۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه


هراس
در آینه هزار بار هم که نگاهش کنم
روی بر می گرداند و از من دور می شود
دلهره ام می گیرد
آه... باید اعتراف کنم
                 نقاب زده ام
و...  دیگر خسته ام
چقدر لابلای هاشور واژه ها بدوم
سرگیجه بگیرم
این رقص مرا از من دور می کند
 
و... خسته

نمی گذارید خودم باشم
از این نسخه های کپی شده اوق تان نمی گیرد؟
بیهوده خواب دیده ام
این باران ها حتا مرا خیس هم نمی کنند

کاش جرات می کرد
و روی یک نیمکت سیمانی می ایستاد
و بال هایش را باز می کرد
تا بدانید دارید ویران اش می کنید
میان تاریکی ی فانوس های خاموش خم شده
سقف آرزوهایتان
 

چقدر کوتاه است

روی شانه های برف
اشک های زنی چکیده است
که دل به زنی دیگر سپرده است
تو می ترسی
او پنهان می شود

مهناز قِزِلٌو/هفده نوامبر دوهزار و سیزده




هیچ نظری موجود نیست: