقوق آنان است. هر چند وجود زنداني سياسي خود نماد صريح نقض حقوق بشر است. بحث زندانيان سياسی و پروسه ي بازجويي، محاكمه و نحوه صدور حكم مربوط به آنان، از حساسيت خاص خود برخوردار است، اما عملكرد ضدحقوق بشري در حوزه ي پرونده هاي جنايي و كيفري در تقابل با دموكراسي حائز اهميت است.
کنوانسيون ضد شکنجه و رفتار يا مجازات خشن، غير انساني يا تحقيرکننده در ١٠ دسامبر ١٩٨٤ و طي قطعنامه شماره ٤٦/٣٩ از سوي مجمع عمومي سازمان ملل متحد تصويب شده است. ماده پنجم اعلاميه جهاني حقوق بشر و ماده هفتم کنوانسيون بين المللي حقوق مدني و سياسي مقرر داشته است: هيچکس را نميتوان مورد آزار و شکنجه و يا مجازات و رفتارهاي ظالمانه و غير انساني قرار داد که سلب کننده حقوق مدني و اجتماعي فرد است. بنابر ماده چهاردهم، (بند ز) اعلاميه حقوق بشر اجباري در شهادت دادن عليه خود و يا اقرار به مجرميت وجود ندارد.

اعترافاتي كه زنداني تحت بازجويي و شكنجه به آن وادار شده است نه تنها فاقد ارزش و اعتبار حقوقي است و نمي توان به عنوان مدارك و قرائني عليه او مورد استناد قرار داد، بلكه نشانگر نقض حقوق زنداني در حوزه قضايي است.

گزارش پرونده زني در آستانه ي محكوميت به اعدام، حكايتي دردناك از سرگذشت انساني ديگر و به طور خاص يكي ديگر از زنان ايراني است كه در شرف محكوميت به اعدام است. با اشراف بر اينكه دادرسي ناعادلانه، حكم عادلانه در پي نخواهد داشت، اساسا مقوله ي اعدام را نمي توان به دو وجه عادلانه و ناعادلانه مگر عملي ضد انساني تعبير كرد.
در گزارش فعالين حقوق بشر آمده است: "او را در آگاهی و يا در ندامتگاه زير انواع شکنجه‌های روحی و جسمی قرار دادند که اعتراف بکند قاتل کيست؟ بعد از نه ماه انگيزه يی برای زنده ماندن ندارد و بسيار از اين اوضاع خسته شده و زير برگه يی که باب ميل بازپرسان است مبنی بر اين‌که من قاتل هستم را امضاء کرده. او را برای ادامه‌ی تحقيقات به آگاهی تهران منتقل کردند که دو ماه در آن‌جا نيز تحت انواع شکنجه قرار گرفته بود و موجب شکسته شدن يکی از دندان‌های او شد و طبق گفته‌ی خود او و شاهدان عينی از شدت شوک برقی او را با ويلچر به دادگاه می‌بردند. حکيمه فاقد وکيل مدافع و امکان دفاع از خود است،"
مطابق اصل پنج اعلاميه جهاني حقوق بشر هيچكس را نبايد تحت شكنجه يا كيفر ظالمانه و غيرانساني و تحقيرآميز قرار داد. هر متهمی حق دارد فرصت و تسهيلات کافی برای تهيه و تدارک دفاع و انتخاب وکيل و ارتباط با وکيل منتخب خود داشته باشد (مواد ۱۸۵ و ۱۸۶ قانون آيين دادرسی کيفری، بند ۱ ماده ۱۱ اعلاميه جهانی حقوق بشر، بند ۳ ماده واحده قانو ن احترام به آزادی های مشروع و حفظ حقوق شهروندی)
هر متهمی حق دارد از کليه عوامل دستگاه قضايی متوقع باشد که از روی انسانيت و احترام به حيثيت ذاتی وی با او رفتار شود (بند ۱ ماده ۱۰ ميثاق بين المللی حقوق مدنی و سياسی، بندهای ۴ و ۵ ماده واحده قانون احترام به آزادی های مشروع و حفظ حقوق شهروندی، اصل ۳۹ قانون اساسی).

اشاره به اصولي از قوانين بين المللي حقوق بشر تاكيد بر تعارض و تقابل آنان با قانون مجازات اسلامي است كه بر پايه شريعت تدوين گرديده. مطابق اصل چهار قانون اساسي كليه قوانين و مقررات مدني، جزايي، مالي، اقتصادي، اداري، فرهنگي، نظامي، سياسي و غيره بايد براساس موازين اسلامي باشد. اين اصل بر اطلاق همه اصول قانون اساسي و قوانين و مقررات ديگر حاكم است و تشخيص اين امر بر عهده فقهاي شوراي نگهبان مي باشد.
دولت جمهوري اسلامي نه تنها در صدد تعديل و تطابق قوانين خود با اصول و موازين حقوق بشر نيست بلكه تسلط و پايبندي به قواعد فقهي و سنتي را حتي در حوزه هاي فراقانوني راز بقاي خود مي يابد. حاكميت جهل و جنون در مواجهه با پيامدها و مصالح بين المللي هر از گاه به امضاي تعهدنامه ها و كنوانسيون ها ظاهرا تن مي دهد، اما از آنجا كه اساسا ماهيت واپس گراي آن با ويژگي هاي بنيادين نگرش هاي مدرن در تضاد مي باشد، اين تعهد نامه ها هرگز جنبه اجرايي در مجراي قضايي نيافته است.

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

Situation of human rights in the Islamic Republic of Iran

Sixty-third session
Agenda item 64 (c)

Promotion and protection of human rights: human rights
situations and reports of special rapporteurs and representatives

The General Assembly,

Guided by the Charter of the United Nations, as well as the Universal Declaration of Human Rights,1 the International Covenants on Human Rights2 and other international human rights instruments, Recalling its previous resolutions on the situation of human rights in the Islamic Republic of Iran, the most recent of which is resolution 62/168 of 18 December 2007,

1. Takes note of the report of the Secretary-General on the situation of human rights in the Islamic Republic of Iran,3 submitted pursuant to General Assembly resolution 62/168, which highlights a broad range of serious human rights violations, legal and institutional gaps and impediments to the protection of human rights and which discusses some positive developments in a few areas;

2. Expresses its deep concern at serious human rights violations in the Islamic Republic of Iran relating to, inter alia:

(a) Torture and cruel, inhuman or degrading treatment or punishment, including flogging and amputations;

(b) The continuing high incidence of executions carried out in the absence of internationally recognized safeguards, including public executions and executions of juveniles;

(c) Persons in prison who continue to face sentences of execution by
stoning;

(d) Arrests, violent repression and sentencing of women exercising their right to peaceful assembly, a campaign of intimidation against women’s human rights defenders, and continuing discrimination against women and girls in law and in practice;

(e) Increasing discrimination and other human rights violations against persons belonging to religious, ethnic, linguistic or other minorities, recognized or otherwise, including, inter alia, Arabs, Azeris, Baluchis, Kurds, Christians, Jews, Sufis and Sunni Muslims and their defenders, and, in particular, attacks on Baha’is and their faith in State-sponsored media, increasing evidence of efforts by the State to identify and monitor Baha’is, preventing members of the Baha’i faith from attending university and from sustaining themselves economically, and the arrest and detention of seven Baha’i leaders without charge or access to legal representation;

(f) Ongoing, systemic and serious restrictions of freedom of peaceful
assembly and association and freedom of opinion and expression, including those imposed on the media, Internet users and trade unions, and increasing harassment, intimidation and persecution of political opponents and human rights defenders from all sectors of Iranian society, including arrests and violent repression of labour leaders, labour members peacefully assembling and students, in particular with regard to the 2008 Majles electoral process;

(g) Severe limitations and restrictions on freedom of religion and belief, including the provision in the proposed draft penal code that sets out a mandatory death sentence for apostasy;

(h) Persistent failure to uphold due process of law rights, and violation of the rights of detainees, including the systematic and arbitrary use of prolonged solitary confinement;

3. Calls upon the Government of the Islamic Republic of Iran to address the substantive concerns highlighted in the report of the Secretary-General and the specific calls to action found in previous resolutions of the General Assembly, and to respect fully its human rights obligations, in law and in practice, in particular:

(a) To eliminate, in law and in practice, amputations, flogging and other forms of torture and other cruel, inhuman or degrading treatment or punishment;

(b) To abolish, in law and in practice, public executions and other executions carried out in the absence of respect for internationally recognized safeguards;

(c) To abolish, pursuant to its obligations under article 37 of the Convention on the Rights of the Child4 and article 6 of the International Covenant on Civil and Political Rights,5 executions of persons who at the time of their offence were under the age of 18;

(d) To abolish the use of stoning as a method of execution;

(e) To eliminate, in law and in practice, all forms of discrimination and other human rights violations against women and girls;

(f) To eliminate, in law and in practice, all forms of discrimination and other human rights violations against persons belonging to religious, ethnic, linguistic or other minorities, recognized or otherwise, to refrain from monitoring individuals on the basis of their religious beliefs, and to ensure that access of minorities to education and employment is on par with that of all Iranians;

(g) To implement, inter alia, the 1996 report of the Special Rapporteur on religious intolerance,6 which recommended ways in which the Islamic Republic of Iran could emancipate the Baha’i community;

(h) To end the harassment, intimidation and persecution of political opponents and human rights defenders, including by releasing persons imprisoned arbitrarily or on the basis of their political views;

(i) To uphold due process of law rights and to end impunity for human rights violations;

4. Notes the positive although limited gains, developments and steps discussed in the report of the Secretary-General, but remains concerned that many such steps have yet to be implemented in law or in practice;

5. Further calls upon the Government of the Islamic Republic of Iran to redress its inadequate record of cooperation with international human rights mechanisms by, inter alia, reporting pursuant to its obligations to the treaty bodies of the instruments to which it is a party and cooperating fully with all international human rights mechanisms, including facilitating visits to its territory of special procedures mandate holders, and encourages the Government of the Islamic Republic of Iran to continue exploring cooperation on human rights and justice reform with the United Nations, including the Office of the United Nations High Commissioner for Human Rights;

6. Requests an update from the Secretary-General on the situation of human rights in the Islamic Republic of Iran, including its cooperation with international human rights mechanisms, at its sixty-fourth session;

7. Decides to continue its examination of the situation of human rights in the Islamic Republic of Iran at its sixty-fourth session under the item entitled "Promotion and protection of human rights”.

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

زنان در گذرگاه مبارزه

قانونمندي حاكم بر پديده ها، پيوستگي و تعامل آنهاست. جنبش زنان مانند هر پديده اي در پروسه ي تكاملي خود به موازات ديگر حركت ها و جنبش ها ي آزاديخواهانه قابل بررسي بوده و نمي توان آن را به عنوان يك روند تجريدي مورد ارزيابي قرار داد و دقيقا وجه مميزه ي تحولات جنبش زنان در مقايسه با ديگر ساختارها، وقايع، حركت ها و جنبش ها نمود بارز مي يابد.
جنبش زنان براي رسيدن به وضعيت كنوني از چه پروسه هايي گذشته است؟ رهيافت سير مبارزات زنان را با بررسي پروسه ي تاريخي و تحولات آن مي توان به درستي شناخت و رويكرد تكاملي آن را پيوسته پيش رو داشت. نخستين طليعه هاي بارز حركت هاي آزاديخواهانه در تاريخ معاصر از دوره ي قاجار شكل گرفت و شركت زنان در مبارزات مشروطيت، به رشد و گسترش آن در جامعه كمك كرد. در بررسي كيفيت مبارزات زنان از آغاز در مي يابيم كه جنبش زنان در هر برهه جهش هاي قابل توجه اي داشته است. زنان در انقلاب مشروطه و در درگيري هاي مسلحانه حضور داشته و در دهه ي پنجاه نيز در روند مبارزه ي مسلحانه، گامهاي بلندي را در رهايي از قيودات سنت هاي جامعه، بندهاي خانوادگي و تابوهاي جنسيتي برداشته اند.
در پروسه ي تاريخي حركت هاي مبارزاتي بعد از سال پنجاه و هفت تا كنون، زن در زمينه هاي متفاوت و گسترده تري درگير مبارزه بوده است. چرا كه اساسا حقوق زن ابتدا به ساكن توسط حكومت نقض و تحديد شد. حكومتي بنيادگرا با ديدگاهي ضد بشري به طور عام و زن ستيز به طور خاص. قوانين تبعيض آميزي در مورد طلاق، حضانت كودك، ارث، ديه و خشونت هاي خانگي. قوانيني ضد انساني كه نه تنها از طرف رژيم و قانونگزارانش تعديل نشده، بلكه هر از گاه با لوايح و طرح هاي متحجرانه تري بر سركوب زن مي افزايد. مانند بومی سازی جنسیتی در دانشگاه ها، لایحه حمایت از خانواده و بيشمار امثال آن.
متعاقب آن ضرورت مبارزه در تمامي ابعاد براي دستيابي به دموكراسي، تحقق مدرنيته و تطابق و همپايگي ساختار حقوقي و فرهنگي جامعه با قوانين بين المللي يكي از شاخصه هاي جنبش زنان گرديد. هر چند ستم بر زن، نابرابري و سركوب زنان، خاص جامعه ما نيست، بلكه مسئله اي است جهاني. اما در جامعه ايران مي توان آن را به فاجعه اي هولناك و جنايت عليه بشريت تعبير و تصوير كرد.
حكومت جمهوري اسلامي در تماميت خود چه با فناتيك ترين جناح خود و چه با چهره آرايي و پز اصلاح طلبانه ي جناح ديگر با وضع قوانين ضد انساني در راستاي تحكيم هر چه بيشتر آپارتايد جنسي و حمايت از سنت هاي ارتجاعي و ضد زن به سركوب سيستماتيك زنان پرداخته است. سنت ها و نرمهايى که به زن بعنوان مايملکي فرودست نگريسته و حكومت اسلامي بر آن صحه قانوني گذاشته و چه بسا آن را توجيه شرعي نموده است. اين نگرش زن ستيزانه، مولفه ي نظام حاكم بر ايران است.
از يك سو حاكميت، زنان را به طور صريح مورد تبعيض قانوني قرار مي دهد و از سويي ديگر فرهنگ و سنتهاي جامعه عاملي سهمگين در ظلم مضاعف بر او مي گردد. در هر دو حال اين حاكميت است كه در تمامي ابعاد تقويت كننده و حامي اصلي خشونت و ستم تاريخي بر زنان بوده و موجب تداوم آن شده است. نظام استوار بر ولايت فقيه نه تنها صراحتا هر گونه نفي خشونت عليه زنان را مغاير با شرع مي داند، بلكه به طور علني و سيستماتيك بر عليه جنبش زنان و فعالين جنبش عزم جزم نموده و اعلام جنگ كرده است.
اما پروسه ي وقايع سياسی در تاريخ معاصر ايران گواه اراده ای معطوف به دموکراسی است. زنان نسبت به انواع تبعيض و خشونت به طور اخص اجتماعی و سياسی تسليم نشده و واکنش نشان داده و مقاومت نموده اند. تاريخچه ي هويت سياسي زنان زنداني به رژيم سلطنتي برمي گردد. حضور گسترده ي زنان با شكل گيري جنبش مسلحانه، زنداني زن سياسي را مطرح كرد. زنان آزاديخواه با طيف گسترده اي از مواضع، ايدئولوژي ها و ديدگاههاي گوناگون در ابعاد گسترده در جمهوري اسلامي به مبارزه ادامه دادند. اما بعد از يك قرن مبارزه، هنوز از موقعيت انساني، اجتماعي و سياسي عادلانه و برابر برخوردار نيستند.
زني كه براي تغيير شرايط ناعادلانه و احقاق حق انساني خود عصيان نموده و در برابر سنت ها، مناسبات و انگاره هاي فسيل شده ي جامعه و قوانين دولتي به مبارزه برخاسته است، زني كه در گزاره ي باوري منسوخ جايگاهي جز خانه و وظيفه اي جز توليد مثل ندارد، قدم به حريم ممنوعه نهاده و تمامي باورها و مناسبات نابرابر را به چالش گرفته است. عزم به برهم زدن پارامترها و ايجاد تحولات در قانونمنديهاي جامعه خود نموده است. حضوري ارزشمند با مفاهيمي نو به ميزاني كه حساس ترين بخش هاي تاروپود و ساختار ستم طبقاتي و تاريخي را نشانه گرفته است. به يقين بهايي بسيار سنگين براي آزادي خود تاكنون پرداخته و همچنان بايد بپردازد.
موفقيت امروز زنان در پيشبرد جنبش، ثمره ي مبارزات پيگير چندين نسل و داراي ابعاد گسترده و در عين حال فراز و فرودها و پيچيدگي هاي خاص خود بوده است. رويكردي كه به طور عمده جنبش مي تواند پيش رو داشته باشد فاصله گرفتن از رفرميسم به هر شكل مي باشد. چرا كه رفرميسم قادر به رفع ريشه هاي ستم و تبعيض نبوده و فاقد ديناميزم و خصلت انقلابي در مسير تحول همه جانبه در جامعه است.
بررسي و ريشه يابي موانع فرهنگي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي و نهادينه كردن و ارتقا جنبش زنان و نيز ارزيابي توانمنديها و سازماندهي پتانسيل هاي موجود و پيوند جنبش با ديگر حركت هاي مبارزاتي در مسير مبارزه براي سرنگوني جمهوري اسلامي و اتحاد حول محور سرنگوني طلبي مافوق مواضع و تمايلات خاص ايدئولوژيك و با تكيه بر بينش مبتني بر مقوله ي حقوق بشر مانع پراكندگي عناصر اپوزيسيون خواهد بود. آنچه كه تاكنون لطمه ي قابل ملاحظه اي بر روند سرنگوني زده است.

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

خاطرات زندان (4)



چند روز همچنان در سلول بدون بازجويي اما با تنبيهاتي چند گذشت. در فراز و فرودهاي آن ايام، پر از رد پاي دقايقي بود كه در صدد شكستن اراده ي زنداني به سنگيني مي گذشت. اينكه ذره ذره بكاهد تا آدمي از معيارهاي انساني فاصله بگيرد. سمت عدالت را گم كند. بال پروازش مجروح شده با تاريكي همراز شود. اما در اين ژرفنا كه همه چيز مفهوم ذهني برايت دارند چه بسا عميق تر، معناي ديگرگونه ي هستي و زندگي را دريابي. احساس رويشي ديگرگونه، ظريف و شاعرانه بر پيكره ي روح آزاديخواهي ات گسترده شود.
دوباره بازجو برگشت و به همراه او تخت شكنجه بود و شلاق، تهديد و توهين، ضرب و شتم و تنبيهات چندين باره. دو بار و هر بار حدود بيست و چهار ساعت حتي قطره اي آب هم دريافت نكردم. سه يا چهار بار منع رفتن به دستشويي و شلاق نه بعنوان شكنجه بلكه با تعبير فقهي تعزير! در قاموس بنيادگرايي، شكنجه تعابير مختلفي داشته و دارد. از نظر آنان، شلاق و شكنجه با عنوان تعزير، مفهوم و تعبيري فقهي يافته و به نوعي از نظر شرعي توجيه شده است. اين عبارات فقهي در واقع توجيه شرعي جناياتي است كه غالبا در پيش از دوران رنسانس و در قرون وسطا متداول بوده است. در پروسه ي صدور حكم تعزير براي زنداني، استدلال منطقي و عدالت جويانه اي معمول نيست و در روند صدور و اجراي حكم تعزير نه جرمي به ثبوت رسيده، نه محكمه اي وجود دارد، نه وكيلي و نه هيات منصفه اي. حاكم شرع خودسرانه دستي باز در صدور چنين احكام ضد انساني دارد تا فعال سياسي را گاه تا حد مرگ شكنجه نمايد و در اين مقوله هيج محدوديت و ممنوعيتي متصور نيست.
*مفهوم تعزير (تعزيرات) جمع (تعزير)، در لغت به معناى ادب كردن و در اصطلاح شرع عبارت از عـقـوبـتـى اسـت كـه در غـالب مـوارد در اصـل شـرع بـراى آن انـدازه اى معين نگرديده است . در ماده 16 قانون مجازات اسلامى درباره تعريف تعزير چنين آمده :
(تـعـزيـر، تـاءديـب و يـا عـقـوبـتـى اسـت كـه نـوع و مقدار آن در شرع تعيين نشده و به نـظـرحاكم واگذار شده است از قبيل حبس و جزاى نقدى و شلاق كه ميزان شلاق بايستى از مقدار حد كمتر باشد.) در برخی موارد فرد مرتکب عملی می شود که از نظر فقهی جزو محرمات نيست اما موقعيت حکومت اسلامی را در وضعی نامطلوب قرار می دهد و امنيت آن را به مخاطره می اندازد. در اين صورت فلسفه ي وجودی حکومت اسلامی و ضرورت حفظ آن اقتضا می کند که با توجه به شرايط جامعه و برای حفظ مصالح عمومی مجازاتهای مناسبی وضع گردد. در حقوق ايران يه اين مجازاتها «تعزيرات حکومتی » می گويند (موسوی اردبيلی ص 75ـ79). اقامة تعزيرات در محدوده ي ولايت حسبه ي حاکم قرار می گيرد ( رجوع کنيد به فيض کاشانی ج 2 ص 50 حسبه * ). قانونگذار ايران در قانون مجازات اسلامی مواردی مانند اهانت به مقدسات مذهبی جرائم ضدامنيت داخلی و خارجی کشور تهيه و ترويج سکة قلب و فرار محبوسين قانونی را مستوجب تعزير دانسته و مجازات آنها را بر شمرده است.
روز هفدهم به من گفتند كه آماده باشم زيرا به اوين منتقل خواهم شد. وسايلي نداشتم. چشم بند را برداشته و بدنيال پاسداري كه مرا به سمت ماشين مي برد بواسطه يك قطعه چوب يا خط كش راه افتادم. ابتدا مرا به يك بخش اداري در طبقه اي ديگر كه در بالاي آن سلولها قرار داشت، بردند. پرونده يا پرونده هايي را تحويل گرفتند. از آنجا كه خارج شديم روشنايي روز بود و محوطه ي بيروني. بنابر اين سعي كردم از زير چشم بند دور و بر خود را برانداز كنم. براي اين كار لازم بود تا سر خود را قدري بالا گرفته يا چشم بند را كمي بالا بزنم كه ناگهان با لگد يكي از پاسداران از چند پلكان به پايين پرتاب شده و زانوي پايم بشدت زخمي و خون آلود شد. با كلماتي كه فقط برازنده ي خودشان بود شروع به توهين كردند. به درون يك پيكان سفيد هدايت شدم. وقتي پشت در ميله اي كميته رسيديم قبل از خروج از آنجا گفته شد كه چشم بندهايمان را برداريم. دو پسر زنداني هم به همراه من به اوين منتقل مي شدند. با نگراني به آنها نگاه كردم تا مطمئن شوم كه نفراتي كه با آنها در ارتباط بودم نبوده باشند گويا آنها هم در پي آشنايي بودند. يك لحظه خيالم راحت شد كه در ميان آنها آشنايي نبود اما بعد با خود انديشيدم كه چه فرق مي كرد. آن دو تا رسيدن به زندان اوين به رد و بدل احيانا اطلاعات يا تطبيق اطلاعات با يكديگر پرداختند و من نيز سعي كردم نقش مراقب را برعهده داشته باشم. به هر حال آن دو بسيار ماهر بودند و دو پاسدار مسلحي كه در جلو نشسته بودند متوجه نشدند.
از سرازيري كه به سمت اوين پايين رفتيم، دوباره گفته شد كه چشم بند بزنيم. وارد محوطه ي بزرگي شديم و مدتها با چشم بند در محوطه اي باز در كنار درختان و ديواري كه مي توانستم از زير چشم بند ببينم به انتظار ماندم. سپس مرا دوباره به بيرون از زندان و به همان ماشين برگرداندند و به پاسداري كه مرا به اوين آورده بود گفتند كه پرونده اش تكميل نيست. واقعا حتي حدس هم نمي توانستم بزنم در چارچوب قانونمنديهاي بي ضابطه ي آنان اين به چه معنايي بود. آنان كه به هنگام دستگيري خود را ملزم به معرفي و ارائه كارت شناسايي نمي دانستند، قبل از اينكه جرم متهم ثابت شود با انواع شكنجه از او استقبال مي كردند، اعترافات مطلقا زير شكنجه و فشار و تهديد گرفته مي شد كه از نظر قوانين بين المللي داراي هيچگونه ارزش حقوقي نيست، براي صدور حكم الزامي به رعايت هيچ گونه پروسه ي قانوني وجود نداشت، بنابراين نقص پرونده چه معنايي مي توانست داشته باشد. قطعا هيچ ارتباطي با الزامات حقوقي و قانوني نمي توانست داشته باشد.
مرا به كميته برگرداندند. فرداي آن روز دوباره مرا عازم اوين كردند. قبل از رفتن وقتي از سالن شكنجه به محوطه بيروني هدايت شدم سنايي داشت داخل مي شد. با طعنه و تهديد گفت پرونده ات را خيلي خراب كردي. خدا بدادت برسد! مفهوم اين اصطلاحات برايم صريح و روشن نبود. در اوين گفته شده بود كه پرونده ام كامل نيست. حالا وي مي گويد پرونده ات را خراب كردي. به هر حال معني اين يكي هر چه بود به نظرم خوب مي آمد. چيزي كه از نظر آنها خراب است حتما بايد خوب باشد. آنچه كه فقط مرا بشدت ناراحت كرده بود نفوذ (ف.ن.) بود كه بعدها دانستم متاسفانه وابسته به گروهي است كه خيانتكارانه معتقد به همكاري با رژيم بوده و آن را ضد امپرياليست مي دانستند. آنها به دستور رهبري سازمانهاي خود به جاسوسي و همكاري با رژيم مي پرداختند. نه تنها در جامعه بلكه در زندانها تابع سياستهاي حزبي بودند كه به خوش خدمتي براي رژيم جنايتكار خميني مي پرداختند. آنان كه اعلاميه دادند: نظام حاكم بر زندان ها مبتني بر شكنجه نيست.
او با نفوذ و ايجاد رابطه دوستي با يكي از افراد توانسته بود ما را در كنترل و تور ماموران رژيم قرار داده و چندنفري با هم دستگير شويم. تمام دغدغه ي من، نفرات ديگري بودند كه از آنها اطلاعي تا آن لحظه نداشتند. بنابراين تمام تمركز خود را معطوف به تدابيري براي حفظ آنها كرده بودم. آن بار من و يك نفر ديگر به اوين برده مي شديم. باز هم همانند روز گذشته پس از ساعاتي كه پشت اوين روي يك سطح خاكي منتظر و سپس داخل شده و منتظر ماندم دوباره به همان ماشين و به كميته بازگردانده شدم. روز نوزدهم و بيستم دوباره تحت فشار و شلاق و ناسزايي گويي قرار گرفتم. روز دوم تيرماه كه به اوين فرستاده مي شدم سنايي بازجو گفت اينقدر ضد و نقيض گفته اي كه پرونده ات از نظر آنها خيلي خراب است.
بيست و دومين روز از انفرادي در كميته، براي بار سوم به اوين فرستاده شدم. روز دوم تيرماه سال هزار و سيصد و شصت و سه بود. گرمي آفتاب براي من كه مدتها در تاريكي آن سلول سرد بسر برده بودم دلچسب بود ضمن اينكه بشدت دچار اضطراب بودم. تصوير بسيار وحشتناكي از اوين داشتم. بدليل اطلاعاتي كه داشته و نداده بودم تصميم گرفتم در اولين فرصت قبل از بازجويي دست به خودكشي بزنم. چرا كه نمي دانستم آيا مي توانم شكنجه در اوين را تحمل كنم يا خير.
پس از ساعتي كه داخل شده و در همان محوطه ي باز كه درختان و ديوار را مي شد از زير چشم بند ديد يك نفر آمد كه برگه هايي را در دست داشت. از هر يك از زندانياني كه كمي دورتر از من ايستاده بودند نام و اتهامشان را سوال مي كرد. هر كدام فقط اسم كوچكشان را مي گفتند. عبارات و اصطلاحاتي كه براي اتهام هريك بكار برده مي شد از نظر من خيلي عجيب بود. چرا كه تنها توسط وسايل ارتباط جمعي رژيم يك عنصر انقلابي با اين عناوين خطاب مي شد. پرسيد: اسمت چيه؟ گفتم: قزلو....... لحظه اي سكوت كرد. مثل اينكه رسم نبود فاميلي گفته شود. بعد پرسيد: اتهام؟ .... گفتم: فعاليت سياسي. ...... سكوتي طولاني كرد. دسته كاغذهايي كه در دست داشت را با عصبانيت روي پايش كوبيد ...... و سپس با تمسخر گفت: تو فقه خوندي؟ نمي توانستم بدانم چرا اين سوال را مي پرسد. شايد از من نپرسيده بود! بنابراين پاسخي ندادم. با عصبانيت تكرار كرد... تو فقه خوندي؟ با تعجب گفتم: فقه...؟ وقتي چيزي در پاسخم نگفت ادامه دادم ... توي مدرسه فقط تعليمات ديني خوندم.
اصلا قصد حاضرجوابي يا چيزي مانند آن را نداشتم. فقط خيلي برايم عجيب بود كه اين چه سوالي است كه از من مي پرسد. بقيه را فرستاد. مثل اينكه آنها قديمي بودند و هر كدام مي دانستند چه بايد بكنند. مرا به يك اتاق سيماني با سقفي بلند فرستاد كه تقريبا چند قدمي از آنجا فاصله داشت و در را پشت سر من بست. باز هم انفرادي. ولي اتاقي نسبتا بزرگ و فرش نشده بود. در آن هم بايك قفل بسيار ساده و ابتدايي از پشت بسته مي شد. چشم بند را برداشتم. سقف آن اتاق بسيار بلند بود و يك لامپ در بالاي آن نصب شده بود. اين اتاق منفرد، به نظر نمي رسيد چنين كاربردي داشته باشد. بزرگ و با پنجره هايي كه داشت بسيار روشن بود. بعلاوه يك اتاق تك افتاده كنار در وردي زندان اوين نمي توانست به طور منطقي به عنوان انفرادي به طور معمول استفاده شود. با خود فكر كردم اين بهترين فرصتي است كه مي توان راهي براي خودكشي پيدا كرد. اما هيچ چيز در آن اتاق عجيب نبود. سيم برق اصلا دم دست نبود. تنها سيمي كه از روي ديوار مي گذشت سيم باريك تلفن بود كه مطمئن بودم در صورت دسترسي راهكار موثري نخواهد بود. ساعاتي گذشت تا اينكه در گشوده شد و به من گفتند كه دنبال پاسداري كه مرا به شعبه هاي بازجويي مي برد بروم. ساعت شايد 4 يا 5 غروب بود. گفتند شعبه ات هم سه است.
در راهروي شعبه در هر دو طرف زندانيان نشسته بودند و همه با داشتن چشم بند. برخي با پاهاي زخمي و يا باندپيچي شده. چند پاسدار عهده دار نگهباني و بردن زندانيان به بخش هاي مختلف بودند ساعاتي پشت شعبه نشستم. هر كس كه از راه مي رسيد با هر چه در دست داشت بر سر زندانيان مي زد و رد مي شد و يا لگد پرتاب مي كرد. بالاخره كسي مرا صدا زد به نام كه بازجويم مقيسه بود اما او را ناصريان مي ناميدند.
محمد مقيسه‌ بازجوی شعبه‌ی سه اوين در سال 63 و داديار زندان‌های قزلحصار و گوهردشت در سال‌های ۶۴ تا ۶۷ و يکی از فعال‌ترين چهره‌ها در کشتار ۶۷ است. آنچه كه امروز از محمد مقيسه (ناصريان) مي دانم اينكه نام اصلي او مقيسه معروف به ناصريان از دست اندركاران اصلي قتل عام زندانيان سياسي 1367 مي باشد و اخيرا به عنوان قاضي، زندانيان سياسي را مورد محاكمه قرار مي دهد. "رفتار او با زندانيان وحشيانه است و برخوردهاي او همچنان بيشتر به بازجويان شباهت دارد تا قاضي و در مواجه با زندانيان سياسي بازمانده از قتل عام 1367 گفته است كه چرا شما زنده مانديد؟ و چرا شما را نكشتند".
همان بيرون شعبه و در راهرو در حاليكه نوك كليد يا خودكاري را چند بار محكم روي سر من مي كوبيد گفت يا زبون خوش حاليت مي شه ... يا با يه زبون ديگه باهات حرف مي زنيم. برو فكراتو بكن. آنقدر محكم آن شي تيز را روي سر من مي كوبيد كه به سختي روي كلماتش مي توانستم تمركز كنم.
پس از آن بدنبال پيرمردي (كچويي) بايد به بند مي رفتيم. مسيري را طي كرده و از چندين پله بالا رفتيم و پشت در اتاقي ايستاديم. چند نفر كه همراه من بودند به سرعت به داخل بند رفتند. حتما زندانيان قديمي بودند. سپس مرا به داخل خواندند و پس از پرسش و پاسخي مرا پشت دفتر 216 روي يك نيمكت منتظر نشاندند. سالها بعد در بند چهار پايين از فرح (اسم مستعار)* شنيدم كه او در آن روز در كنار من روي آن نيمكت نشسته بوده است. فرح را از سال 1358 مي شناختم. او يكي از كساني بود كه قبل از سي خرداد دستگير و در زندان قزل حصار در اصطبل و قفس دوران وحشتناكي را گذرانده و متاسفانه به علت آسيب هاي بسيار، تعادل روحي خود را از دست داده بود.
پس از ساعتي كه بر روي آن نيمكت در راهرو 216 نشستم يك زن زندانبان مرا به بند يك بالا برد. بند نيمه تاريك و به شكل ال انگليسي بود. خالي و ساكت و به نظرم مخوف و نيمه مخروبه مي آمد. به اتاق پنج برده شدم. اتاقي بزرگ با دو رديف پنجره و در زير هر رديف سه تايي پنجره يك شوفاژ قرار داشت. يك تخت سه طبقه نيز در گوشه ي اتاق بود. دو پتوي سربازي به من داده شد. زن زندانبان در حاليكه در اتاق را مي بست به من گفت كه سه بار در روز بخاطر نماز حق استفاده از دستشويي خواهم داشت. وقتي زن پاسدار در را پشت سر من بست، به وارسي اتاق پرداختم و پس از كنجكاوي هاي معمول به دليل اينكه درد شديدي را روي سر خود احساس مي كردم روسري را از سر برداشته و انگشتان خود را لابلاي موهايم بردم تا خستگي و سردرد را كمي مگر بكاهم. خون لخته شده را كه بر اثر ضربات آن شي تيز توسط مقيسه (ناصريان) بر روي سرم فرود آمده بود بر انگشتان خود لمس كردم.
بعد از افطار براي شستن ظرف به حمام راهنمايي شدم يك لحظه از ورود به آن مخروبه به وحشت افتادم. محوطه ي حمام ساختماني بسيار قديمي با سيماني به رنگ سياه بود. سه يا چهار دوش كه با ورق فايبرگلاس (ايرانيت) به رنگ سبز اما بسيار كهنه و قديمي كه در بسياري از قسمتها شكسته و خزه بسته بود. از در كه وارد مي شدي سمت چپ يك پاشويه قرار داشت. يك حوضچه ي كوچك كه ظروف را زير شير آب آن مي شد شست. در حاليكه ظرف را مي شستم متوجه ديوار كنار در شدم كه لايه ي سيماني قسمتي از آن فرو ريخته بود و بخشي از يك شبكه تورفلزي زنگ زده از زير آن نمايان بود. خزه هايي كه در هر گوشه و كنار ديده مي شد محوطه ي نيمه تاريك آنجا را مخوف تر مي ساخت.
زن پاسدار اما بيرون حمام در راهرو به انتظار و نگهباني ايستاده و هر از گاه به درون سرك مي كشيد. براي شستن ظروف تنها حدود دو يا سه دقيقه زمان داشتم. در آن بند ظاهرا هيچكس جز من زنداني نبود و يا اگر هم بود آنها هم به حالت انفرادي و دربستي بودند. اما من هيچ صدايي از كسي در آنجا نشنيده و در مدت تقريبا ده روزي كه در آن بند و در اتاق دربستي آن بودم نشاني از حضور كس ديگر در آنجا نيافته يا احساس نكردم. به هر حال وقتي به آنجا منتقل شدم هوا رو به تاريكي مي رفت. از گوشه ي پنجره ها سعي كردم بيرون را برانداز كنم. از طبقه پايين آن بند صداي تلويزيون مي آمد. ديوارهاي بلند نارنجي و انبوهي لباس كه در طناب هاي متعدد در يك ضلع حياط آويزان بود. در ورودي حياط هواخوري بسته بود. شب را با آن دو پتو ي سربازي سپري كردم. صبح زود مرا براي بازجويي خواستند و يك چادر سرمه اي به من دادند.
روزهاي بازجويي جزو وحشتناك ترين لحظات دوران زندان بود. چشم بند، توهين، اضطراب، شلاق و كابل، دستبند و قپاني، مشاهده شكنجه و ناله و فرياد ديگر زندانيان، پاها و بدن هاي مجروح و شكنجه شده در راهروهاي شعبات بازجويي. توهين و تحقير زندانيان توسط پاسداران و بازجوهايي كه در راهروها رفت و آمد مي كردند. اين صحنه ها، صداها و حوادثي بود كه هر لحظه در آن راهروها مي توانستي به تلخي شاهد باشي. فضا پر بود از صداي تازيانه و ضرب و شتم و شكنجه و كلمات ركيك پاسداران و بازجوها. علاوه بر شكنجه هايي كه توسط بازجو يا دستيارش انجام مي شد، هر كس ديگر هم كه از راه مي رسيد لگد، توسري يا توهيني نثار زندانيان مي كرد كه در دو طرف راهرو نشسته بودند.
تا ظهر پشت در شعبه همچنان نشسته بودم و هنوز مرا صدا نكرده بودند. از شدت بي خوابي و سردرد با اولين گروهي كه براي وضو برده مي شدند به سرويس رفتم. وقتي در آنجا مي خواستم صورتم را بشويم چشم بندم را هنوز كاملا بالا نزده بودم كه پشت شلاق خورده، متورم، مجروح و خونين يك زنداني را ديدم كه يك دختر كم سن و سال بود. مي توانم به جرات بگويم شايد شانزده ساله. توجه همه را برانگيخته بود. بقيه زندانيان از سر همدردي دستي بر سر يا شانه اش به ملايمت و مهرباني مي نهادند. صحنه هاي دلخراشي را مي شد در آنجا شاهد بود. نمي دانستيم با زخمهاي او چه كنيم. بعلاوه وقتمان هم محدود بود. يك نفر روسري نخي سپيد رنگش را به عنوان مرهم با كمك ديگر زندانيان روي زخمهاي خونين پشت او گذاشت. يكي ديگر از زندانيان بقدري شلاق به پاهايش زده بودند كه توان راه رفتن نداشت و به كمك ديگران به دستشويي برده شد.
به راهروي شعبات بازجويي بازگردانده شديم. صداي شلاق زدن و فرياد و شكنجه و فريادهاي خشمگينانه بازجوها هر جا بلند بود. زندانيان از هر فرصت براي برقراري ارتباط با يكديگر استفاده مي كردند. مرا به داخل شعبه صدا زدند. دو يا سه صندلي رو به ديوار قرار داشت كه با تخته چوب نئوپان از هم تفكيك مي شد. روي يكي از آن صندلي ها گفتند بنشينم و يك دسته برگه ي بازجويي و يك خودكار در برابرم قرار گرفت.
دستيار بازجو به نام دانشجو از من خواست همانطور كه نشسته ام هر دو دست خود را به عقب صندلي ببرم. نمي توانستم حدس بزنم منظورش از اين كار چيست وقتي هر دو دست خود را به پشت بردم به آنها دستبند زد. وضعيت بسيار غيرقابل تحملي بود. كتف هايم بشدت كشيده مي شد و دردآور بود. هميشه داشتن چشم بند كافي بود تا سردرد داشته باشم و هر شكنجه ي ديگري مضاعف و تحملش سخت تر بود. پس از دقايقي درد شديدي در كتف هايم احساس كردم. وقتي مي خواستم كتف خود را حركت دهم دستنبد بر مج دستهايم محكم تر مي شد.
دستيار بازجو (دانشجو) با كابل ضرباتي بر من مي زد و در عين حال مي گفت: خب بايد بدوني كه اينجا كميته نيست. مي خواهي راستش را بنويسي يا نه؟ با خود فكر مي كردم اينها قبل از اينكه بپرسند و بدانند كه من حاضرم آنچه آنها مي خواهند را بنويسم مرا مورد شكنجه قرار داده اند. بعلاوه با دستان بسته من چگونه مي توانستم بنويسم. حدود شايد يكساعت گذشت. مقيسه (ناصريان) وارد شد. تلفن زنگ زد و او گوشي را برداشت و گفت: سلام عليكم خداحافظ شما ... و ادامه داد. اين نحوه ي حرف زدن عادت او بود اما براي اولين بار برايم خيلي عجيب جلوه مي كرد چرا كه سلام و خداحافظي را باهم در اول مكالمه بكار مي برد.
پس از اتمام مكالمه اش با تلفن، دانشجو به او گفت اين فكر كرده اينجا هم كميته است. مقيسه به من گفت برو بيرون بنشين تا صدات كنم. دستبند را باز كردند اما من نمي توانستم حركت دستانم را كنترل كنم. دستان من كاملا بيحس بودند و چادر از سرم افتاد و دانشجو شروع به توهين و فحاشي كرد. ولي تاثيري در كل قضيه نداشت. از آنجا كه قادر به تكان دادن دستانم نبودم، نمي توانستم چادر را لمس كنم. مدتي روي صندلي نشستم و پس از آن به بيرون شعبه رفتم. كتف ها و دستتم بشدت درد مي كرد.
آن روز وقتي به بند بازگردانده شدم صداي زندانيان ديگر در حياط بند يك مرا بسرعت متوجه خود كرد. شيشه ي پنجره ها رنگ زده شده بود. اما رنگ قديمي بود و در قسمتهايي معلوم بود كه رنگ آن را كنده اند. به هر حال من از كنار پنجره به بيرون و به حياط نگاهي انداختم. ديگر زندانيان را مي ديدم اما هيچكدام را نمي شناختم. همانطور كه داشتم از پنجره به بيرون نگاه مي كردم ناگهان زن زندانبان در را باعصبانيت باز كرد و با سرعت بطرف من آمد و مرا از پنجره دور كرد و فرياد زد براي چي بيرون را نگاه مي كني. با آرامي گفتم مگر نگاه كردن جرمه؟ گفت نفس كشيدن شماها اصلا جرمه! و در حالي كه پنجره را كه به طرز خاصي از پايين به طرف بالا بسته مي شد محكم بست، گفت: ديگه حق نداري بيرون را نگاه كني. طرف پنجره نرو!
به او گفتم با اين دو پتوي سربازي نمي شود خوابيد كافي نيست. با لحن زننده اي گفت. ميگم برات پتوي پر قو بيارن! و در را بست و رفت. آن شب نه از غذا و نه نوبت دستشويي خبري نشد. تقريبا چند ماه بعد از آن در بند چهار بالا وقتي اين ماجرا را داشتم در راهرو براي چند نفر از همبندان خود تعريف مي كردم، يكي از توابين اتاق چهاركه در آن حوالي بود با تمسخر گفت آها..... پس اون تو بودي كه داشتي از پنجره نگاه مي كردي. من متوجه شدم!
صبح دوباره به بازجويي فراخوانده شدم. چادر سرمه اي كه به من داده بودند سنگين و مانند ورقه اي خشك و غيرقابل انعطاف بود. با توجه به اينكه عادت به سر كردن چادر نداشتم، بر سر نگاه داشتن آن برايم عذابي شده بود. گاه ليز مي خورد، گاه زير پايم مي رفت و تعادلم را به هم مي زد. يك بار آن چادر از سرم ليز خورد و باعث شد چشم بندم كه با يك كش به دور سرم قرار مي گرفت به گوشه اي پرتاب شود. اين در حالي بود كه به بازجويي برده مي شدم. يك لحظه مي توانستم محوطه را ببينم. چند نفر پاسدار با ديدن اين وضع سريع پشتشان را به من كردند كه چهره هاشان ديده نشود اما هيچ نگفتند. پاسداري كه ما را مي برد آنچنان با عصبانيت و اضطراب بر سر من داد كشيد كه نمي دانستم چشمم را ببندم يا دنبال چشم بندم بگردم. همزمان مي گفت: خبيثه چشمتو ببند! چشم بندتو بذار! چشمم را بستم و ايستادم و گفتم اينجوري نمي تونم چشم بندم را پيدا كنم. يكي دو تا از زندانيهاي همراه من از آن صحنه زير خنده زدند و اين باعث شد آن پاسدار بسيار عصباني تر شود و گفت همتون منافقين، همه تونو بايد كشت! اينجا هم دست از اينكارهاتون برنميدارين.
پس از تقريبا ده روز مرا به اتاق پنج بند چهار بالا فرستادند. ساعت حدود دو بعدازظهر بود. پس از عبور از دفتر 216 يك زن زندانبان مرا به پشت در بند چهار برد. در زد و به انتظار ايستاد. كسي در را باز نكرد. گفت بنشينم و منتظر شوم. ساعتي نشسته بودم كه رحيمي در را گشود. اسمم را پرسيد و گفت مي توانم در حاليكه نشسته و منتظر هستم چشم بندم را بردارم. چشم بند را برداشته و چون سردرد شديدي داشتم، سرم را روي زانو گذاشتم. ساعتي بعد عليزاده در را باز كرد و سرم فرياد زد كه كي به تو گفته چشم بندت رو برداري؟ ساعتي ديگر مرا آنجا منتظر گذاشت و سپس به درون فرا خواند. يك اتاق تقريبا شايد پانزده متري و كف آن موكتي انداخته شده بود. مسير بين راهرو 216 و بند موكت نبود و مي توانستي با كفش عبور كني. يك ميكروفون روي موكت قرار داشت و چندين كليد برق روي ديوار تعبيه شده بود. در بند باز شد و مسئول بند كه يكي از زندانيان بود مرا به درون برد. قدي نسبتا بلند با موهاي بافته شده قهوه اي تيره داشت. از بلندگوي بند قران تلاوت مي شد.
او ضمن اينكه كفش مرا مي گرفت كه به انبار بسپارد سوالاتي از من درباره اسم و اتهام پرسيد. به روبروي در ميله اي بند كه رسيدم راهرويي طويل درست مانند راهروي بند يك در برابرم قرار داشت. اما با اين تفاوت بزرگ كه اينجا مملو از زندانياني بود كه در حال خواندن نماز يا دعا بودند. به قدري جمعيت داخل راهرو زياد بود كه عبور ما از ميان آنان به سختي انجام مي شد. احساسات متفاوتي داشتم. هم بسيار خوشحال بودم كه به بند عمومي منتقل شده ام. هم بسيار متعجب از صحنه هايي كه مي ديدم. مادران مسن غم انگيزترين صحنه هايي بودند كه در بدو ورود به آن برخوردم. كودكان خردسال. دختركان بسيار جوان شايد بين دوازده تا هفده ساله بسيار بودند.
از سه اتاق گذشته و سپس از حمام و سرويس بهداشتي عبور كرديم و پس از اتاق چهار كه اغلب آنان افراد مسن از اقليت مذهبي بهايي بودند به اتاق پنج برده شده و به مسئول اتاق سپرده شدم. اولين چيزي كه توجه مرا به تلخي در آن اتاق به خود معطوف داشت حضور پسرك موخرمايي دو ساله و نحيفي بود كه با چشماني كنجكاو مرا مي نگريست. او تا مدتها مرا با لحن كودكانه اش جديدي مي ناميد. پدر و مادر او در يك درگيري مسلحانه كشته شده بودند و سرپرستي او اينك بر عهده ي سه خواهر زنداني قرار گرفته بود.
-------------------------------------------------------------------------------------

زيرنويس:
· در اين بخش از خاطرات زندان با توجه به اينكه وارد بند عمومي شده و ناگزير از نام بردن افراد در بازگويي وقايع هستم، مايلم در مورد زندانيان و همبندانم از اسامي مستعار استفاده نمايم. به دو دليل روشن: قضاوت در مورد انسان ها بسيار دشوار است و آنها در شرايطي نيستندكه بتوانند پاسخگو باشند و اساسا نوك قلم خود را رو به رژيم جنايتكار جمهوري اسلامي گرفته ام و نه قربانيان آن.

نظرخواهي سايت گزارشگران در باره تشديد و تداوم سانسور نشريات - فيلترينگ و سركوب روزنامه نگاران و نويسندگان


دلايل تشديد سركوب و سانسور در ماههاي اخير بطور مختصر كدام است؟
با نگاهي به تاريخچه ي عملكرد رژيم در طول سه دهه در مي يابيم كه هر گاه اين حكومت در بحران و بن بست غوطه ور شده، راه بيرون آمدن از آن را در سركوب هر چه بيشتر يافته است. در ماههاي اخير رژيم با اوج گيري جنبش ها و اعتراضات داخلي و از ديگر سو فشارهاي مجامع بين المللي و محكوميت هاي پيوسته در زمينه نقض حقوق بشر روبرو بوده است. هر چه حاكميت به فروپاشي خود نزديك تر شده بر شدت سركوب و سانسور افزوده است. در اين مقطع رژيم با معضلات و بحران هاي بسيار جدي تري روبروست و كاهش نرخ نفت نيز مزيد برعلت شده است. حاكميت در موقعيت گذشته نيست و زهوار دررفتگي آن بقدري است كه راهي جز سركوب فزاينده و افسارگسيخته براي اجتناب از فروپاشي پيش رو ندارد.

واكنش رسانه هاي موجود در برابر اقدامات رژيم اعم از مخالف يا منتقد را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
متاسفانه يكي از تاثيرات بسيار مخرب بر جوامعي كه سيستم هاي ديكتاتوري برآن حاكمند فقدان تاريخ نگاري و در نتيجه كمبود حافظه ي تاريخي است كه به تمامي متاثر از تيغ تند سانسور است كه رسانه ها را به طور اخص دربر مي گيرد. روشن است كه با وجود سانسور، رسانه ها بشدت تحت تاثير اين امر عنصري خنثي هستند. رژيم نشان داده است كه تحمل نقدهاي خودي را نيز ندارد. بنابراين نمي توان در ميان رسانه هاي داخلي يك طبقه بندي واقعي به عنوان رسانه ي مخالف و يا حتي منتقد به طور جدي داشت. پس ارزيابي رسانه ي مخالف يا منتقد نيز خودبخود منتفي است.

تعريف شما از رسانه مستقل يا وابسته چيست؟
رسانه ي مستقل رسانه اي است كه بدون سمت گيري و گرايش كاناليزه شده و رها از وابستگي به نظريه اي خاص به بيان تمام ديدگاه هاي مختلف اقدام كند و مخاطب را ذي شعور در انديشه و برداشت دانسته و در انعكاس رويدادها استراتژي آزاديخواهي را برگزيند.

چه تدابير يا مكانيزمي را براي عبور يا شكستن ديوارهاي سانسور و خفقان ضروري مي دانيد؟
تدابيري كه به طور عمده مي تواند در اين مقطع موثر باشد
- جلب حمايت هاي بين المللي با شناساندن هر چه بيشتر ابعاد جنبش با استفاده از شرايط و فضاي مناسبات بين المللي.
- شرايط حاكم بر ايران اجازه تشكل و سازماندهي در داخل را نمي دهد . ارتباط منسجم فعالين جنبش در داخل و خارج كشور مي تواند راهكار موثري محسوب شود. فعالين در خارج مي توانند براي حمايت از مبارزات درونمرز در تماس مستمر با آنها قرار گرفته و با تبادل نظر و يكسو كردن آن، پروسه را به پيش ببرند.
- در راستاي مبارزه با چالش هايي كه در برابر جنبش با توجه به سانسور و خفقان موجود قرار دارد، ايجاد سايت ها و وبلاگ ها و ديگر امكاناتي كه بواسطه اينترنت در داخل قابل دسترسي باشد و همچنين كانال هاي ارتباطي راديويي و به ويژه ماهواره اي كه متداول و مورد استقبال است.

همبستگي و اشتراك مساعي رسانه هاي مستقل را تا چه اندازه لازم تلقي مي كنيد؟
از آنجا كه پراكندگي عناصر اپوزيسيون تاكنون لطمه ي قابل ملاحظه اي بر روند سرنگوني زده، اتحاد حول محور سرنگوني طلبي مافوق مواضع و تمايلات خاص ايدئولوژيك و با تكيه بر بينش مبتني بر مقوله ي حقوق بشر ضروري و كارساز است.

مهناز قزلو
منبع: سايت گزارشگران

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

شب دلواپس نيلوفراني است كه تا ماه قد مي كشند






به بهانه تخريب گلزار خاوران




تويا من،
آدمي يي
انساني
هر كه خواهد گو باش
تنها
آگاه از دست كار عظيم نگاه خويش
تا جهان
از اين دست
بي رنگ و غم انگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرت خيز نماند
يكي
از دريچه ي ممنوع خانه
بر آن تلِّ خشک ِ خاک نظر کن
*


شب دلواپس نيلوفراني است كه تا ماه قد مي كشند.
بر حنجره ي مادران خورشيدهاي روشن و بيقرار، حصار سكوت مي كشند.
آه ... "باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟"
در حريم لطيف بي تاب ستاره ها، خاك ...، تنها خاك ... حريري شد بر پيكر آن شب بوها.
نه سنگ بود بر مزاري ...، نه آواي مويه اي ...، اشكي ...، بوسه اي ...، گلي ....
تنها هراس، هراس از پرواز پرستويي... تنها سكوتي پاك و غمناك...
تابستان خاكستري آن سال دقايق شوم كه پلك برهم مي زدند تا چتر دلدادگي روي آوازهاي عاشقانه اشان نگشايد آغوش تمنايي.
گفتند: نه ... ! اينجا مرگ…، حتي مرگ نخفته به درنگي.
از سرسراي هذياني مات ...، فروريخته ...، فرسوده ... عنكبوتي لهيده مي لرزيد در سفال توهم خويش.
فضله هاي سياه بر دندانهاي گرگرفته اشان چون عقيق جويده بر صداي ژوليده اي كشدار مي آميخت.
پاييز پاورچين ميان چين لغزاني ز ويراني گره مي خورد.
زني آمد… از شانه هايش باراني تلخ مي چكيد با چتري از پيچك انتظار و قدم هايش از ميان پيراهن سياه عرياني آشفته بود.
گيسوانش امواج دريا، خروشان.
هرگز اين قدر به صداي شفاف خاك نزديك نبود.
او يك مادر بود. آه ... مادر!
نيلوفرانش تا ماه قد بركشيده اند اينك.
نه شيار غافلگير مي كند او را، نه ريشخند ابلهانه اي تلخ.
تار موي سپيد افسونگرش، هياهوي عابراني است كه صبح را جستجو مي كنند در رداي اطلسي رنجي مقدس.




* خطابه ي آسان، در اميد- شعري از شاملو

۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

خاطرات زندان (3)



سلول يك لايه رنگ آستري خورده بود. گمان نداشتم كه قصدشان نوسازي باشد. با اين وجود حضور و وجود زندانيان پيش از خود را كه به من اميد مي داد، مي توانستم در آن فضا و حتي بر نقش بي روح و سرد سيماني سلول احساس كنم. حس آدمي را داشتم كه در برهوت بي رحمي و شقاوت همدردان بيشماري دارد. رنج هايشان، دردهايشان و زمزمه هاي عاشقانه اشان را براي آزادي مي شد با يك حس دروني لمس كرد و شنيد. وقتي به كساني فكر مي كردم كه آنها را يا مي شناختم يا از نزديك با آنان دوست بودم و مي دانستم كه يا اعدام شده و يا در درگيري ها توسط پاسداران كشته شده بودند، اين حس در من تقويت مي شد. نمي دانستم آيا آنها كه اعدام شده بودند، يا آنان كه هم اكنون در زندان بودند نيز از اين سلول گذشته اند. اين تصور مرا قلبا به آنها نزديك و كينه ام را به حكومت تشديد مي كرد.
به آناني فكر مي كردم كه عاشقانه دوستشان مي داشتم و اينك در جايي در زندان بودند. پيش از دستگيري چه بسيار لحظاتي كه دلتنگ آنان شده و با خود فكر مي كردم كه بر آنان چه مي گذرد. آيا زير شكنجه اند؟ در كدام زندان؟ در كدام سلول؟ در كدام گوشه از اين خاك اسيرند؟ ذهنيت روشني از وضعيت آنان نداشتم. تمام آنچه مي توانستم بدانم تصويري بود كه از شنيده ها در ذهن داشتم. اما آن لحظه خود در اسارت رژيم بودم و پيوستگي عاطفي و روحي بيشتري ميان خود و آنان احساس مي كردم و گاه بي هيچ اغراق حضورشان را حس مي كردم و حتي صداي نفس كشيدنشان را. در كنار لبه ي موكت كه تاحدي به روي سطح پاييني ديوار سلول برگشته بود. عليرغم رنگ آستري كه با شلختگي بر آن زده شده بود، نوشته ها و آثار زندانيان پيش از من به چشم مي خورد. در قسمت پايين سطوح ديوار و حتي قسمت هاي ديگر هنوز و همچنان اين دست نوشته ها برجاي بود. هرچند سلول نيمه تاريك بود اما من كنجكاوتر بودم. با ديدن آن دست نوشته ها احساس شور و شعف مي كردم. دست نوشته ي كساني كه گاه گويي در كنار من و با من هم سلول بودند. در جاي جاي سلول دست نوشته هاي زندانيان مانند شلعه ها ي شمعي بود كه به قلب من گرمي مي بخشيد. بخشي از شعري در گوشه اي: موجيم كه آسودگي ما عدم ماست و يكي ديگر: اي آزادي در راه تو بگذشتم از زندانها و ديگر: نشانه اي از بيژن گرد و دلير... و يكي كنار ديواره ي در: همت كنيد اي دوستان...
اين شعر مرا به ياد و خاطره ي سال هاي دوران دبيرستانم برد، زماني كه سال چهارم دبيرستان بودم. روزهايي كه هنوز فضاي سياسي مجالي هر چند ناچيز براي فعاليتهاي علني مي داد. با يك گروه تقريبا بيست نفري در زنگ هاي تفريح در حياط مدرسه مي نشستيم و غذاهايمان را وسط مي گذاشتيم و همه از آن به طور مشترك مي خورديم. يادم نمي رود يك روز براي ديدن فيلم چگونه فولاد آبديده شد به سينما عصرجديد رفتيم. وقتي نوبتمان رسيد، فروشنده پرسيد چند تا بليط مي خواهيد گفتيم بيست تا. فروشنده باور نمي كرد. شايد بخاطر اينكه اين تعداد با هم يكدفعه به سينما رفتن معمول نبود. تا نوبتمان برسد يك لحظه از طنزهاي اجتماعي و گفتگوهاي سياسي باز نمي ايستاديم. از هر طيف مترقي سياسي بوديم. سرشار از صفا و يگانگي، اعتراض و عصيان.
سال تحصيلي ٥٩-٦٠ بود. يك روز وقتي به شكل دايره وار بيست نفري وسط حياط مدرسه نشسته بوديم ناظم حزب اللهي كه وابسته به حزب جمهوري اسلامي بوده و موجب اخراج تعدادي از دبيران آزاديخواه و روشنفكر مدرسه شده بود مانند هميشه براي كنترل بچه ها پا به حياط مدرسه گذاشت. به محض آنكه از در ورودي سالن به حياط آمد همگي ما بدون هيچ هماهنگي قبلي شروع به خواندن اين سرود كرديم.
همت كنيد اي دوستان دشمن به ميدان آمده
با حرص خرس گرسنه با مكر شيطان آمده
اين سگ براي نان ما نزديك انبان آمده
هار است هار اين بيشرف شمشير هم دارد به كف
يكصف شويم از هر طرف جلاد انسان آمده
بسياري از دبيران مدرسه را به اصطلاح خودشان پاكسازي كرده بودند. او را بچه ها توپولوف مي ناميدند. قدي كوتاه داشت و چاق بود. البته واقعيت آن است كه هيچكدام از ما اين دو مورد را ايراد نمي دانستيم چرا كه خودش انتخابي در آن نداشت. بلكه اساسا بخاطر اينكه وي دائم مشغول گزارش دادن عليه دانش آموزان به آموزش و پرورش بود يا عليه دبيران آزاديخواه توطئه و اقدام مي كرد و باعث انفجارهاي خبري مي شد با الهام از وضعيت ظاهري اش، به اين نام ملقب شده بود.
فضاي اطراف و درون سلول سرشار از سكوت بود. در آن مقطع اما مرا آزار نمي داد. سكوت را دوست داشتم. در سكوت قادر بودم به سرعت خود را بازسازي و مرمت كنم. يك گوشه ي ديگر نوشته شده بود: حاضرم جانم را بدهم .... شايد دچار نوستالژي شده بودم اما هر كدام از اين نوشته ها مرا به خاطرات فضاي نيمه آزاد بعد از بيست و دوم بهمن مي برد. سال اول بعد از انقلاب بود. در جامعه مي توانستي شاهد فعاليت هاي گروه هاي مختلف سياسي باشي. مدرسه نيز از اين فضاي باز سياسي بي بهره و مستثني نبود. در دبيرستاني بزرگ با تعداد بسيار زيادي دانش آموز حوالي خيابان طالقاني درس مي خواندم. بساط و ميز كتاب هاي متعدد در زنگ هاي تفريح برقرار بود. آنها به تبادل نظر و بحث مي پرداختند. من هيچ زمينه ي ذهني در باره ي گروه هاي سياسي و مبارزه نداشتم. يكي از همكلاسي هايم كه در انجمن اسلامي فعاليت مي كرد مرا به يكي از جلسات خودشان برد. دونفر كه هم سن و سال هاي ما نبودند از بيرون مدرسه به آن جلسه آمده بودند. به هر حال چند نفر از انجمن اسلامي هاي مدرسه مشكل و سوالي را با آنان مطرح كردند مبني بر اينكه گروههاي سياسي ديگر بسيار سريع دارند نيروهاي زيادي را به خود جذب مي كنند. بساط كتابهايشان هميشه پرطرفدار است و از آنها استقبال مي شود. يكي از آن دو پيشنهاد داد كه هر جا اعلاميه ها و تبليغاتشان را ديديد از ديوار بكنيد و پاره كنيد و ديگري حتي رهنمود به ايجاد درگيري بر سربساط كتاب داد.
هاج و واج مانده بودم. باور نمي كردم. با وعده و وعيدهاي خميني بسيار در تناقض بود. اصلا با روحيه ام جور در نمي آمد. اين اولين و آخرين باري بود كه در جلسه ي آنها شركت كردم. تصور مي كنم هنوز سال ١٣٥٧ بود، شايد اسفند ماه.
در اين لحظات كه همچنان در پي يافتن آثار زندانيان پيشين بودم در را زدند و افطار را آوردند. نمي دانم چرا آن روز از بازجويي خبري نبود. ناگهان متوجه پروانه كوچكي داخل سلول خود شدم. چگونه به آنجا آمده بود. در داخل سلول من دريچه كولري تعبيه شده بود، درست در بالاترين نقطه ي سلول و در تاريكترين قسمت آن. شايد از آن دريچه آمده بود. پروانه بيقرار و ناآرام اين سو و آن سو مي رفت. ابتدا از ديدنش خوشحال شدم اما خيلي زود بي اختيار آه سردي كشيدم و اندوهي بردلم نشست. چه سرنوشتي! شك نداشتم كه او چنين سرنوشتي را براي خود انتخاب نكرده است. اگر همچنان درون سلول باقي مي ماند بايد شاهد مرگش مي بودم و اين در آن لحظات و موقعيت روحي كه من داشتم چيزي مانند فاجعه بود. تصميم گرفتم وقتي براي دستشويي مي روم او را هم به نحوي كه نفهمند به همراه خود ببرم و از پنجره آزادش كنم. حكم آزادي اش صادر شد اما بايد مقدماتش را فراهم مي كردم. به هنگام دستگيري يك مانتو و شلوار و روسري بر تن داشتم. مانتو جيب داشت، اما آن پروانه ظريفتر از آني بود كه در جيب مانتوي من دوام آورد. بنابراين تصميم گرفتم آن را بر فضاي خالي ميان گردن و روسري ام بگذارمش. وقتي در سلول را باز كردند و بيرون آمدم هنوز چند قدمي نرفته بودم كه پروانه از ميان گردن و زير روسري ام بيرون آمد. بي اختيار و به ناگهان با صداي بلند گفتم: " ... نه!"
اما پاسدار كه گويا جاخورده و ترسيده بود آن پروانه كوچك و زيبا را زير پوتينش له كرد و با بد و بيراه گويي مرا به عنوان تنبيه به سلول برگرداند و تقريبا نزديك به چهل و هشت ساعت اجازه رفتن به دستشويي نداشتم.
ماندن دوسه روزه در سلول انفرادي بدون بازجويي و اين تنبيه مضاعف، مزيد برعلت شده بود كه همچنان گذشته را در ذهن مرور كنم. دو سال پايان تحصيلات دبيرستانم تنها سالهايي بودند كه آزادي سرودي خوانده بود "كوچك، كوچك تر حتا از گلوگاه يكي پرنده".
به علت مخالفت با مقرراتي كه از سوي وزارت آموزش و پرورش در جهت خفقان و سركوب هر چه بيشتر اعلام شده بود، يازده نفر از فعالين سياسي مدرسه كه مرا نيز شامل مي شد مشمول حكم اخراج قرار دادند. رژيم بيش از هر چيز از محيط هاي آموزشي وحشت داشت. آموزش و پرورش تبديل به يكي از نهادهاي تفتيش عقايد و سركوب از سوي حكومت شده بود. آنها به سرعت، حداقل آزادي ها را از دبيران و دانش آموزان سلب كرده و اقدام به اخراج آنان مي نمودند. مقرراتي كه به نوعي در راستاي برقراري خفقان فزاينده عمل مي كرد.
در يك دبيرستان ويژه مسيحيان واقع در خيابان تخت طاووس تهران درس مي خواندم كه بعد از انقلاب ديگر فقط به پيروان مسيحيت اختصاص نداشت. پس از اعلام اخراج ما، تمامي دانش آموزان اعتصاب كردند و كلاسها به تعطيلي كشيده شد. خارج از حوزه رسمي مقررات مدرسه يك شوراي دانش آموزي و يك تعاوني دانش آموزي تشكيل داده و به فعاليتهاي علني سياسي خود ادامه داده بوديم.
پس از يك هفته آموزش و پرورش ناحيه مجبور شد مدير مدرسه را عوض نمايد. مديري بداخلاق، تنگ نظر و تندخو كه جز سركوب دانش آموزان كارنامه اي نداشت. او چهره اي سخت بي حالت داشت و هيچ حس انساني را برنمي انگيخت. چشماني تهي و عاري از احساسات بشري داشت. بقيه نيز در اين نظر با من موافق بودند. وي حتي مسيحيان را نجس اعلام كرده بود. در حاليكه اكثريت دانش آموزان آن مدرسه از پيروان مسيحيت بودند. توجيه او اين بود كه مقامات رژيم در ديدار با خليفه ارامنه از ميوه هايي كه از آنان پذيرايي شده بود ميل نفرموده اند! وي همسر يكي از مجيزگويان و مرثيه سرايان وابسته به رژيم بود كه اجراي يك برنامه تلويزيوني را نيز سالها به عهده داشت. اين خانم مدير فقط با چند نفر از افراد انجمن اسلامي رابطه ي خوبي داشت كه بسيار تندرو و اهل درگيري بوده و اخيرا يكي از آنها حتي از جبهه يا شايد بهتر است بگويم پشت جبهه جنگ ايران و عراق برگشته بود و عكسهاي متعددي را كه مدعي بود خود گرفته نشان ديگران مي داد. عكسهايي از كشته شدگان جنگ. جنگي كه خميني براي تداوم رژيمش به آن چنگ انداخت و نابخردانه طولاني اش كرد.
نماينده آموزش و پرورش ناگزير از مذاكره با نمايندگان شوراي دانش آموزي شد. شورايي كه از حمايت اوليا دانش آموزان كل مدرسه نيز برخوردار بود. وقتي رئيس ناحيه آموزش و پرورش مرا بعنوان نماينده به اتاقش فراخواند متوجه شدم كه بدون جوراب پشت ميزش نشسته و زير شلواري اش بيرون زده و دمپايي به پا دارد. در ضمن گويا چيزي مي خورده كه حالا خرده هاي آن روي ميز پخش و پلا بود. مهر و سجاده اش نيز در يك گوشه ي ديگر روي ميز رها شده بود. كاغذها به طرز نامرتبي روي ميز پراكنده بودند. اصلا قادر نبودم تعجب خود را پنهان كرده يا نگاهم را از زواياي مختلف اين اوضاع آشفته برگيرم.
معلوم بود كه جو مدرسه او را به وحشت انداخته است و بدنبال راه حلي براي بيرون آمدن از اين معظل مي گشت. گاه تهديد مي كرد و گاه از موضع اش پايين مي آمد و گاه نصيحت مي كرد. نهايتا حكم اخراج هر يازده نفر را لغو و فقط مرا سه روز از رفتن به مدرسه محروم كرد. اينها همه نتايج بسيار مثبت و خوبي بودند كه كماكان در نتيجه اتحاد ما بدست آمد. بخوبي بخاطر دارم كه در پايان صحبت با هم مدرسه اي هايم نقل قول كردم كه "هر مدرسه اي كه باز شود، زنداني بسته مي شود" و از آنجا كه ادامه اعتصاب آنها بخاطر محروميت سه روزه ي من از حضور در مدرسه بود، از آنان خواستم كه به سر كلاسها بروند.
هر چند آن مدرسه باز شد اما چيزي نگذشت كه زندان هاي بسياري به روي فرزندان اين خلق گشوده شد، زندان هاي بسيار ديگري ساختند و همچنان مي سازند. زندان هاي علني و غيرعلني، مخوف و مخفي كه جايگاهي شد براي فجيع ترين شكنجه ها و سركوب ها، اعدام ها و گاه سپردن به گورهاي بي نام و نشان و گاه دسته جمعي همچون خاوران و بسياري ديگر. آزاديخواهاني كه غريبانه در آنها خفته اند اما يادشان و راهشان همچنان برجاست. در شهريور ماه سال ٦٠، هنگامي كه توسط كميته منطقه سيزده ميدان فردوسي دستگير شدم صريحا به من اعلام كردند كه دستگيري ام براساس گزارش انجمن اسلامي همان مدرسه بوده است.
البته در آن مقطع خاص زماني رژيم در پي آن بود كه مدارس را نيز همچون دانشگاهها به تعطيلي بكشاند. خميني با تاكيد بر ضرورت تشكيل ستاد انقلاب فرهنگي موجب اخراج و قلع و قمع بسياري از اساتيد و دانشجويان شده و دانشگاهها را سالها به تعطيل كشاند. واقعه اي كه خود يكي از فجايع بي شماري است كه در اين رژيم بوقوع پيوسته است.
نزديك به سه سال از آن روزها گذشته بود و من اكنون با پاهايي باندپيچي و دستي و بدني مجروح اما قلبي اميدوار در كميته مركزي بهارستان در سلول انفرادي بودم. اولين روز كه دستگير شده و مرا به كميته مركزي بردند پس از تحمل ضربات كابل، از سالن شكنجه به يكي از سلول هاي انفرادي برده شدم. فكر مي كنم آن سلول در آخرين رديف از راهروهايي بود كه سلولهاي انفرادي در آنها قرار داشتند. در آن راهرو حتي لامپ مهتابي روشن نبود. داخل سلول بشدت تاريك بود. بعد از يكي دو ساعت مرا به سلول ديگري بردند كه در يك راهرو ديگر اما به موازات همان قبلي قرار داشت و تا پايان دوره اي كه در كميته مركزي بودم در آن سلول بسربردم. البته چون اين نقل و انتقال در ساعات اوليه ورودم به آنجا بود و من بشدت درگيري هاي ذهني خاص خود را داشتم و بعلاوه مسئله چشم بند ارتباطم را تقريبا به طور كامل با اطرافم به دليل عادت نداشتن به آن قطع كرده بود، به نظرم مي آيد در هر يك از راهروهاي به نسبه طويل و باريك چندين سلول قرار داشت اما نمي دانم چند راهرو و يا چند سلول در هر راهرو وجود داشت.
روزهاي اول كه هنوز به داشتن چشم بند عادت نكرده بودم و به سختي نيز زير شكنجه و بازجويي بودم به هيچ وجه قادر به تمركز و كنجكاوي نسبت به اطرافم نبودم. جلوي پاي خود را جخ به سختي مي ديدم و مدام به در و ديوار مي خوردم. اما اكنون كه سه روز بدون بازجويي در سلول بودم هر صدايي مرا به خود جلب مي كرد و كنجكاوي ام را برمي انگيخت. گاه صداي پسر جواني از يكي از سلولها مي آمد اما صدا نسبتا گنگ بود با برخوردهاي خشونت آميزي كه با او داشتند مي توانستم حدس بزنم كه بعلت فعاليتهاي سياسي اش دستگير شده. اما هيچگاه نتوانستم بدانم سلول آن زني كه همواره به من كمك كرده كجاست. مي گفت از سلول تو دوره و در يك راهروي ديگر است.
وقتي از سلول براي بازجويي و شكنجه و يا دستشويي برده مي شدم از يك اتاق مي گذشتم كه گويا اتاق نگهباني بود و حد فاصل بين راهروي سلول ها و آن سالن قرارداشت. يك بار صداي همان پاسداري را شنيدم كه در نقش موعظه گري آرام و متين به سلول من آمده بود و اينك در آنجا در كنار پاسدار نگهبان نشسته بود. با خود فكر مي كردم كسي كه شاهد آن همه جنايت، شقاوت و شكنجه است چگونه با وجدانش كنار مي آيد، يا آنها را ناديده مي گيرد و با چنين ژست صوفيانه اي دنيا را از دريچه ي تنگ چشمي زاهدانه اش مي نگرد. به نظر مي رسيد او جز خود كسي را نمي تواند بفريبد. از زير چشم بند در آن اتاق يك ميز را ديده بودم و هميشه يك پاسدار پشت آن ميز. يك ضبط صوت هم غالبا روي آن ميز بود. شايد به هنگام شكنجه از همان براي پخش نوحه استفاده مي كردند. صداي اذان و گاه دعا هم به نظر مي رسيد از همان دستگاه پخش مي شود.
در آن سالن يك موكت سراسري پهن شده بود. از در اتاق نگهباني كه بيرون مي آمدم در سمت چپ تخت شكنجه قرار داشت و براي رفتن به دستشويي بايد به سمت راست مي رفتي. انتهاي موكت چندين دمپايي مردانه قهوه اي بود و يك جا كفشي كوچك. كفش خود را نيز كه به هنگام دستگيري به پا داشتم آنجا در ميان چندين كفش ديگر ديدم و بنابراين فكر مي كنم آنها نيز متعلق به ديگر زندانيان بودند.
در قسمت انتهاي سالن سرويس بهداشتي قرار داشت و شامل توالت و دوش و روشويي بود. در سالن پنجره هايي بود كه به سختي مي شد آسمان را از ميان آنها ديد اما نه در حالت عادي و ايستاده. در آن سالن يك در خروجي به سوي محوطه بيروني كميته قرار داشت كه با چند پلكان به بالا هدايت مي شد. غالبا شبها يا حتي در طول روز از آن سالن صداي فرياد زندانيان كه ناشي از شكنجه بود بگوش مي رسيد. چندين بار هم در چند سلول آن طرفتر صداي كتك زدن آن جوان زنداني و يكي ديگر از زندانيان كه او هم مرد بود با صدايي اما بم تر را شنيده بودم. او را به شدت زير ضرب و كتك گرفته بودند و من صداي كوبيده شدن بدن او را به ديوارهاي سلول به وضوح شنيده بودم. صداي مشت و لگد و ناسزا و توهين! هر بار به طرز وحشيانه اي او را مورد ضرب و جرح قرار مي دادند. آنها از سكوت او به اوج خشم و عصبانيت مي رسيدند. صداي نعره هاي خشونت آميز و ناسزاهاي آنها را مي شنيدم اما او يا هيچ نمي گفت يا آنقدر كوتاه و آرام جواب هايي مي داد كه شنيده نمي شد اما جواب هاي او هر چه بود راضي اشان نمي كرد و هر بار او را زير ضرب و كتك مي گرفتند.
در اين مواقع احساسي آميخته از شادي و در عين حال سرشار از اندوه و خشم داشتم. شاد از آنكه چند پاسدار مسلح كه دستشان براي هر كاري باز است نمي توانند از پس جواني اسير برآيند. اما اندوه و خشم، چرا كه مگر مي شد صداي كوبيده شدن بدن يا سر انساني را به ديوارهاي سخت و سيماني سلول بشنوي و قلب و روحت درد نگيرد. دلم مي خواست افسانه ها صورت حقيقي بخود مي گرفتند و قهرماني از پس آن ديوارها و زندان هاي تاريك و مخوف مي آمد و اتفاقي مي افتاد. گاه براي تخفيف درد خود به رويا و خيالپردازي پناه مي بردم. در ذهن و روياهايم مي ديدم كه انقلاب مي شود و آنها به دست و پا افتاده اند و از مردم مي خواهند كه آنها را ببخشند. وقتي از روياهايم جدا مي شدم سكوت بود و سكوت. دلم ميخواست بدانم در هر سلول چه كسي و با چه داستاني گرفتار آمده. اما اين محال بود. بشدت تمام سلول ها كنترل مي شد. در چند مورد هم صداي بازجويي را در سلولي كه بسيار نزديك به سلول من بود مي شنيدم. البته فقط صداي بازجو را. از زنداني هيچ نمي شنيدم به نظر مي رسيد تصميم گرفته بود كه لب به سخن باز نكند و هر بار بشدت او را كتك مي زدند.
در انتهاي آن روز پس از قطع صداي دعايي كه از راديو پخش مي شد، صداي سخنان خميني شنيده شد. خودكار و كاغذهاي بازجويي هنوز در سلول من بود. خودكار را برداشته و بر گوشه اي از سلول و سطح سيماني آن بخش هايي از اين شعر را نوشتم.
هر غبار راه لعنت شده نفرين ات مي كند
كه با ياس ها به داس سخن گفته اي
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،
كه مادران سياه پوش
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!و نام كسي كه عاشقانه دوستش مي داشتم و اكنون در زندان اوين بود زير آن نوشتم.

سلاحي به نام صلاح

صلاح و مصلحت چنانكه از سياق واژه برمي آيد به تغيير و تحول نمي انجامد چرا كه خواهان دگرگوني بنيادين، اساسي و ساختاري نيست. نظريه ي اصلاح طلبي جز يك گرايش رفرميستي نيست. گرايشي كه مانع گسترش و توسعه ي جنبش هاي مترقي و سرنگوني طلب است. رويكرد رفرم و اصلاح طلبي برآمده از ذات حاكميت بوده و در مقاطعي كه جنبش هاي سرنگوني طلب پيش رفته اند، اين خصوصيت به عنوان سوپاپ اطميناني براي كنترل و مهار جنبش ها، خيزش ها و اعتراضات نمود و ظهور يافته است.هر گرايش و حركتي كه صرفا خواهان تغييرات سطحي در چارچوب وجود حاكميت باشد نقدي بي مايه است. سلاحي است بي ثمر كه هرگز نمي توان بوسيله آن رژيمي كه نزديك به سي سال به طرز فجيع برعليه انسان و آزادي برخاسته، اصلاح نمود و به نقدي و صلاحي كفايت كرد و بوي بهبود ز اوضاع جهان شنيد. رفرم آب تطهيري است بر قباي آلوده ي فاشيست كه اين بار از دل مذهب بيرون آمده است.آنچه از جوهره ي حاكميتي كه بر مسند قدرت است برمي آيد وجه عوامفريبي آن است كه ريشه در خدعه، خرافه و گنداب هاي قرون وسطايي دارد كه هيچ چيز جز سرنگوني، درمان اين دمل كهنه و متعفن نيست.اصلاح طلبان و حاميان اينگونه حركت ها عليرغم سركوب وحشيانه، فشارها، اعدام ها و كشتار بي حد و حصر، به طور علني در جامعه فعال اند و به نظر مي رسد مسالمت جوئي اشان تنها روند سرنگوني را تضعيف مي كند. قدرمسلم اين حركت هاي محافظه كارانه يك توهم پراكني و عوامفريبي محض است كه ره به ناكجاآباد برده و بر عمر رژيم مي افزايد.اساسا در جمهوري اسلامي معجزه اي به نام اصلاحات غيرممكن است. رفرميسم قابليت تحول و تكوين ندارد و در پيكربندي خود مطلقا آلترناتيو محسوب نمي شود، بلكه تنها مانعي است بر نفوذ و رشد ايده هاي انقلابي. تاكتيكي براي سركوب شكل گيري جنبش هاي قهرآميز.چرا بايد انتظار داشت كه رژيم اندكي كوتاه بيايد. اين يك ارزيابي و تحليل مطلقا غلط از شرايط مشخص جامعه ايران است. اين ارائه ي نسخه قلابي از تغييرپذيري قانونمندي نظامي فاشيستي است، توهمي كه هرگز صورت عيني نخواهد يافت.لغو يكي دو قانون ضد انساني در چنين حاكميتي جز فريب نبوده و عقب نشيني هاي مقطعي مادامي كه اين حكومت پابرجاست، با منافع خلق در تناقض قرار دارد و در نهايت نوعي حمايت از خود حاكميت سلطه است. در عين حال بايد از نظر دور نداشت آنچه تاكنون به نام اصلاح و رفرم مطرح بوده صرفا در حد شعار و وعده بوده است.رفرم واقعي و حتي در حدي كه بخشي برآمده از حاكميت شعار آنرا مطرح مي سازد در قالب و قانونمندي آن اساسا ميسر نيست و آنچه بي هيچ گونه شك و ترديد مسلم است آنكه تحقق مطالبات اساسي خلق در چارچوب حفظ وضع موجود امكان پذير نيست.به سادگي مي توان پي برد چنين تاكتيك هايي با روند مسالمت جويانه اشان پاسخگو و درمان مناسبي بر دردها و معضلات نيستند و بسيار ساده لوحانه است در شرايطي كه مصاف با فاشيست مذهبي حاكم برايران تنها ره به سرنگوني بعنوان راه حل صريح و انكارناپذير آن مي برد، در حسرت اصلاحات كوتاه بياييم. آيا در ضد خلق بودن اين حاكميت ترديدي هست؟ به چه بهايي دل به صرف اصلاحات بايد بست؟ آنچه مسلم مي باشد عدم امكان اصلاح پذيري اين حكومت است.اهداف انقلابي را با سرنگوني مي توان محقق كرد و نه با رفرم. خصلت مشخصه ي جنبش هاي مردمي رفرم ناپذيري آنهاست. تنها با سرنگوني جمهوري اسلامي مي توان بر اينهمه سركوب، جنايت، تبعيض، كشتار، اعدام و ... و اين پديده ي وحشتناك نقطه ي پايان گذاشت.