۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه


از «کابوس ها»
مینا اسدی 
من هستم.... بهروز... احمد... مهری و چند تایی دیگر که می­­شناسمشان. سالن پرآدم است، پر آدمهای ناشناس. همه جور آدم است. همه هستند. چند بچه هم در سالن می دوند. احمد مثل همیشه شاد و سرحال روی صندلی چرخدارش نشسته است.
صدای خواننده ای که روی صحنه ایستاده است و تودماغی می خواند در هیاهوی مردم گم می شود. مرد تارزن روی تارش خم شده است و محو هنر خویش است. نوازنده­ی ویلون، عرق می ریزد و ساز می زند. کسی به هنرنمایی هنرمندان توجه ای ندارد. زنها با هم حرف می زنند و مردها ساکت روی صندلیها فرورفته­اند و تخمه می شکنند. کسی حریف بچه ها نمی شود. بچه ها در سالن گرگم به هوا بازی می کنند و جیغ بنفش می کشند. هر چه همهمه در میان جمعیت بالاتر می رود خواننده هم صدایش را بلندتر می کند و در حالی که به نقطه ای در دور دست خیره شده است ترانه هایی در باره­ی فواید صلح و مضرات جنگ می خواند. ما پشت ستونی نشسته ایم و احمد جوک های دست اولی را که شنیده است برایمان تعریف می کند.
خودش پیش از همه و بیش از همه می خندد. مهری گاهگاهی از پشت ستون، سرک می کشد و به خواننده، که لباس دکلته ای پوشیده، نیم نگاهی می اندازد و زیر لب می گوید: ولش.... و دوباره رو به احمد می کند و از او می خواهد که جوک دیگری تعریف کند. انگار که ما  چند نفر توی آن سالن نیستیم. همه­ی هوش و حواسمان به خودمان است. اصلا نمی دانم چرا در آنجا هستیم و چگونه از آنجا سر در آورده ایم. برگزار کنندگان برنامه، بی تابانه به ساعت بزرگ دیواری که بالای سن نصب شده است، نگاه می کنند و از اینکه هنرمندان ، حواسشان به هنرنمایی خودشان است و کمترین توجه ای به وقت تعیین شده و خستگی مردم ندارند، کلافه اند. پیش از این برنامه  مردم به یک سخنرانی بالا بلند گوش داده اند و جو سالن و سر وصدای بچه ها و تق و توق صندلی ها حکایت از این دارد که حاضران در سالن، بیش از ظرفیتشان گوش داده اند و منتظرند که هر چه زودتر پایان برنامه اعلام شود و آنان خودشان را از فضای بسته و هوای دم کرده سالن نجات دهند و ریه هایشان را از هوای سالم بیرون و اکسیژن پرکنند. حتما به همین خاطر است که هنوز ترانه ای تمام نشده، دست می زنند و هورا می کشند و در همان حال با حسرت به در ورودی سالن چشم دوخته اند و  روی صندلی هایشان جابجا می شوند. و این واکنش مردم، هنرمندان را دچار این شبهه می کند که بهترین شنوندگان خود را یافته اند و نمی خواهند چنین موقعیتی را از دست بدهند. حالا هر ترانه را دوبار می خوانند. خواننده که در حال و هوای دیگری ست چشمهایش را خمار می کند و یک دست به گردن میکروفون و دستی در هوا، از صلح و دوستی و عدالت می خواند، با ترانه ای با این بند برگردان:
                 جنگ، جنگ ... نه به جنگ
                 صلح، صلح.... عدالت
                 رفاه برا ی ملت
و نوازندگان هم دم می گیرند: "صلح صلح آری صلح... جنگ، جنگ... نه به جنگ"
و خواننده، برای گرم شدن جلسه با عشوه  می گوید:
- ای بابا مگر شام نه خورده اید؟ تکرار کنید... با ما تکرار کنید... جواب جواب... صلح، صلح، نه به جنگ
چند نفری از میان تماشاگران با صداهایی که مفهوم نیست بند برگردان ترانه را تکرار می کنند:
              نه... نه... نه... نه به جنگ
و خواننده دوباره می گوید: این نشد... از خواب بیدار شوید همه باهم... آها... آفرین...بلند تر...  صلح... صلح... عدالت.
ما پشت ستون نشسته ایم و همزمان که اتفاقات سالن را زیر نظر داریم به جوک های احمد گوش می دهیم و می خندیم.
مهری می گوید:
- اگر این هنرمندان را بدهند به دست این تماشاگران خسته و خشمگین، تکه پاره شان می کنند. بعد از آن سخنرانی طولانی و یکنواخت ،مردم حوصله "دلی ، دلی" ندارند. با این بچه های تخس و آتشپاره.که..
احمد می خندد: بیچاره هنرمندان در بدر... بالاخره غربت است وهزار درد سر. اینها هم دل دارند. 
مهری باردیگر به صحنه نگاهی می اندازد. اما این بار به جای آنکه بگوید:
- ولش ...
و به احمد بگوید:
- جوک تازه... خواهش...
فریادی از وحشت می کشد. من، بهروز و احمد که پشت ستون مخفی شده ایم و اصلا به صحنه نگاه نمی کنیم، با شنیدن فریاد مهری سرک می کشیم و این بار پشت میکروفون خواننده، مرد جوانی را می بینیم که با یک رادیوی کوچک در دست راستش  و مسلسلی بر شانه. جمعیت که تا پیش از آن دو به دو مشغول حرف و سخن بودند نفس بریده و بی حرکت، عین مجسمه نشسته اند و با وحشت به صحنه چشم دوخته اند. جوانی که پشت میکروفون ایستاده است بیست و دو، سه ساله به نظر می رسد، لاغر و رنگ پریده است با چشمانی درشت و نافذ.
بی اختیار از جایم بلند می شوم و می ایستم. می ایستم که با دقت به همه چیز نگاه کنم. چند نفری که نزدیک در ورودی ایستاده اند زود متوجه ماجرا می شوند در سالن را باز می کنند در چشم بهم زدنی ناپدید می شوند. خواننده در گوشه ای از سن نشسته است و با صدای بلند گریه می کند. تارزن که از ظاهرش بر می آید که لول لول است و بوی خطر به مشامش نرسیده، هنوز سرش روی تار خم است و بی اعتنا به آنچه که در سالن می گذرد نرم نرمک می نوازد. نوازنده ویلون با اندامی نحیف و مچاله، سرش را روی سازش خم کرده است و من چهره اش را نمی بینم. "دف" از دست جوان دف زن افتاده است. دف زن بالا بلند خوش اندام که تا چند لحظه­ی پیش صدای رسای دف اش گوش فلک را کر می کرد بی کمترین مقاومتی، در کنار جوان مسلسل به دست ایستاده است و عاقله مردمی که "تنبک" می زد تنبک به دست و هاج و واج به نقطه ای در سالن خیره شده است. مثل بازی کودکی هایمان: ( لولو... چهچه... مجسمانه! )
جوان، لختی در سکوت چشم می گرداند و دور و برش را نگاه می کند سپس با صدایی آرام و بدون تنش می گوید:
- نترسید... هیچ کس با شما کاری ندارد... کشتن شما، چیزی حاصل ما نمی کند جز حمل و نقل تعدادی جنازه.
مردم نفس عمیقی از سر رضایت می کشند. چند نفری از گوشه و کنار سالن با صدایی که انگار از ته چاه در می آید می گویند:
- نمی کشد... نمی کشد... قیافه اش به قاتلها شبیه نیست.
جوان بی اعتنا به اظهار نظر آنها رادیویی را که در دست دارد بالا می برد و می گوید:
- این را می بینید؟
کسی جواب نمی دهد.
جوان دوباره با صدای بلندتر فریاد می زند:
- این را می بینید؟
باز هم از کسی صدایی بر نمی خیزد.
این بار در میکروفون فریاد می زند:
- امتحان می کنیم... امتحان می کنیم...
به سبک خواننده که اول برنامه اش با ذوق و شوق چند بار در میکروفون گفته بود:
- امتحان می کنیم... امتحان می کنیم... الو... الو... امتحان می کنیم.
مرد، همزمان که در حال امتحان میکروفون است، نیم نگاه به خواننده می اندازد که روی زمین پخش شده است و از کفی که در گوشه­ی لبش جمع شده ،می شود فهمید که غش کرده است .جوان با مهربانی به زن نگاهی می اندازدو با لحنی دوستانه می گوید:
- نترس جانم... تو از این ها شجاع تری که این بالا ایستاده ای و حنجره ات را پاره می کنی. من که با تو کاری ندارم و لیوان آبی را که روی میز است بر می دارد و روی صورت خواننده خالی می کند. زن با ترس و لرز می نشیند و به مرد جوان طوری نگاه می کند که انگار در حین پیاده روی در جنگلی آرام، با گرگی درنده روبرو شده است. لبهایش می لرزد... زیر گریه می زند و ناله کنان می گوید:
- مامان... مامان جان...
مرد جوان لبخندی بر لب می آورد و با خواننده شوخی می کند:
- شما در این سن و سال هنوز مامان جانتان را می خواهید؟
خواننده بازهم هق هق کنان می گوید:
- مامان... مامان جان
مرد جوان رو به جمعیت می کند و می گوید:
- مامان جان این خانم اگر در میان شماست بیاید بالا.
کسی جواب نمی دهد... سکوت و وحشت بر همه جا سایه افکنده است.
احمد زیر لب می گوید:
- این مادر ندارد... دارد؟
مرد جوان دوباره در میکروفون می گوید:
- الو... الو... امتحان می کنیم... مادر این مادرمرده خودش را معرفی کند... این زن بیچاره دارد به خاطر هیچ و پوچ، قبض روح می شود... لطفا مادر این خانم خودش را نشان دهد.
باز صدایی از کسی بلند نمی شود.
مرد جوان قدمی به طرف خواننده برمی دارد، لوله­ی مسلسل را روی شقیقه­ی او می گذاردو این بار با لحنی جدی می گوید:
- اگر مادر این زن بدبخت تا یک دقیقه­ی دیگر خودش را نشان ندهد یک گلوله توی مغز ایشان خالی می کنم.
باز کسی جواب نمی دهد.
مرد جوان به خواننده که نمی تواند کمترین حرکتی بکند کمک می کند که از جا برخیزد. او را رو به جمعیت نگاه می دارد و با مهربانی می گوید:
- مادرت را نشان بده !
زن دستپاچه می شود و ناله کنان می گوید:
- مادرم؟... مادرم اینجا نیست
و باز می زند زیر گریه: مامانم ... مادرم ... مامان جان
مرد جوان با صدایی پر از خشم می گوید:
- یکی از شما این زن را به فرزندی قبول کند... کسی اینجا هست؟
سکوت.
این بار مرد حرفش را عوض می کند:
- اگر یکی از شما این زن را به فرزندی قبول کند، می تواند همراه ایشان ظرف سه دقیقه سالن را ترک کند.
همهمه می شود... همه­ی زنان حاضر در جلسه از جا بر می خیزند و به طرف در سالن هجوم می آورند. مرد جوان سر مسلسل را به طرف جمعیت می گیرد و با لحنی تهدیدآمیز می گوید:
- سروصدا نکنید... بنشینید... خودم از میان شما یک مادر انتخاب می کنم.
سروصدای مردها در می آید:
- چرا یک پدر انتخاب نمی کنید؟... یا یک پدر و مادر... زن که به تنهایی نمی تواند بچه درست کند!.
مرد جوان به تندی می گوید:
- شلوغ نکنید... این خانم فقط می گوید: مامان... مامان جان
یکی از مردها با صدای ضعیفی می گوید:
- بهش وقت بدهید شاید بابا جانش را هم صدا کند
مرد جوان چیزی نمی گوید. به زنهای مجلس چشم می دوزد و به زن جوانی که در ردیف جلو نشسته است می گوید:
- شما بیا بالا و این خانم را ببر.
زن جوان، من، من می کند:
- من مادر این بشوم؟ این که از من بزرگتر است.
مرد جوان می گوید:
-چانه نزن... بیا بالا... ببرش، و گرنه این شانس را از دست می دهی.
لحظه ای سکوت برقرار می شود و سپس زن جوان شتابان به صحنه می دود و خواننده را که جان در بدن ندارد از جا بلند می کند.. زیر بغلش را می گیرد و لنگ لنگان به طرف در خروجی می برد.
همه­ی این نقل و انتقالها سه دقیقه هم طول نمی کشد. پیرمردی از وسط جمعیت بلند می شود. مرد جوان سر مسلسل را به سوی او می گیرد:
- بنشین پدر جان
پیرمرد با صدای لرزانی می گوید:
- هر کار می خواهید بکنید زودتر بکنید... ما را زجرکش نکنید
مرد جوان با مهربانی می گوید:
- حق باشماست پدر... بنشینید
و سپس خطاب به جمعیت می گوید:
- سه سوال دارم و همه باید به آن جواب بدهند... حاضرید؟
سکوت.
مرد جوان می گوید:
- سکوت علامت رضاست. پس گوش کنید... به دقت... و جواب بدهید...منطقی.. سوال و جواب ترس ندارد.
نوجوانی می ایستد و فریاد می زند:
- سوال و جواب زیرفشار مسلسل ترس دارد... خیلی هم ترس دارد... اسلحه را کنار بگذار... بعد سوال کن.
مرد جوان پوزخندی می زند و می گوید:
- در آن صورت کسی نمی نشیند که به سوال من جواب دهد. وجود همین مسلسل باعث می شود که همه از ترس جانشان، بنشینند و به حرف من گوش بدهند.
نوجوان دوباره می گوید:
- این را که همه­ی زورگویان بلدند... شق­­ القمر که نکرده ای. با تهدید و زور که نمی شود سوال و جواب کرد.
مرد جوان می گوید:
- حرفهایت را صد درصد قبول دارم اما اگر این مسلسل در دست من نباشد این جمعیت می نشیند و به حرف من گوش می دهد؟
نوجوان پاسخ می دهد:
- نه...  شما که آدم سرشناسی نیستی و اسم و رسمی نداری. اما دیدی که به سخنران جلسه، که این همه  حرف زد گوش دادند و صدایی از کسی در نیامد.
احمد با صدای بلند می خندد. صدای خنده­ی او سکوت سالن را می شکند همه­ی نگاه­ها به طرف او برمی گردد. احمد خودش را در صندلی چرخدارش جمع می کند و آهسته می گوید:
- کجا گوش دادند؟ همه خواب بودند.
و باز بی توجه به جو ترس و وحشت حاکم بر فضا، غش غش می خندد.
مرد جوان نگاهی به جمع ما می اندازد و ما خودمان را هر چه بیشتر پشت ستون پنهان می کنیم.
مرد جوان نگاهش را از ما برمی گیرد و رو به جمعیت می کند و می پرسد:
- این جلسه برای چه تشکیل شده است؟
مردی از میان جمعیت جواب می دهد:
- برای راهیابی.
مرد جوان حرف او را تکرار می کند:
- برای راهیابی؟
و سپس می پرسد:
- برای یافتن چه راهی؟
مرد می گوید:
- یافتن راهی برای استقرار صلح.
- صلح با کی؟
کسی جواب نمی دهد.
مرد جوان ،از نوجوان که هنوز رو به صحنه ایستاده است می پرسد:
- تو می دانی؟
- بله... برای گریز از جنگ که خانمانسوز است.
مرد جوان می پرسد:
- اگر جنگ نباشد صلح می شود؟
نصف جمعیت جواب می دهد:
- بله ...صلح می شود.
مرد جوان می پرسد:
- و بعد از صلح چه می شود؟
زنی میانسال جواب می دهد:
- زندگیمان سروسامان می گیرد.
زن دیگری می گوید:
- می رویم سر خانه و زندگیمان...
مردی می گوید:
- صلح که باشد همه در صلح و صفا زندگی می کنیم.
مرد دیگری می گوید:
- کسب و کارمان رونق پیدا می کند.
مرد جوان سکوت می کند و سپس می گوید:
- حالا که صلح است و هنوز از جنگ خبری نیست. چون کسب و کارتان رونق دارد نمی خواهید جنگ بشود؟
پیرزنی می گوید:
- کارمان رونق دارد؟ نان بی روغن هم نداریم... رونق چی؟
زن دیگری می گوید:
- باز هم حالا بهتر است. حالا ما فقط نان نداریم... کار نداریم... آب نداریم... جنگ که بشود بدتر می شود... بچه هایمان را هم می برند.
مرد جوان رو به جمعیت می کند و می پرسد:
- حالا صلح است؟
فریاد جمعیت بلند می شود:
- بله... حالا صلح است.
مرد جوان می گوید:
- شما صلح را دوست دارید؟
جمعیت جواب می دهد:
- بله ما صلح را دوست داریم.
- برای همین در این جلسه شرکت کرده اید؟
جمعیت یک صدا پاسخ می دهد:
- بله... برای همین در این جلسه شرکت کرده ایم.
مرد جوان می گوید:
- با میل و خواست خودتان به اینجا آمده اید؟
- بله... با میل و خواست خودمان به اینجا آمده ایم.
مرد جوان باز می پرسد:
- با پاهای خودتان به اینجا آمده اید؟
- بله... ما با پای خودمان به اینجا آمده ایم.
مرد جوان در صحنه قدم می زند. سمت و سوی مسلسل اش رو به مردم است. در میان سکوت مطلقی که بر سالن سایه گسترده است ناگهان احمد فریاد می زند:
- من... با... پای... خودم... به... اینجا... نیامده ام.
مرد جوان سرک می کشد و با آنکه میکروفون، صدای او را به خوبی به ما که ته سالن نشسته ایم می رساند با فریاد می گوید:
- کسی که پشت ستون جا خوش کرده ای بیا بالا...
احمد فقط می خندد.
مرد جوان می گوید:
- من  ترا نمی بینم. از آن پشت بیا بیرون
مهری صندلی چرخدار احمد را هل می دهد. حالا همه احمد را به خوبی می بینند... نگاهها به سمت او برمی گردد.
احمد خونسردانه به مرد جوان نگاهی می اندازد و می گوید:
- حالا باید چکار کنم؟
مرد جوان می گوید:
- بیا بالا
احمد به صندلی چرخدارش اشاره می کند و می گوید:
- چه جوری ؟ من که پا ندارم.
در این موقع سروصدایی به گوش می رسد... چند نفر از گوشه و کنار به سرعت می دوند که خود را به در سالن برسانند. مرد جوان لوله­ی مسلسل را به طرفشان می گیرد:
- برگردید... بنشیند سرجایتان... بیرون خبری نیست... رفقای من مسلح هستند و پشت در ایستاده اند... راه فرار نیست. من که از اول گفتم که با شما کاری ندارم... من و شما فقط با هم گفتگو می کنیم.
سپس سرش را به طرف احمد می چرخاند:
- بیا بالا... اینهمه آدم صلح جو و عدالت خواه... کمکت می کنند.
کسی از جایش تکان نمی خورد.
نوجوانی که سوال می کرد هنوز ایستاده است. می گوید:
- من می توانم کمک کنم.
و به طرف احمد می رود. نوجوان دیگری هم داوطلب می شود که کمک کند. آن دو، صندلی چرخدار احمد را به سمت صحنه می برند. صندلی را پایین، دم پله ها می گذارند و سپس به کمک هم احمد را بالا می برند و او را روی یک صندلی که پیش از آن زن خواننده روی آن نشسته بود می نشانند. در چهره­ی احمد از ترس خبری نیست. لبخند تمسخر آمیزی بر لب دارد. مرد جوان از پارچ آبی که روی میز است در لیوان، آب می ریزد و می گوید:
- بفرما... آب.
احمد می خندد:
- ممنون... حالم خوب است... شما بفرمایید!
مرد جوان می گوید:
- اسم شما؟
و میکروفون را به طرف دهان احمد می برد.
احمد با صدای قوی و با لحنی مسخره می گوید:
- مخلص شما احمد.
مرد جوان می پرسد:
-چرا روی صندلی چرخدار نشسته ای؟
- چرا ندارد. معلولم.
- مادر زادی؟
- به من نمی  آید که از جنگ برگشته باشم؟
مردم می خندند. یک لحظه یادشان می رود کجا هستند و در اطرافشان چه می گذرد.
مرد جوان می گوید:
- از کدام جنگ؟
احمد با خنده می گوید:
- از جنگ ایران و عراق.
چند نفر از گوشه و کنار می گویند:
- از جنگ حق علیه باطل.
احمد قهقهه می زند... آنقدر می خندد که اشک از چشمانش سرازیر می شود.
مرد جوان می گوید:
- چرا می خندی؟
- خنده ندارد؟ بنظر شما خنده دار نیست؟ یک پسر هیجده ساله­ی سرباز چه می داند که حق کدام است و باطل کدام؟
- پس چرا رفتی؟
احمد پوزخندی می زند و می گوید:
- به همین دلیل که حالا این بالا نشسته ام و به سوال شما جواب می دهم.
مردی از میان جمعیت می گوید:
- به خاطر صلح.
مرد جوان سوالش را تکرار می کند:
- پرسیدم چرا رفتی؟
- گفتم که... مثل همین حالا که شما مرا به روی سن آورده اید.
مرد جوان اخم می کند:
- من... من از  تو خواهش کردم و تو قبول کردی. زوری در کار نبوده است.
احمد می خندد و به مسلسل اشاره می کند:
- من چیزی در دست ندارم.
- از ترس؟
- بله... ترس و وظیفه
مرد جوان با حیرت می گوید:
- ترس را می فهمم اما وظیفه؟
- عادت... عادت... ترس... عادتی که به وظیفه تبدیل می شود...
مرد جوان می گوید:
- از این حرفها بگذریم... حالا چه می گویی؟ صلح می خواهی یا جنگ؟
احمد می پرسد:
- بین صلح و جنگ چیز دیگری نیست؟
مرد جوان می گوید:
- چرا هست.
احمد می گوید:
- مثلا؟
مرد جوان لبخندی می زند و می گوید:
- مرگ!
جمعیت کلمه­ی مرگ را تکرار می کند.
- مرگ؟... مرگ؟... مرگ؟
مرد جوان رو به جمعیت می کند و می گوید:
- این ترس که شما را فرا گرفته است از مرگ بدتر است.
جمعیت می گوید:
- ما صلح و عدالت می خواهیم نه مرگ.
احمد بی اختیار می گوید:
- شما همین حالا هم مرده اید.
و غش غش می خندد.
احمد باز می گوید:
- پس خیال می کنید زنده اید؟
از میان مردم چند نفر با شیون و زاری می گویند:
- بگذار برویم... نوشته می دهیم که دیگر در این جور جلسات شرکت نکنیم.
مرد جوان اعتنایی نمی کند... دوباره می پرسد:
- کسانی که صلح می خواهند دستشان را بلند کنند.
جمعیت همزمان که دستهایشان را بالا می برند با فریاد می گویند:
- صلح... صلح
مرد جوان می گوید:
- شما صلح می خواهید؟
جمعیت یکصدا فریاد می زند:
- بله ما صلح می خواهیم.
مرد جوان می خندد.
- نمی خواهید؟
جمعیت فریاد می زند:
- می خواهیم ...می خواهیم.
مرد جوان با فریادی آنها را ساکت می کند و می گوید:
- شما صلح نمی خواهید. تسلیم هستید، تسلیم نظرات بالا دستی ها. تسلیم واخته، بزرگترهایتان هم تسلیم زورند... تخم آنها را هم کشیده اند. از چه چیز می ترسید؟ چند قرن دیگر می خواهید بترسید و زاد و ولد کنید؟ تاکی می خواهید با خفت... خواری، ترس و تسلیم زندگی کنید؟ اسم این "روزمرگی" زندگی است؟
احمد می خندد و با لحنی جدی که شبیه صدای همیشگی او نیست می گوید:
- نه... این زندگی نیست... این روزمرگیست.
مرد جوان می گوید:
- پشت در سالن از افراد مسلح خبری نیست... برای ترساندن شما گفتم... آنجا هیچکس نیست فقط من هستم و همین مسلسل... اگر این مسلسل در دستم نبود هیچکدامتان به حرفم گوش نمی دادید. بین شما یک آدم جاندار نبود که بپرد و این ماس ماسک را از من بگیرد و ببیند که دروغی ست. این مسلسل خالی ست و از بمب هم خبری نیست فقط هفت تیرم یک گلوله دارد آنهم برای مغز خودم ...
و رو به احمد می کند و می گوید:
- بهتر نیست که آدم بمیرد تا در میان این تخم کشیده ها زندگی کند؟
احمد به علامت تایید سر تکان می دهد.
آنگاه مرد جوان هفت تیری از جیب کتش بیرون می آورد، می گذارد روی پیشانی ­اش و ماشه را می کشد...
مغز آغشته به خون او روی سر و صورت احمد می پاشد. احمد هنوز لبخند کمرنگی به لب دارد. با آرامشی وصف ناشدنی لیوان آب را بر می دارد و یک نفس سر می کشد. جمعیت، گریان و شیون کنان به طرف در سالن هجوم می برند...
من همانجا ایستاده ام... مهری هم... بهروزهم و به صحنه چشم دوخته ایم. احمد مثل یک مجسمه سنگی همانجا نشسته است و لبخند می زند.
چشمانم را که باز می کنم و وحشت زده که به دوروبرم چشم می دوزم می بینم که در اتاق خودم هستم. ساعت شش و نیم صبح پنج شنبه است و من خیس عرق در تختم نشسته ام و گریه می کنم... بیرون برف تندی می بارد.
 
      مینا اسدی -اکتبر دوهزار و هفت. استکهلم...بر گرفته: از کتاب منتشر نشده ی"کسی در کنار من دندان خون آلودش را تف می کند".


منبع: پژواک ایران

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه


نامه محرمانه رییس قوه قضاییه به رهبر برای اعدام هزار و صد و بیست زندانی

خبرنگار ندای سبز آزادی کسب اطلاع کرد که رییس قوه قضاییه با نگارش نامه ای محرمانه به علی خامنه ای، برای اعدام هزار و صد و بیست زندانی کسب اجازه کرده است.
طبق گزارش صادق لاریجانی به رهبر، برای 1120نفر حکم اعدام صادر شده و این احکام در دیوان عالی نیز تائید شده و قوه قضائیه منتظر اجازه از رهبری برای اجرای احکام است.
طبق روال عادی در محاکم جمهوری اسلامی، پس از تایید حکم اعدام در دیوان عالی، این حکم اجرا می شود اما در شرایط فعلی با توجه به فشار افکار عمومی دنیا بر مقامات ایران برای توقف این مسئله متهمان و مجرمان، لاریجانی از خامنه ای اجازه خواسته است.
موضوع محکومیت اغلب این اشخاص که احکام اعدام برای آنان صادر شده، مواد مخدر است. اما با توجه فشارهای بین المللی و آمار وحشتناک اعدام در ایران و بازتاب بین المللی و سیاسی آن، اجرای احکام به تاخیر افتاده و رئیس قوه قضائیه در این گزارش از بلاتکلیفی این افراد و قوه قضائیه در اجرا و یا عدم اجرای آن سخن گفته است.
در همین حال طبق گزارشی که رئیس سازمان زندانها به رییس قوه قضائیه ارایه داده؛ هم اکنون تعداد زندانیان شش برابر بیش از ظرفیت زندانهای موجود است.
گفتنی است در خاتمه سال 2009 میلادی، سازمان عفو بین‌الملل اعلام کرد در این سال ایران بیشترین آمار اعدام در جهان را پس از چین به خود اختصاص داده است. در این سال 400 نفر در ایران اعدام شدند.
این در حالی است که با توجه به جمعیت یک میلیارد و دویست میلیونی چین می توان نتیجه گرفت ایران دارای بیشترین سرانه اعدام در جهان است.
بر اساس گزارش ها از سال ۲۰۰۵ تا کنون هر سال آمار اعدام در ایران افزایش پیدا کرده است در حالی که بر خلاف ادعای مقامات ایران، این حجم از اعدام نتوانسته هیچ کمکی به کاهش آمار جرم و جنایت بکند. بلکه آمار جرم و جنایت همچنان افزایش می یابد.
مقامات جمهوری اسلامی در کنار اعدام های گسترده و وحشتناک مجرمان، اعدام کودکان زیر هجده سال و همچنین اعدام مخالفان سیاسی را نیز در پرونده خود دارند.
هم اکنون برخی زندانیان سیاسی ایرانی کرد و شماری از متهمان رخدادهای پس از کودتا، با حکم اعدام در زندان هستند.
این افراد با اتهام محاربه مواجه شده اند.
به نظر می رسد اگرچه فشارهای بین المللی برای توقف اعدام های فله ای در ایران تا حدودی موثر بوده اما همزمان باعث ایجاد نوعی لج بازی توام با پنهان کاری در دستگاه قضایی ایران شده است. چرا که با وجود احادیث و سفارشات اکید مذهبی به منظور تلاش برای نجات اشخاص از قصاص، قضات و مقامات ایران روی خوشی به این تلاش ها نشان نمی دهند و برای اعدام اشخاص تلاش می کنند. به عنوان مثال سال گذشته و پیش از اعدام بهنود شجاعی، که در سن کودکی مرتکب جرم شده بود، تعدادی از هنرمندان سینما با اعلام شماره حسابی برای جمع آوری دیه مقتول کوشیدند به بهنود کمک کنند اما با واکنش قهرآمیز دستگاه قضایی مواجه شدند. پس از آن قاضی پرونده نیز در مصاحبه ای به این اقدام هنرمندان به شدت اعتراض کرد و گفت که متهم پرونده باید اعدام شود. بهنود شجاعی در نهایت اعدام شد.
در نمونه دیگری، دستگاه قضایی چندی پیش علیه محمد مصطفایی، وکیل دادگستری که کوشیده بود تعدادی از زندانیان اعدامی را با جمع آوری دیه نجات دهد اعلام جرم کرد!
گفتنی است در ادبیات رهبر و دیگر مسوولان جمهوری اسلامی کلمه "اقتدار" جایگاه ویژه ای دارد. اما به نظر میرسد این اقتدار صرفا در داخل کشور و در برخورد با مردم ایران و نیز با کلمه "دار" عجین شده است. چنانکه حتی بین سیاسیون جمهوری اسلامی اعدام و طناب دار همواره راه حل بسیاری از مشکلات نامیده شده است. مثلا در جریان انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم، کاندیدای جریان سنتی اصولگرا یعنی علی لاریجانی که هم اینک ریاست مجلس را بر عهده دارد، در پاسخ به سوال یکی از هواداران درباره بدحجابی گفته بود که به اعتقاد او اگر یک دختر بد حجاب در ملا عام اعدام شود، مشکل بد حجابی ریشه کن خواهد شد!
این در حالی است که در تعداد بسیار زیادی از کشورهای دنیا و تمامی کشورهای اروپایی حکم اعدام به کلی لغو شده بی آنکه بر آمار جرم و جنایت در این کشورها افزوده شده باشد.
در ایران این روند بر عکس است. یعنی آمار اعدام و آمار جرم به شدت در حال افزایش است و برخورد های قهرآمیز و سرکوب گرایانه حکومت کمکی به حل معضلات اجتماعی نکرده است.
بر اساس آمار های موجود دلیل اصلی بسیاری از جرم ها در ایران فقر و وضعیت وخیم اقتصادی میان اقشار ضعیف جامعه است. وضعیتی که خصوصا در سالهای اخیر و بر اساس سیاست های دولت نهم و دولت فعلی به سمت وخامت گراییده است.


منبع: ندای سبز آزادی

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه


علیه مجازات اعدام
برای نجات زندانیان سیاسی محکوم به اعدام

دستگاه قضائی رژیم جمهوری اسلامی در تازه ترین اقدام ضدبشری و جنایتکارنه خود، حکم  اعدام محمدعلی حاج‌آقایی، یکی دیگر از زندانیان سیاسی دهه شصت را تائید کرد. ماشین سرکوب رژیم پیش از این نیز سه تن از زندانیان سیاسی دهه شصت، جواد لاری، محمدعلی صارمی، محسن دانشپور مقدم و فرزندش احمد دانشپور مقدم و عبدالرضا قنبری٬ معلم پاکدشتی را به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین خلق و پانزده زندانیان سیاسی کرد از جمله زینب جلالیان را به اتهام وابستگی به پژاک به اعدام محکوم کرده است.

رژیم جمهوری اسلامی در صدور مجازات اعدام برای مخالفان سیاسی و عقیدتی خود پرونده سیاه و سنگینی دارد. رژیم با قانون مند کردن و قراردادن مجازات اعدام در قانون اساسی اش، از همان ابتدای به قدرت رسیدنش، راه را برای کشتن مخالفان سیاسی و سرکوب های اجتماعی هموار کرد. اوباشان دینی مدافع  ظلم و ستم و تبعیضات اجتماعی و طبقاتی، از ابتدای به دست گرفتن قدرت می دانستند تنها با تکیه بر اعمال دیکتاتوری، خشونت و سرکوب قادر به مهار بحران های اجتماعی و سیاسی خواهند بود.

قتل و کشتار را با عوامل رژیم سلطنتی آغاز کردند، با کشتن توده های مردم در کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان و ... جنایت خود را ادامه دادند، با قتل عام مخالفان و زندانیان سیاسی در دهه شصت جنایات شان را علیه توده های مردم ایران به اوج رساندند. از آن به بعد نیز، از مجازات اعدام به عنوان یکی از برنده ترین ابزارهای سرکوب و وحشت در جامعه  استفاده کرده و با قتل و اعدام فرزندان مردم ایران به مقابله با اعتراضات و نارضایتی های اجتماعی و مطالبات حق طلبانه و عدالت جویانه توده های مردم پرداختند.

کانون زندانیان سیاسی ایران(در تبعید)، مبارزه برای نجات جان زندانیان سیاسی محکوم به اعدام و آزادی تمامی زندانیان سیاسی را از مبارزه علیه مجازات اعدام و تمامی اشکال سرکوب و شکنجه و حکومت اوباشان، جانیان و پاسداران نظام و مناسبات ضدبشری حاکم بر ایران جدا نمی داند. حیات جمهوری اسلامی با کشتار و سرکوب اجین شده است و تنها با فروباشی آن و مبارزه واقعی علیه همه ی اشکال ظلم و ستم و تبعیضات اجتماعی و طبقاتی و سرکوب و اعدام می توان به یک جامعه انسانی بدون سرکوب، اعدام، شکنجه و زندان سیاسی دست یافت. 

کانون زندانیان سیاسی ایران(در تبعید)، احکام اعدام زندانیان سیاسی را قویا محکوم می کند و  به مبارزه و تلاش های خود برای لغو این احکام و تمامی اشکال مجازات اعدام و سرکوب و شکنجه و برچیدن زندان های سیاسی و بساط حکومت رژیم جمهوری اسلامی ادامه می دهد.  

کانون زندانیان سیاسی ایران(در تبعید)
١۴مرداد ١٣٨٩ برابر با ۵ اوت ٢٠١٠

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه



بخاطر بیاور!
 اطلاعیه کانون روزنامه نگاران و نویسندگان برای آزادی بمناسبت فرا رسیدن یادمان زندانیان سیاسی جانباخته در تابستان 1367

هم میهنان! آزادگان!
 در تابستان سال 1367 یکی از مخوفترین و سیاهترین جنایات علیه مردم کشورمان بوقوع پیوست. بدنبال  فتوی مخفی خمینی و در سکوتی مرگ آور هزاران زندانی سیاسی که  سالهای  اسارت را در زندانهای مخوف حاکمیت اسلامی  سپری میکردند در فاصله زمانی کوتاهی به جوخه اعدام سپرده شدند.
 در بیدادگاه های چند دقیقه ای و ضربتی  زندانیان را در نهایت بی حقوقی  بکام نیستی فرستادند. حاکمیت که رهبر آن خمینی – رئیس جمهورش خامنه ای – نخست وزیر آن میرحسین موسوی و رئیس سپاه پاسداران آن رفسنجانی بود در هماهنگی کامل  چوبه های دار زندانیان سیاسی را برافراشتند و اجساد آنان را در گورهای جمعی از جمله گلزار خاوران دفن کردند.
جنایت علیه انسانیت و بویژه روشنفکران و مخالفان سیاسی از آغاز تا کنون پیشه رژیم مذهبی حاکم است.  اما قتلعام زندانیان سیاسی  در تابستان 67 به اتهام دگر اندیشی و مخالفت با استبداد حاکم بعنوان وحشیانه ترین جنایات در تاریخ ایران ثبت شده است.
تاریک اندیشان برخاسته از قبور هزاران ساله  انتقامجویانه در زندانهای سراسر کشور زندانیان بی دفاع را بی توجه به وضعیت قضائی آنان در بیدادگاههای خود بکام مرگ فرستادند تا چند صباحی به عمر سراسر فساد خود بیافزایند و فضای رعب و وحشت در زندگی روزمره مردم کشورمان را تشدید کنند.
 در این دوره مخوف ملاقاتها را قطع کردند. از اعزام  بیماران به بهداری ممانعت بعمل اوردند. تلویزیون ها را با خود بردند. استفاده از هواخوری و ورزش ممنوع شد و در چنین فضائی و در سکوتی مبهم, مشکوک و سرد به قتلعام زندانیان پرداختند.
 آنچه این نامردمان با جان انسانهای دربند کردند را میتوان در ردیف بزرگترین جنایات علیه بشریت  قرار داد .  خاطره تابناک کشته شدگان هرگز به دیار فراموشی سپرده نخواهد شد و تا ابد در خاطر بشریت خواهد ماند و همه آزادیخواهان بایستی بکوشند که این واقعه هرگز تکرار نگردد.
امروزه اما بواقع شاهدیم که نسل جدید با خروشی دوباره پایه های لرزان حاکمیت آنان را هدف گرفته است و نشانگر آن است که هرگز کشتار سراسری زندانیان سیاسی در سال 67 از یادها نخواهد رفت. بی شک دیری نخواهد پائید که مردم کشورمان بساط ظلم و تعدی آنان به حقوق ابتدائی شان  را نیز برخواهند چید.
چنانچه آنان در دهه شصت و بویژه تابستان 1367 قلمها را شکستند و اندیشه و اندیشه ورزان را مثله کردند اما حضور دوباره جوانان و کارگران – زنان و دانشجویان در صحنه مبارزه با جور و ستم نشان از آن است که این موج هرگز ارام نخواهد گرفت .
کانون روزنامه نگاران و نویسندگان برای آزادی ضمن اظهارهمدردی عمیق خود با خانواده های اعدام شدگان سال 1367 این جنایات فجیع را محکوم می کند و خواستار روشنائی بخشیدن و دادخواهی از عزیزان از دست رفته و خانواده هایشان و محاکمه مجریان و آمران این جنایات هولناک است.

کانون روزنامه نگاران و نویسندگان برای ازادی
دوشنبه 11 مرداد 1389
02/ 08/ 2010